close
تبلیغات در اینترنت
سعید حدادیان

سعید حدادیان

سعید حدادیان

سعید حدادیان
سعید حدادیان
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 39 aboozar
0 56 aboozar
0 348 aboozar
3 328 aboozar
1 510 saeednajafi
12 831 aboozar
4 6513 amirsajad
0 2277 aboozar
0 2150 aboozar
0 1958 aboozar
0 3375 aboozar
0 1294 aboozar
1 17637 2505
6 6202 aboozar
0 14387 aboozar
1 2534 masoudfn
1 1652 aboozar
14 3653 aboozar
20 3896 aboozar
0 2786 aboozar

سعید حدادیان

 

با خودش گفت:خدا علی اکبر با زره رفت،اربا اربا شد حالا این بچه میخواد بی زره برههمچین که اجازه داد،دوید رسید به اسب تا اومد بپره امام حسین اشاره به عباس کرد؛ابالفضل کمکش کرد نشست رو اسب،گفت:عمو اذن بده بتازم؛ فرمود: رو سفیدم کن،قاسم رفت،راوی میگه دیدم پا به رکاب نمیرسه؛داشت میرفت عمر سعد نگاه کرد این کیه؟! رو کرد به لشگریانش،گفت:بذار روحیه بدم بهشون گفت: هه کار حسین به جایی رسیده بچه ها رو میفرسته؛ امرای لشگرش قهقه زدند؛ قاسم آمد جلو؛سینه سپر کرد، گفتند:مَن انتَ؟ کی هستی؟ فرمود: اِن تُنکِرونی فانا ابن الحسن،سبط النبی المصطفی الممتحن

نوبت ضرب شست قاسم بود

مرگ شما به دست قاسم بود

گفت و گفتدیدند عمر سعد به فکر فرو رفت؛زرنگه؛میدونه این خانواده کیند؟یه نگاهی کرد گفت:کار این بچه با شامی ها؛اینا کینه ی حسن رو زیاد دارند؛به ازرق شامی که مطابق هزار سوار بود یه نگاه کرد؛گفت:ازرق کار این بچه با تو به پسر کوچیکش گفت:تو برو،رفتمفصله قتال علوی و حیدری قاسم بماند...پسر اول و دوم و سوم و چهارم در جنگ تن به تن قاسم بن الحسن دونه دونه به درک واصل کرد؛بعضی مقاتل(صحت و سقم بماند)تا سی و پنج نفر رو نوشته که قاسم کشته،بعد کشتن این چهار نفر دیگه ازرق خونش به جوش اومد؛گفت:گناه عرب به گردن من اگر داغ این بچه رو به گردن مادرش نذارم

گل بود و نثار مرتضایش میکرد

مثل پسر خویش صدایش میکرد

چون دید به جنگش آمده ازرق شام

عباس به زیر لب دعایش میکرد

این بچه رسید به ازرق؛با تکبیر شمشیر رو کوبید به فرق ازرق؛خود شکافت،سر تا کجا شکافتامام حسین گفت:الله اکبر،عباس گفت:الله اکبر،نجمه گفت: الحمدلله لشگر کوفه از هم گسیخت، دیدند قاسم ازرق رو کشته تا این بچه ها رو ببرند شام چه کردند؟!تا جنازه ی نحس ازرق رو بیان ببرند فرصتی شد قاسم بیاد پیش عمو،حضرت عباس مهار اسبش رو گرفت؛گفت:جانم قاسم!چه کردی عزیزم!

آمد از اسب جست و زمین ادب بوسید

امام حسین تشویقش کرد؛اما قاسم گفت:عمو خیلی تشنمه؛امام حسین گفت:دیدی علی اکبرم تشنه رفت؟اجازه میدی منم برم؟! جنگید و جنگید و جنگیدیه دفعه عمر سعد تشر زد به شمر!چه میکنید؟گفت:نگاه کنید: این بچه خود داره؟گفت:نه،این بچه زره داره داره؟نه...این زمین کم سنگ داره؟سنگ جمع کنید،دورشو گرفتند... یه جوری سنگ انداختند عمامه ش افتاد، میدونی یاد کی افتادم؟یاد ساعتی که عمامه ی حسین رو میبرن...عمامه قاسم افتاد؛صورت پر از خون شد؛دیگه جایی رو نمیبینه؛یکی گفت:حالا نوبت منهچنان شمشیر زد به فرق قاسم،یکی نیزه زد به پهلوش،بچه از رو اسب افتاد،یه نفر روی اسب رو رکاب ایستاد؛داره نگاه میکنه؟کیه؟آقات حسین...یه دفعه دید قاسم داره میفته؛همچین که قاسم افتاد حسین مثل باز شکاری خودشو رسوند؛دور قاسم رو گرفته بودند؛یه عده میگفتند این بچه حسنه؛باید همه ثواب ببریم تو کشتنش...یه وقتی امام حسین رسید که کاکل قاسم تو دست قاتل بود؛گلو رو کشیده؛خنجر تو دستشه،یه لحظه اگر دیر رسیده بود کار تموم بود؛رسید دست قاتل رو قطع کرد؛دید این پاشنه ها گاهی میره بالا میادپایین،گاهی کشیده میشه؛سینه ی قاسم رو به سینه چسبوند؛گفت:برای عمو خیلی سخته تو ازش کمک بخوای کاری ازش برنیاد،قاسم بااین جمله جون داد...حجتت چیه؟به آیت الله خوشوقت گفتم چرا به امام حسین میگن قتیل العبرات؟گریه کرد...گریه کرد(گاهی صد شب پشت سر هم براش روضه میخوندم،گریه ها گفتم آقا چرا گریه میکنید؟گفتند:شما چی میگی؟گفتم:یعنی کشته ی اشک های ریزان،همین گریه ی ما،شما،دیگران...گفت:نه،هی گریه کرد...گریه کردفرمود:امام حسین تو گودال گرفتار شد؛از همه طرف میزدن؛اما برای حسین درد نداشت؛اینا هیچ کدوم امام حسین رو نکشت میدونی امام حسین رو چی کشت؟نگاه کرد دید بالای تل زینب ایستاده؛تا حالا گریه ی زینب رو اینطور ندیده بود؛گریه ی زینب حسین رو کشت؛حسین قتیل اشک زینبه...حالا من میگم قاسم کشته ی اشک حرف آخر حسینه،امام حسین وقتی رسید دید دهان قاسم بسته شده؛نفس نمیتونه بکشه؛باید پا رو زمین بکوبه تا نفس آزاد بشه...تا این جمله رو گفت:جون داد میشد به باقی مونده بنی هاشم بگه بیان؛امام حسین دید وقتی علی اکبر رو آوردند؛ همه اینا از داغ علی اکبر پر پر شدند؛قاسم رو آورد،بعضیا نوشتند پاهای قاسم رو زمین کشیده میشد؛شاید حسین خمیده میومد؛اگه ایستاده بوده پس چرا پاهای قاسم کشیده میشده؟شاید زیر سم اسب ها رفته...رسید به خیمه ها دید زینب ایستاده...چی آوردی؟! بعضی میگن قاسم رو کنار بدن علی اکبر قرار داد... امام حسین نگاه کرد دید زن ها تو خیمه اند؛صبح به زن ها گفته گریه نکنید؛دید صورتا داره سیاه میشه...فرمود:زینبم،زن ها حالا هر کی میخواد گریه کنه...من یاد اون شعر افتادم... زهرا چشم وا کرد دید علی...خدای غیرت؛زهرا از هوش رفتهمعجر کنار رفته؛علی داره میبینه؛داره سکته میکنه؛چه جور آخه زدن؟چند وقته صورتت رو پوشوندی؟ داشت علی میلرزید فاطمه به هوش آمد دید صورت علی داره سیاه میشه،الانه که قبض روح بشه؛گفت:علی! اِبکِ لی...نگفت گریه نکن،گفت:گریه برا من کن...بعد برا اینکه یادش باشه اگر علی هم جون بده بچه ها میمونند گفت: ابک لی...ابک لی...وابک للیتامی...وَاسبَلِ الدَّمعَبذار این اشک رو صورتت بریزهبه درخواست حضرت زهرا اشک ریخت رو صورت بی بی و اسبل الدمعبذار این اشک رو محاسنت بریزه؛بیاد پایین...این جمله رو گفت دیگه اشک علی بند نیومدفهو یوم الفراقعلی! روز آخره...

علی بیا برا حسین گریه کنیم

بیا برا آوارگی بچه هاش گریه کنیم...

یا زهرا

روضه شب ششم محرم قاسم بن الحسن (ع) - نوبت ضرب شست قاسم بود - سعید حدادیان

حاج سعید حدادیان

 

امروز مهمان علیا مخدره،عقیله ی بنی هاشمیم،مهمان زینبیم،آقاجان میای مارو به این مهمانی ببری؟میخوایم کم کم بریم خیمه ی زینبالسلام علیک یا عقیلةَ بنی هاشم یا زینب الکبری،یا زینب..‌

ای دختر مادر مدینه

ای مصحف مادرت به سینه

محبوبه ی کردگار زینب

صدیقه و طاهره،امینه

چون شیر خدا خدای را شیر

چون مادر خویش بی قرینه

دل با غمت ای بتول دوّم

هم کرب و بلاست هم مدینه

حوران که مقدّس و عزیزند

در کوی کنیز تو کنیزند

ای همسفر سر بریده

ای پرده خصم را دریده

ثارالله دیگر است ما را

خونی که ز صورتت چکیده

ثار به معنای خون نیست به معنای کسیه که  خون خواه داشته باشه..."شب عاشورا دید امام حسین(ع) داره یه شعرایی میخونه:یا دهر اف لک من خلیلی، معلوم شد شب آخر حسینه،دوید تو خیمه،گریبان چاک کرد،نوشتند چنان زد تو صورتش دل حسین به درد اومد، گفت:خواهر به جان من تا زنده ام اینطوری تو صورتت نزن!اگر علیا مخدره زینب سلام الله علیها جواز نگرفته بود کار ما دشوار میشد،یه نگاهی به حسین کرد،گفت:داداش میشه شما رو بکشند من خودمو نزنم؟امام حسین سر پایین انداخت‌"اونقدر بالا تل زینبیه زد تو صورت خودش،میگی بازم صورت  رو خون نگرفت باشه،میگی سر رو به چوبه ی محمل نزد،باشه؛میگی سنگ های شام سر رو نشکست،باشه؛اما زینب حتما یه جا صورتش غرق خون شد،کجا؟تو گودال اومد گلو رو بیاره بالا یادش افتاد گاهی بچه که بودند تو مدینه میدید گاهی حسین به درو دیوار نیگا میکنه،داره ضجه میزنه،میومد بالا سر حسین میگفت داداش این جوری گریه نکن اگه بابامون بیینه خوب نیست،داداش به جون زینب بسه،دست به سر حسین میکشید،زیر لب میگفت:الهی یه تار مو از سرت کم نشه چشم حسین که به چشم زینب می افتاد میگفت:چشم،تو یادگار مادرمی،حالا زینب شروع میکرد به گریه کردن خواهرم اینجوری گریه نکن میگفت:اصلا با حسن نمیتونم اینجوری درددل کنم،از اون روزی که مادرم با چادر خاکی برگشت نمیشه باهاش حرف بزنم،بابامم مادر خیلی سفارش کرده جلوش گریه نکنم،زینب فقط تو رو داره درد دل کنه،یه دفعه سر میگذاشت رو شونه ی حسین" حالا جنازه رو تو قتلگاه یه ذره بالا آورد،میخواد سر بذاره رو شونه ی حسین،تکیه ی سر به گلو و سره،اما همچین که سر گذاشت دید،سر داره میره جلو رسید به رگای بریده ی گردن،این صورت زینبه...حالا شعر رو بشنو

ای همسفر سر بریده

ای پرده خصم را دریده

ثارالله دیگر است ما را

خونی که ز صورتت چکیده

غیر از تو به طول چند ساعت

هفتاد و دو داغ کس ندیده

 تنها و اسیر و دست بسته

پیوسته حماسه آفریده

با خون جبین نموده تفسیر

تا آیه ز نوک نی شنیده

در عین حسین نور عینی

او زینبی است و توحسینی

ای داده حیات بر کرامت

وی دین تو زنده تا قیامت

ای مقتل خون به همّت تو

دانشگه صبر و استقامت

بر خاک ره تو سجده بردند

مردان بزرگ راست قامت

در هر قدمت هزار معراج

در هر نفست دو صد کرامت

غیر از تو که دختر بتولی

ای مادر دوّم امامت

کی جان امام خود خریده

در اوج مصیبت از شهامت

با عزم تو خون به تیغ پیروز

از صبر تو یافت دین سلامت

تا علی اکبر بود روشون نمیشد از امام حسین اجازه بگیرند بچه های زینب..." همچین که بعد از اصحاب علی اکبر خواست بره میدان همه ی بنی هاشم زانو زدند مقابل حضرتش،بنی الحسن، بنی العقیل،همه،بچه های زینب...آقازاده اجازه بده ما پیشمرگت بشیم،علی اکبر فرمود:من که باید پیش مرگ همه باشم،بابام به سنت جدمون عمل میکنه،جدمون اول علی رو میفرستاد که عزیزتر از همه میفرستاد،حالا علی اکبر رفته،بنی هاشم از هم سبقت میگیرند،این دو تا آقازاده آمدند محضر حسین، این میگه دایی جان برم حضرت میفرمود: نه؛باباتون نیامده،نمیخواد برید عرض میکرد اون یکی به خدا بابامون ما رو فرستاده گفته فدات بشیم،فرمود:همون داغ علی اکبر بسه،برید؛هر چی اصرار کردند،نشد،از در خیمه وارد شدند دارند گریه میکنند، سر بلند کردند،دیدند علیا مخدره زینب لبخند زده،مادر ما در اوج مصیبتیم،امام زمان ما دست رد به سینمون زده،لبخند میزنید؟فرمود:زیر آسمان کسی حسین شناس تر از من نیست،راه داره از حسین اجازه گرفتن،داداشم به نام مادرش حساسه ..." برید بگید دایی جان به پهلوی شکسته ی مادرت زهرا،اومدند مقابل حضرت،عرض حال کردند،دایی جان به مادر پهلو شکستت...تا اسم مادر رو آوردند،حسین شونه هاش لرزید شروع کرد به گریه کردن...فرمود:باشه،میخواید برید، برید هر دو اومدند یکی میگه منم نوه ی حیدر کرار،یکی میگه منم نوه ی جعفرطیار

جعفر طیاری و حیدر کراری

دو سوارند چنان شیر ژیان

یال به یال...

دو عقابی که گشودند به میدان پروبال

چشم ها زَهره دران،تیغ دو ابرو برّان

محشری کرده به پا لشکر مژگان به قتال

پیر لبخند زنان کرد نظر بر ساقی

امام حسین یه نگاه به عباس کرد،نگاه تشکره،عجب سربازایی برام تربیت کردی

پیر لبخند زنان کرد نظر بر ساقی

از تماشای دو سرمست تمنای وصال

وقت تکثیر مه هاشمیان در آفاق

آسمان دید به رخسار دو مه چهار هلال

این یکی نعره برآورد که حیدر نسبم

دیگری عربده جو وارث جعفر به جدال

تیغ تکبیر کشیدند به نبردیا نه!

در بدر و احد باز بانگ داد بلال

تیغشان میبُرد و نیزه به هم میدوزد

تا بپوشند به اندام عدو رخت زوال

یه نفر گفت منم میرم میمنه،اون برادر گفت من میرم میسره،اما قاعده اینه والله،دو برادر اگه اول جنگ از هم سوا بشن همچین که زخم تو تنشون زیاد میشه دوباره میخوان آخر کار به هم برسند،از کجا میگی؟مگه حسین و ابالفضل یمین و یسار نبودند؟ولی آخر کار به هم رسیدند،یکی گفت:داداش داداشتو دریاب... بچه های زینب اول به یمین و یسار زدند اما عاقبت الامر نزدیک هم افتادند ابی عبدالله فرمود:عباس جان مواظب خیمه ها باش،به عجله خودش رو رسوند، نوشتند حسین با یه دست این برادرو بغل کرد،با یه دست اون برادرو...زن ها خبر دادند زینب تمام شد بیا،فرمود:من از داداشم خجالت میکشم،روم نمیشه بیام اما عبدالله جعفر بعدها تو مدینه یه روز سوال کرد،خانوم بچه هام فدای حسین، من غلامتم،گله ندارم،سواله،شنیدم هر کدوم از بنی هاشم رو زمین افتادند تو از خیمه بیرون آمدی،شنیدم کنار علی اکبر زودتر از حسین رسیدی،مگه از  بچه های ما خطایی سر زده بود؟شنیدم همه زن ها ریختند بیرون،اما از گوشه ی خیمه بیرون نیامدی! صدای گریش بلند شد، عبدالله دست از دل شکستم بردار! ترسیدم نگاه حسین به من بیفته...من از حسین خجالت میکشیدم...حسین....

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم - ما را کشاندند به میخانه ی حسین - حاج سعید حدادیان 

 

یاد شهید سر جدا دل میبره کرببلا
باز دوباره نور امید، باز دوباره عکس شهید
یه روح تازه به تن زمین دمید
خون گلوی عاشقی توی رگ خشکیدۀ زمین چکید
هزارتا ناگفته رو از چشمۀ خون حنجرش
هزارتا ناگفته رو از چشم شهید میشه شنید
باز دوباره نور امید، باز دوباره عکس شهید
یاد شهید سر جدا، دل میبره کرببلا
باز دوباره به آلبوم عزت سرزمین ما
یه عکس خیلی قیمتی اضافه شد
هرکسی از قافله جا مونده ولی کلافه شد
توی چشای این شهید ،  نور نجابت ببین
راز اجابت ببین ،  روح صلابت ببین
آخه یه نفر وقتی بخواد یک تنه غوغا میکنه
با دست بستم که باشه هزارتا غوغا میکنه
عالم احیا میکنه، دشمن رسوا میکنه
یاد شهید سر جدا، دل میبره کرببلا
انگار تو عکس این شهید
چشم همه کرببلا رو می بینه
فرق جهاد و حج اینه
حاجی میخواد بیت خدا، شهید خدا رو می بینه
قصۀ حج حججی تو آسمون زبون زد
انگار محرم اومده
حال و هوای سنگر خط مقدم رو ببین
هنوز محرم نشده شور محرم رو ببین
قربون اون شهیدی که رگ بریدۀ گلوش
دلامون و به کربلا گره زده، انگار محرم اومده
یاد شهید سر جدا، دل میبره کرببلا
ای پسرم اگه کنارت نبودم، وقتی که عکستو دیدم
به یاد زینب حسین زخم گلوتو بوسیدم
خوب میدونم مثل شهیدی که گل علقمه بود
دم آخر سرت بروی دامن فاطمه بود
روی لبت زمزمه بود
سلام بی بی ،  سرم و هدیه آوردم
سلام بی بی ،  مادرم و به تو سپردم
سلام بی بی ،  سر مو هدیه آوردم
سلام بی بی ،  پسرمو به تو سپردم
شکر خدا به آرزوم رسیدم
یه لحظه گودال بلا رو دیدم
طعم جفای خنجر چشیدم
یا زهرا ،  سرم فدای قدمت
یا زینب ،  جونم فدای حرمت
یاد شهید سر جدا، دل میبره کرببلا

سینه زنی شور به یاد شهدا - یاد شهید سر جدا دل میبره کرببلا - حاج سعید حدادیان و محمد حسین حدادیان 

حاج سعید حدادیان

 

اللهم صل علی محمدٍ وعلی آل محمدٍ و عــجّل فرجــهم و اهلك أعدآئهــم. لاحوْل ولا قوة إلاّبالله العلی العظیم.حسبنا اللّه ونعْم الْوكیل نعْم الْموْلى‏ ونعْم النصیر. أسْتغْفر الله الّذى لا إلـه إلاّ هو الْحىّ الْقیّوم ذوالجلال و الإكْرام و أتوب إلیْه... بالْحجة الهی الْعفو. الْعفو ، الْعفو...

عباس كیست،نفس وصی پیمبر است

شمشیر آل فاطمه و شیر حیدر است

از منصب و مقام امامت كه بگذریم

عباس یك امام حسین مكرر است

زیبد كه مهر و مه ببرد سجده روز و شب

بر خاك مادری كه اباالفضل پرور است

بی دست و دستگیر همه خلق عالمین

والله جای گفتن الله اكبر است

اباالفضل،اباالفضل....

این دست پشتوانه ی اولاد فاطمه است

این دست،دست قدرت سردار خیبر است

باب الحسین،باب الحوائج،ابوالادب

باب الرسول،باب الحسن،باب الحیدر است

اباالفضل،اباالفضل....

زهرا كه اختیار شفاعت به دست اوست

با دست او شفیعه ی فردای محشر است

اجلال نزول فرموده تو مدینه،زن های هاشمی اومدند،روز اول زینب،اولیاءمخدّره زینب بر مسند نشسته،داره از كربلا میگه،صدا زمزمه ها بلنده:غریب حسین،عطشان حسین، مظلوم حسین. یك كلمه زینب میگه،هاشمی ها می ریزند به هم،صدای ناله شون فضا رو گرفته،یه وقت دید یه صدای آشنا داره میآد،یكی از اون انتها با یه سوز دیگه میگه حسین،زینب،از این طرف،او از اون طرف،همه غرق دراین حسین حسین شدند.فرمود:این كیه با ناله اش جیگرم رو داره پاره میكنه؟بزرگان هاشمی سرافكنده،عرضه داشتند خانم جان،هر چه كردیم جلو بیوفته قبول نكرد،فرمود:امروز روز خانم هاست،شما برید،من فردا با كنیزها میآم، الله اكبر مگه كیه؟گریه كردند گفتند :مادر اباالفضل. بی بی زینب از مسند پایین اومد ، اومد استقبال ام البنین، دید صورت روی در گذاشته.آروم آروم میگه:غریب حسین. زینب میگه: مادر دیدی مادر ندارم نمیآی دیدنم،مادر حالا كه بهت احتیاج دارم تنهام میذاری، مادر باهات خیلی حرف دارم. سربلند كرد چشمش به زینب افتاد، باورنكرد زینب باشه، فرمود:حق داری نشناسی اگه بدونی چه بلایی سرم آوردند، دونه دونه داداشام رو كشتند،هجده یوسفم رو سر بریدند. بغلش كرد،زینب جان:بمیرم برات،اومدم یه سئوال كنم ازت،آیا از عباسم راضی بودی یانه؟ ام البنین عالم به خوبی و بزرگواری اباالفضل ندیده،اما یه گله دارم،گذاشتم فقط به خودت بگم،بالاخره حسین رو برادر صدا زد.مگه من خواهر نبودم؟

به سینه آتش دردی نهفتی

كه یك دفعه به من خواهر نگفتی

این زبانحال رو هم بگم: اما ام البنین منم یه حرف دارم،چیه حرفت؟ من از عباس شرمنده شدم،آخه تو گودال رفتم،حلقوم بریده ی حسینم رو بغل كردم،می خواستم برم علقمه زدن من رو...

حسرت به دل گذشته ام از دشت كربلا

آخر نشد نظاره كنم پیكر تو را

اگه سادات اجازه میدن بخونم:

حتی اگر به علقمه می آمدم چه سود

چیزی نداشتم كه ببندم سر تو را

زن ها اومدن استقبال ام البنین،زینب رو بغل كرده،دید یكی میگه:سلام. نگاه كرد،صدا سوخته تر شده، ولی آشناست،اما قیافه دیگه آشنا نیست،تو ربابی؟آره خانم جان، چرا اینجور شدی؟گفتند:دیگه بعد كربلا،تو سایه نمی نشینه،بغلش كرد،یه دفعه گفت:رباب برو زودتر شیرخواره رو بیار،دلم براش یه ذره شده،دیگه نزدیك یك سالشه،باید بتونه رو پا بایسته،صدای گریه ی زن ها بلند شد،ام البنین حیرون شده،خدایا چه كنم،گفت:مادر نبودی وحشی های بیابون آب می خوردند، سر شیر خواره ی من رو با تیر سه شعبه بریدند،یه ذره ناله زدند،سكینه رو دید،دیگران رو دید،یه نگاه كرد،گفت:مگه رقیه خواب ؟صدا گری ها بلند شد

من و هروله، پشت قافله

تو به روی نی،گرم نافله

من و سلسله،من و آبله

تو به روی نی،گرم نافله

عمو بیا تو خیمه محشر و ببین

رو دست ما جون دادن،علی اصغر و ببین

عمو بیا به داد مادرم برس

صدای اصغر نمیآد،رقیه افتاد از نفس

پرنده ها دارند آروم می گیرند

دون دونه همه دارند می میرند

آب فرات كه نزدیك لبت رسید

یه قطره اشك گرم تو،از گوشه ی لبات چكید

عاشقی تو به آسمون نشون دادی

به خاطر لب حسین،با لب تشنه جون دادی

گرچه لبت از تشنگی ترك خورد

چوب كسی لب تو رو نیآزرد

آب به لبات رسید ریختی،اما لبات چوب نخورد،بمیرم برا اون لبایی كه چوب خیزران بالا می رفت......آی حسین.... اگه ما سال دیگه نبودیم،آی نوكرا برا عباس سنگ تموم بذارید،حسین برا عباس سنگ تموم گذاشت،براش خرج كن،از دلت،از جیبت،از زن و بچه ات،خیالت راحت باشه برنده ای

آقا بیا قدم رو چشم من بذار

با دست های نازنینت،این تیرو از چشم درآر

عاشق تو از غصه داره می میره

حالا تو گودال كی می خواد،سرت رو دامن بگیره

عباس جان چی شده؟برا چی گریه می كنی؟ آقا جان گریه می كنم برا غریبیت،شما سر من رو به دامن گرفتید، آیا كسی هست سر شما رو به دامن بگیره؟ جا داره یه دختر تو خیمه بگه:آره ،خودم سرش رو به دامن میگیرم،حسین...... حسین می خواد برگرده،می خواد بره نمی دونم

پشت حسین بن علی تا شده،واویلا،واویلا،واویلا

روی عدو به خیمه ها وا شده، واویلا،واویلا،واویلا

كاش خدا هزار بار بهم دست می داد،دستم بریده می شد،آخه ابی عبدالله رسید دید سر استخوان رو روی خاك گذاشته می خواد پاشه،هی سر می خوره رو هم،خدایا تا حال نشده آقام بیاد من قیام نكرده باشم... یادم افتاد امیر المؤمنین اومد تو خونه،حضرت زهرا می خواد پاشه،فضه زیر بغلم رو بگیر،نمی خوام علی بدونه چی دارم میكشم. تا یه شب فضه دید علی داره ناله میزنه،آقاجان به ما گفتی داد نزنید،فرمود: دست از دل شكسته ام بردار. گریه ام برا اینه درد هاشو به من علی هم نگفت. همین الان دستم به ورم بازو......

همه اصحاب او گل اند ولی

گل اصحاب او اباالفضل است

همه باب الحوائج اند ولی

كار عباس آبرو داریست

ای مشك مریز آبرویم

بر باد مده تو آرزویم

خدا رحمت كنه مرحوم سید علی آقای نجفی رو،اینجوری روضه می خونده:میگه طرف اومد پاشو گذاشت رو ركاب،رو پای عباس،با سر رفت تو سینه ی یل ام البنین،گفت:اونی كه میگن یل عرب تویی؟ فرمود:نانجیب یه وقتی اومدی دست ندارم،قهقه زد،گفت:اگه تو نداری من دارم،آی لشكر،برید كنار دیگه چشمش نمی بینه، عمود من كجاست،عمود رو چرخاند،چنان به فرق اباالفضل....حسین....

یكی از سردارهای بزرگ بنام اكبر نوجوان كه توی بازسازی حرم اباالفضل علیه السلام بوده خودش تعریف میكنه میگه: یه كسی خدمت می كرد تو تعمیر حرم،مدت ها اونجا بود،یكدفعه از هشت متر ارتفاع افتاد،ما بردیم این رو بیمارستان ، گفتند:ما امكانات نداریم ، به كار اینم نمیآد،این دیگه قطع نخاع شده،باید ببریدش تهران زودتر،این رو سوار آمبولانس كردیم كه ببریمش سمت فرودگاه و بعد هم بریم تهران، همچین كه سوار آمبولانس شد،رو كرد به ما گفت:یه دفعه دیگه من رو ببرید حرم،گفتیم:دیر میشه،خیلی اصرار كرد. خواب و رؤیا نمی خوام برات تعریف كنم. میگه:بردیمش با ویلچر تو حرم. وقتی تو حرم رسید یك كلمه گفت:عباس جان من اینجوری برم برا شما بد نمیشه؟میگه:یكدفعه رعد و برق شد،درها به هم كوبیده شد،همه چیز ریخت به هم،یه نیم ساعتی انگار طوفان شد،اینم انگار از حال رفت،بعد یكدفعه دیدیم پا شد،گفتیم:چی شد؟گفت:بخدا من كه از حال رفتم،خود امام حسین و اباالفضل رو دیدم،اباالفضل به من فرمود: خودت رو كه شفا دادیم هیچ،فلان فامیلتون كه بچه دار نمی شد بهت گفته بود،بهش بگو حاجتش رو دادیم،فلان فامیلتون كه گرفتار بود،بهش بگو حاجتش رو دادیم،حالا داری میری دست پر برو...... نوكرها حواستون رو جمع كنید،این جور نیست كسی بتونه راحت نوكری كنه،نوكر امام حسین همیشه لای منگنه هاست،همیشه لای گرفتاری هاست،مرد میدون گرفتاری ها نیستی دم از حسین نزن،پا ركاب امام حسین مریضی داره،فحش خورت باید خوب باشه،گرفتاری داره. بابا حاج اكبر ناظم تو دهه ی محرم بچه اش داره بال بال میزنه،رسید روز تاسوعا شد. دید بالا سر بچه اش،دیگه بچه رمقی نداره،چشم ها رفته،نفس ها دیر،ضربان قلب كند. به خانمش گفت: خانم من برم؟زنه گریه كرد گفت:برو،فقط رفتی روی چهارپایه سلام من رو به اباالفضل برسون،بگو:كنیزت هم می خواست بیآد،بگو:من دستم بنده،تو می دونی دختر مریض باشه یعنی چی،تو مریضی رقیه رو دیدی،اومد و نرسیده به بازار بهش خبر دادند كه ناظم دخترت از دنیا رفت،یه ذره فكر كرد،گفت: إنا لله وإنـا إلیْه راجعون،رفت كه رفت، بذارید به كارم برسم.گفتند:ناظم تو برو حالا یكی دیگه می خونه.گفت:یك ساله چشم براهه تاسوعا هستم،كجا برگردم،دیر نمیشه،اربابم سه روز جنازه اش رو زمین بود،رفت بالای چهار پایه،گفت:عباس از تو مرده زنده كردن بر میآد، از ناظم نوحه خوندن،من كارم رو میكنم تو هم كارت رو بكن،شروع كرد نوحه خوندن. شاید اینجوری می خونده:

عباس نجْل المرتضی اباالفضل

ای ساقی لب تشنگان،ای جان جانانم،سقای طفلانم

شروع كرد ناظم نوحه خوندن،الله اكبر،ریخت به هم بازار همه گفتند:دمت گرم مارو تنها نگذاشتی روز تاسوعا،بچه ات هم كه از دنیا رفت اومدی،سنگر رو حفظ كردی،بارك الله،یااباالفضل مزدش رو بده،عوضش رو بده،یه دفعه دیدند یكی دوید گفت: ناظم بچه ات پا شد.ان شاءالله ازاینجا می ری بگن مریضت پا شد،ان شاءالله از اینجا بری بگن مریضت خوب شد،روز تاسوعاست، مرده رو زنده میكنه،عباس جان:دل مرده ام رو زنده كن...خدایا به خاطر عباس همه ی مریض هامون رو شفا بده... صغیر و كبیر هر كی داره نوكری میكنه،كنیزی میكنه،ای خدا ازش قبول بفرما. عباس به برادرش امام حسین علیه السلام فرمود:آقا اینجا نمون،گفت:آقا من یه خواش ازت دارم،برو.فرمود:عباس جان می ریزند سرت،عرضه داشت آقاجان نری می ریزند سر زینب،ابی عبدالله برگشت،این بچه ها كه اومدند استقبال امام حسین دید طرف زینب نمیشه بره،رفت طرف خیمه ی عباس،از اسب پیاده شد،رفت تو خیمه یه نگاه كرد،داداشم. عمود خیمه رو كشید،خیمه نشست، یه دفعه زینبم نشست،زن ها هم نشستند،خود ابی عبدالله اومد بیرون نشست زانوی غم بغل كرد،داشت گریه می كرد،زینب گفت:برم كنارش، كنار علی اكبر كمكش بودم الانم برم،یه ذره رفت جلو،یه دفعه بغضش یه جوری شكوفا شد،دید الان بره طرف حسین بدتر میشه،برگشت،گفت:رباب ،ام كلثوم،زنها،همه گفتند:جانم،فرمود:تموم شد،برید آماده شید برا اسیری،برید دیگه كار تموم شد...حالا این دستت رو بیآر بالا هرچی رمق داری داد بزن:حسین..............

روضه شهادت حضرت عباس (ع) - عباس كیست،نفس وصی پیمبر است - حاج سعید حدادیان 

سعید حدادیان

 

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم حسبنا الله و نعم الوکیل،نعم المولی و نعم النصیر، استغفرالله الذی لا اله الا هو الحی القیوم الرحمن الرحیم ذوالجلال و الاکرام و اتوب الیه"بالحسن و الحسین والحجة الهی العفو...

این رهبر و انقلاب از عشق غنیست

راه کدوم غنی سازی رو میخوان ببندند؟!

ما به عشق علی غنی شده ایم

فتح الفتوح امام راحل پرورش انسان هایی بود که اون حماسه ها رو آفریدند،دنیا از عشقی که تو به خاندان پیغمبر داری میترسه،دنیای استکبار...

این رهبر و انقلاب از عشق غنیست

در مکتب مالک و اویس قرنیست

ای خصم دل یار خراسانی ما

نیمیش حسینی است و نیمی حسنیست

برا امام حسن امروز یه رباعی بسه

چون اشک تو را چشم سحر مینگریست

میگفت غریب تر ز تو نیست که نیست

خب یه سند رو کن

چون اشک تو را چشم سحر مینگریست

میگفت غریب تر ز تو نیست که نیست

در جمع بنی هاشم و اصحاب، حسین

با دیدن قاسمت به یاد تو گریست

شب عاشورا اصحاب دارند نطق میکنند؛هر کسی آخرین نطق حیاتشه، میخواد بهترین بیانات رو در اوج صدق و اخلاص و ادبیات داشته باشه؛همه گونه حرف زدند؛یه وقت دیدند امام حسین داره یه گوشه ای رو نگاه میکنه؛اصحاب سر کشیدند؛دیدند انتهای بنی هاشم یه آقازاده ای هی دست بالا میاره به علامت اینکه من اجازه دارم! امام حسین اشاره کرد،اصحاب شاید نمیشناختنش؛سوال کردند این آقازاده کیه؟حبیب گفت این قاسم بن الحسنه؛همچین که چشم حسین به قد و قامت این آقازاده افتاد؛نوشته اند گریه کرد...

من پاره ای از نور مصباح الهدایم

من چشمه ی جوشانی از خون خدایم

سیاره ای در دامن شمس الضحایم

قربانی راه شهید کربلایم

شمشیر بران علی مرتضایم

من قاسمم نجل امام مجتبایم

حسن جان...حسن جان....

من سیزده ساله عزیز دو امامم

فرزند خورشیدم ولی ماه تمامم

سر تا قدم آیینه ی خیرالانامم

بین بنی هاشم درخشیده ست نامم

اصحاب را با نطق خود دل میربایم

دیدی یه موقع بیست تا خوننده درجه یک میخونند میگی این بهتره این بهتره یه نفر میاد یه کلمه میگه میگی این از همه بهتر بود؛یه کاری کرد شب عاشورا قاسم،عمو رو روسفید کرد؛چون اصحاب شروع کردن نطق کردن؛بعضیاش رو جسته گریخته میگم:گفت:آقاجان هفتاد بار بمیرم خاکسترم را به باد بدهند باز زنده بشم،آقاعاشقتم میخوام برات بمیرم،گفتن و گفتن تا رسید نوبت به زهیر،زهیر چندوقته به این قافله رسیده؟یه ماه شده؟نه والله به ماه نرسیده،فراری بوده از حسین حسین جان چه نگاهی بهش کردی؟به من بهترش رو کن از اون نگاه ها که به عابس کردی!روز عاشورا وقتی آمد میدان،دیدندسراپا یه زره مجللی داره،اسبشم جلوش زره داره،یکی دوید گفت:برم بزنم دستش رو..یکی گفت میشناسیش؟گفت:نه گفت تو جنگ قفقاز تا دوتا لشگر صف آرایی کنند شش نفر رو کشت و برگشت؛این عابسه...گفت:آها! خوب شد گفتی؛برگشت عابس از اسب پیاده شد گفت:هل من مبارز؟!کسی نیامد اسبش رو هم پی کرد باز کسی نیامد زرهش رو درآورد؛باز کسی نیامد،شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن،هی میگفت:"حب الحسین اَجَنَّنی"مجنون حسینم...حالا این دسته آدما دارن شب عاشورا رجز میخونند،تو همه اینا  زهیر به غیر از بنی هاشم یه چیزی گفت منو داغون کرده؛گفت:آقاجان خودت که جای خود،اما این نوجوونا که دورتن این چندوقت دیدم،من زهیر هزار بار برای این جوونا بمیرم‌ حالا اینا صحبت کردند باید یکی بیاد وسط یه جلوه از بنی هاشم رو نشون بده این  بچه دستش رو بلند کرد؛امام حسین چشمش افتاد به اون قدوبالا شروع کرد به گریه کردن،شونه ها لرزید،اصحاب متوجه شدند،پیرغلاما حبیب،مسلم بن عوسجه...فهمیدند برا امام حسن گریه میکنه،گریه کردند،آخه سر شب زینب آمد گفت نکنه اینا مثل یارای حسن غالت بذارن،یکی اومد به حبیب خبرداد،گفت پاشید بریم؛اومدن مقابل خیمه ی زینب؛گفتند:خانوم تا آخرین قطره ی خونمون ما پارکاب حسینیم‌ ما حسین رو تنها نمیگذاریم قاسم پاشد خیلی باادب عرض کرد عموجان! منم کشته میشم؟همه گریشون گرفت امام حسین فرمود:مرگ در مذاق تو چگونه است؟مکث نکرد؛"احلی من العسل"امام حسین روحی فداه فرمود:بله ولی بعد از بلایی عظیم،نه تنها تو!تا حضرت گفت:نه تنها تو!گوش ها تیز شد،یعنی چی؟یعنی از این کم سن وسال تر هم؟!! فرمود:کار عطش بعد از همه...تا گفت:بعد از همه! عباس متوجه شد که دیگه نیست...چون وقتی حبیب آمد خدمت ابالفضل،گفت:آقا من پیرغلام این خاندانم،اصحاب دور من رو گرفتند،گفتند:ما نمیدونیم!مباد احدی از بنی هاشم کشته بشه ما زنده باشیم! عباس فکر کرد آخرین نفره...یه دفعه گوش تیز کرد؛کار عطش من به جایی میرسد که میگم برم شاید یه ذره لب شیرخوارم تر بشه،تو بغلم جلو چشمم  تیر میزنند به گلو شیرخوارم صدا ناله ی خیمه بلند شد...زن ها گفتند چی شده؟یه نفر داشت گهواره رو تکون میداد من بفضل الله وعونه با عالم صحبت کنم قبولم دارند؛

میدونند بی حجت حرف نمیزنم یا روضه یه وقت عین مقتله که غیر از مقاتلی که  عین عبارات ائمه رو گفتند مابقی بقیه اون چیزیه که اومدند دیدند؛ مُرّی نیست که حالا اون این عبارت رو گفت من اون عبارت رو نگم خبرنگار دستگاه اون موقع بوده،اتفاق رو من دارم میگم،این یک؛دو:میخوان یه سناریو بنویسند یه سیناپسی میدن،سه صفحه طرح کلیه بعد یه سیناپس مینویسند،سی صفحه چهل صفحه بعد دیگه دیالوگا هنر دست خودشه اونچه که از تاریخ آمده حالا داره دیالوگ گذاری میکنه شاید نیومده بگن که امیر زبیر یا مکه این دیالوگا رو گفتند؛مستنبط تاریخ اینه مستنبط من که عمرم رو تو این دستگاه گذاشتم اینه عبدالله روش نشد من چی؟مستنبط من میگه قاسم از وقتی شنید بچه شیر خواره کشته میشه خودش رو از یاد برد،اومد سمت خیمه،عمه جان میشه من بیام کنار گهواره؟چی شده عمه؟میخوام شیرخواره رو ببینم تا اومد بیاد دیدند عبدالله هم پشت سرش اومد،اینو من ساختم آره...نشستند دور گهواره،دستش رو عبدالله گرفت،گفت:داداش تو که حاجتت برآورده شد،یه دعایی برای من میکنی؟

روز عاشورا علی اکبر که اربا اربا شد،بنی الحسن ریختند به حرم قاسم آمد این طرف امام حسین،عمو...برم؟فرمود:برو؛مادرت تنهاست میومد؛عمو حالا برم؟برو داغ علی اکبر بسمه چبرگشت؛گریه میکرد تو خیمه مادرش گفت:چته قاسمم؟گفت:مادر روزی سخت تر از امروز ندیدم انگار این عمو،عموی دیشب نیست،دیشب به من وعده داد اما الان هی ردم میکنه مادر به خدا دلم برا بابام تنگه تا گفت:بابا؛نجمه لبخند زد گفت:بابات فکر همه جا رو کرده؛یه نامه گذاشته برات،فرمود:هروقت دیدی سنگین ترین غم دنیا رو دل قاسمه این نامه رو بهش بده.

یابن الحسن! آقا! تو هم برای ما فکر همه جا رو کردی؟اقا عاقبت به خیر میشم؟نکنه سینه زن های امام حسین عاقبتشون یه جور بشه قیامت هوشون کنند!یعنی چشمایی که برای حسن و حسین گریه کرده نباید قیامتم حسن و حسین رو ببینه؟نامه رو آورد قاسم دید نوشته:بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد...قاسمم عاشورا میرسه از هر راهی رفتی حسین اجازه نداد از یه راه دیگه برو نامه رو گذاشت رو چشمش،رو قلبش،دوید"عموجان! بیین چی برات آوردم! عمو از بابام یه نامه آوردم شما میگی نرو اما بابام میگه برو نامه رو گرفت رو چشم گذاشت یه نگاه کرد فرمود:عباسم...حالا به سر عباس چی میاد...بعد علی اکبر وجود عباس اربا ارباست حالا باید قاسم رو تو این حال ببینه فرمود:عباس جان کوچک ترین خود،کوچک ترین زره بیین چیزی هست بهش بدی؟این دیگه میخواد بره هی تن کرد دید بزرگه یه دفعه اینا رو گذاشت کنار،گفت برید کفن بیارید،عمامه بیارید‌ عمامه رو بست سر قاسم،یادش اومد یه روز پیغمبر برای او و برای حسن عمامه میبست عمامه رو که بست یاد داداشش افتاد بغلش کرد...شهید مطهری میفرماید: هردو یه جوری گریه کردند که از حال رفتند نمیدونم سینه رو که به سینه چسبوند یاد در و دیوار افتاد! به یاد این افتاد که بلای عظیم اینه که قراره زیر اسب بره درحالیکه زنده هست؟چون بیینید بچه های امام حسن فرق دارند با بقیه شهدا عبدالله زنده بود رو سینه ی حسین سرش رو بریدند بعضی میگن قاسم زنده بود اسب ها تاختند...حق داره حسین گریه کنه با خودش میگه خدا من اکبرم رو با زره فرستادم،اربابا اربا شد...یه وقت میگن مقطع الاعضا...این یه عضو این یه عضو...این یه عضو...یه وقت میگن اربااربا...این عضو اربا اربا شد...علی اکبر رو اصلا نمیشد جمعش کرد...بابا یه زره محکمی تنش بوده این زره نمیدونم چی به سرش اومد میخواستند بلندش کنند میریخت...

دانلود بخش اول

روضه شب ششم محرم قاسم بن الحسن (ع) - چون اشک تو را چشم سحر مینگریست - سعید حدادیان

دانلود بخش دوم

روضه شب ششم محرم قاسم بن الحسن (ع) - چون اشک تو را چشم سحر مینگریست - سعید حدادیان

حاج سعید حدادیان

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِ مُحَمَّدٍ و عــجّل فَرَجـَـهُم و اَهلِك أعدآئهــم. لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّبِالله العَلی العَظیمِ.حسبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِیلُ نِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِیر. أَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذى لا إِلـهَ إِلاّ هُو الْحَىُّ الْقَیُّومُ ذُوالجَلالِ وَ الإِكْرامِ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ... بالْحُجَة ِ اِلهی اَلْعَفو. اَلْعَفو ، اَلْعَفو...

کیستم من تا زبان در مدحت زینب بگیرم

از چه بنهادند بر دوش این چنین امر خطیرم

او جهان ِ اکبر است و من همین جِرم صغیرم

كاش در كوی محبت از غم عشقش بمیرم

آه، زینب زنده ام کن، با كَرم شرمنده ام كن

در ره حق، بنده ام کن، بنده ی پاینده ام کن

تا زفیض خاک ره، بخشی به من عین الیقین را

ای که با صبر عظیمت صبر را دیوانه کردی

کوفه را بر فرق طاغوت زمان ویرانه کردی

خویش را گِرد ِ سر خون خدا پروانه کردی

محمل از خون جبین ِ خویشتن گلخانه کردی

ای دل زهرات محمل، ای زاشکت ناقه در گل

بر لبت منزل به منزل، آتش ِ جان پارۀ دل

ریخته پای سر ِ محبوب خود، خون جبین را

کیستی تو ای دو صد خورشید را نور از نقابت

وی گرفته با ادب ماه بنی هاشم رکابت

برفراز نیزه ها تابیده قرص آفتابت

تا گفت:اُسْكُتوا یا اَهلَ الکوُفَةِ ، نه فقط همه به كرامت زینبیه صلوات الله و سلامه علیها ساكت شدند،بلكه اینگونه شد:

زنگ اشترها فتادند از صدا با یک خطابت

ای عبادت سرفرازت، وی سحر محو نمازت

محفل راز و نیازت، عاشق سوز و گدازت

آتشی زن بار دیگر این درون آتشین را

تو تمام مُلک هستی را حسین آباد، کردی

در اسارت بودی و توحید را آزاد کردی

در قنوت شب حسین بن علی را یاد کردی

آخه می رفت:فرمود:خواهرم، من و تو نماز شبات فراموش نكن

در قنوت شب حسین بن علی را یاد کردی

آن دل شب روح مادر را به جنّت شاد کردی

کبریا را مظهری تو، عشق راپیغمبری تو

اعتبار حیدری تو، افتخارمادری تو

زنده کردی طاعت صدّیقه و حبل المتین را

تو به مقتل از یم خون تا خدا پرواز کردی

در مقام صبر مانند علی اعجاز کردی

دست، زیر آن بدن بردی و با حق راز کردی

با زبان شکر، حرف دل به حق ابراز کردی

خصم، نومید از شکