close
تبلیغات در اینترنت
آئین مستان - 174

آئین مستان - 174

آئین مستان - 174

آئین مستان - 174
آئین مستان - 174
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 110 aboozar
3 252 aboozar
1 375 saeednajafi
12 609 aboozar
4 6366 amirsajad
0 2168 aboozar
0 2019 aboozar
0 1831 aboozar
0 3176 aboozar
0 1194 aboozar
1 17357 2505
6 5905 aboozar
0 14266 aboozar
1 2440 masoudfn
1 1572 aboozar
14 3542 aboozar
20 3786 aboozar
0 2673 aboozar
0 1726 aboozar
0 2047 aboozar

از جفاى همسر بى مهر فریاد اى پدر

کز دل و جانم برآورده است فریاد اى پدر

در جوانى گوهر عمر مرا از من گرفت

تا که مامون دختر خود را به من داد اى پدر

آنچه با من کرد ام ‏الفضل دون کى مى ‏کند

همسرى با همسرش اینگونه بى داد اى پدر

یک طرف زهر جفا و یک طرف سوز عطش

غنچه‏ ى نشکفته‏ ات را داد بر باد اى پدر

بیشتر از زهر کین از تشنه کامى سوختم

سوختم چون صیدى اندر دام صیاد اى پدر

بسکه فریاد از عطش کردم که تاثیرى نداشت

شد درون سینه ‏ام خاموش فریاد اى پدر

آخر آمد بر سرمن محنتى که بارها

چهره‏ ام بوسیدى و کردى از آن یاد اى پدر

روز مرگم شد بیا بر غربت من گریه کن

چون که گفتى ذکر خوابم شام میلاد اى پدر

در خراسان من به دیدارت شتابان آمدم

نک بیا از بهر دیدارم به بغداد اى پدر

گر نمى ‏آیى مرا بر سر من آیم در برت

مرغ روحم چون شود از بند آزادى اى پدر

در جوار تو (موید) از پى عرض سلام

قاصد دل را به کوى من فرستاد اى پدر


رضا موید

کشتند بیگنه، خلف بوتراب را

نهم امام و نوگل ختمى مآب را

ام الفضول فتنه ایام، ام الفضل

از ریشه کند ریشه ‏ى فصل الخطاب را

مى‏ خواست ام الفضل، که ‏ام الفساد بود

بیرون برد ز حد تصور عقاب را

دادند زهر مهلک ناباب در و وثاق

بستند بستگان وى از کینه باب را

آه از دمى که خیل کنیزان، نکرده شدم

برداشتند از رخ عصمت، حجاب را

نالان امام و جمع زنان، هلهله کنان

تا نشنوند سوز دل آن جناب را

دائم نفس نفس زد و میگفت آب آب

بردند و همسرش به زمین ریخت آب را

مى ‏خواست خصم کینه‏ کش دون، بهم زند

شیرازه ‏ى تمامى ام الکتاب را

بالاى بام سایه ‏ى حق را ربود وبرد

در زیر آفتاب نهاد آفتاب را

گردد سایه‏ اش پرو بال کبوتران

بنگر طیور و عاطفه ‏ى بى حساب را

یا ثامن الحجج به جوادالائمه ‏ات

خون کرده زهر غم، جگر شیخ و شاب را

با غصه گشت توام و گردید منقلب

هر کس شنید قصه‏ ى این انقلاب را

(حداد) و خلق از غم این ظلم بى حساب

گیرند دائم از گل مژگان، گلاب را


عباس حداد کاشانى

از دل حجره‏ ى تاریک که بسته است درش

مى‏ رسد ناله‏اى و دل شده خون از اثرش

چیست؟ این ناله ‏ى سوزنده و از سینه ‏ى کیست

صاحب ناله مگر سوخته پا تا به سرش

این فروغ دل زهراست که خون است دلش

این جگر گوشه ‏ى موسى است که سوزد جگرش

این جواد است که از تشنگى و سوزش زهر

جان سوزان بود و ناله جان سوز ترش

خانه‏ اش قتلگه و همسر او قاتل اوست

بار الها تو گواهى که چه آمد به سرش

همسر مرد برایش پرو بالى است ولى

همسر سنگدل او بشکسته پرش

آتش زهر چنان کرده به جانش تاثیر

که کند هر نفس سوخته ‏اش تشنه ترش

شهر بغداد بود شاهد مظلوم دگر

پسرى را که دهد جان ز ستم چون پدرش

کاش مى‏ بود غریب الغربا در آنجا

تا زمانى نگردد غربت تنها پسرش

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود

روی بوم خونه ای، یه بدن افتاده بود

غربت و بی کسیش از، حال و روزش حاکی بود

آخه لبهاش خونی بود، آخه موهاش خاکی بود

استخوناش آب شده، همه ی جونش کبود

گویا که پیکرش، به یه زهری سوخته بود

پیدا بود که با چشاش، کسی رو صدا زده

روی خاک ها غلتیده، خیلی دست و پا زده

چی بگم که از غمش، خون ز دیده ها میاد

آخه قصه ی منه، روضه ی امام جواد

نمی گم از ستم ام فضل بی حیا

آخ خدا حرف میزنم از وفای کفترا

کفترا پر میزدند، همگی بالا سرش

تا ز آفتاب نسوزه بدن مطهرش

اما کاشکی آی خدا، کفترای با وفا

می بودن تو کربلا، می بودن رو قتلگاه

جای زینب غمین، به حسین غرق خون

همگی با پرهاشون، میزدن یه سایبون

آخه زینب نتونست، پیش داداش بمونه

زدن و کشوندنش، به زور تازیونه

سلام ما به رخ انور امام جواد

درود ما، به تن اطهر امام جواد

غریب بود و غریبانه جان سپرد و نبود

کسى به وادى غم، یاور امام جواد

ز آتش ستم خصم، آب شد تن او

به خاک حجره بود، بستر امام جواد

کسى نبود، به بالین آن امام همام

به غیر همسر بد اختر امام جواد

چه ظلم‏ها که به حقش، نکرد ام الفضل

نگر، به دشمنى همسر امام جواد

به خشکى لب لعلش، نریخت آب کسى

به غیر دیده ‏ى او خون ‏تر امام جواد

به روى خاک، چو پروانه شد فدا و دریغ

چو شمع آب شده، پیکر امام جواد

فغان که آتش زهر ستم، به فصل شباب

شرر فکند، ز پا تا سر امام جواد

شاعر: محسن حافظى

لاله می ریزه از حرارت صداش

 از نفس پر شررش

تو قفس غربت و تنهایی و غم

ریخته همه بال و پرش

شـبیه شـمع آروم آروم که آب می‌شه

همه دنیا پیش چشماش سراب می‌شه

غریب و خسته ، دلش شکسته

روی لباش یه لاله ی سرخی نشسته

واویلتا   واویلتا

سرش رو خاک حجره میزاره با حالی مظطر

دیده هاش خیس به یاد چادر خاکی مادر

رو خاک حجره نشسته

روضه عطش می خونه

آخه تشنگی به والله

جگرش رو میسوزنه

زیر لب همش میخونه

قربون لبات حسین جان

خیلی تنگ شده دل من

برای کربلات حسین جان

سر را ز خاك حجره اگر بر نداشتی

تو رو به قبله بودی و خواهر نداشتی

خواهر نداشتی كه اگر بود می شكست

وقتی كه بال می زدی و پر نداشتی

از طوس آمدم كه بِگِریَم در این غمت

یاری به غیر چند كبوتر نداشتی

وقتی كه زهر بر جگرت چنگ می كشید

جز یا حسین ناله ی دیگر نداشتی

ختمی گرفته اند برایت كبوتران

لبخند می زدند و تو باور نداشتی

تو تشنه كام و آب زمین ریخت قاتلت

چشمت به آب بود و از آن بر نداشتی

كف می زدند دور و برت تا كه جان دهی

كف می زدند و تاب به پیكر نداشتی

كف می زدند ولیكن به روی دست

دست ز تن جدای برادر نداشتی

شكر خدا كه پیرهنی بود بر تنت

یا زیر نیزه ها تن بی سر نداشتی

شكر خدا كه لحظه ی از هوش رفتنت

خواهر نداشتی، غم معجر نداشتی

از من گرفته همسر من خورد و خواب را

زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را

واى از عناد دختر مامون که از جفا

مسموم کرد زاده‏ ى ختمى ماب را

افکنده است شعله به جان من و هنوز

از من دریغ مى‏ کند یک جرعه آب را

من مى‏ کنم به العطش از او سوال آب

او مى‏ دهد به هلهله بر من جواب را

جان میدهم به غربت و عطشان که خون من

تضمین کند تداوم اسلام ناب را

پى مى‏ برد به سوختن جسم و جان من

هر کس که دیده سوختن آفتاب را

باشد ز فیض دوستى ما اگر به حشر

آسان کند خدا به موید حساب را

 

هر دم هزار نوبت جان از بدن برآید

تا آه سینه سوزى از قلب من برآید

بس کوه غصه بردم بس خون دل که خوردم

گویى که از لبم خون جاى سخن برآید

از بس که یار قاتل سوزم نهفته در دل

ترسم که جاى آهم دود از دهن برآید

دیگر نمانده هیچم تا کى به خود پیچم

اى مرگ همتى کن تا جان ز تن برآید

امروز بین حجره فردا کنار کوچه

آواى غربت من از این بدن برآید

نیکوست زهر دشمن در راه دوست از من

هم سوختن به آتش هم ساختن برآید

از بس که رفتم از تاب از بس تنم شده آب

بر من صداى فریاد از پیرهن برآید

نبود عجب که بر من هنگام دفن این تن

خون در لحد بجوشد سوز از کفن برآید

در میان حجره یارب کیست غوغا مى ‏کند

شکوه زیر لب ز بى رحمى دنیا مى‏ کند

ز آتش زهر جفا چون شعله مى‏ پیچد به خود

دود آهش روز را چون شام یلدا مى ‏کند

خاک عالم بر سرم گویى جواد ابن الرضاست

کز عطش مى ‏سوزد و خون، قلب زهرا مى ‏کند

آب را مى‏ریزد آن بیدادگر روى زمین

هر چه آب آن تشنه لب از او تمنا مى‏ کند

در سنین نوجوانى همچو زهرا مادرش

جان شیرین را به راه دوست اهدا مى‏ کند

تا بپرسد حال آن پهلو شکسته در جنان

از پى دیدار او خود را مهیا مى‏ کند

تشنه لب با قلب سوزان جان به جانان مى ‏دهد

قاتلش جان دادن او را تماشا مى‏ کند

شد دل (ژولیده) خون از داغ جان فرساى او

کز غمش اشعار او خون در دل ما مى ‏کند

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2041
    کل نظرات : 170
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 54
    تعداد اعضا : 271
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 6,117
    بازديد ديروز : 5,869
    بازديد کننده امروز : 2567
    بازديد کننده ديروز : 2283
    گوگل امروز : 3097
    گوگل ديروز: 2729
    بازديد هفته : 6,117
    بازديد ماه : 160,843
    بازديد سال : 1,198,546
    بازديد کلي : 5,870,369
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.81.45.122
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید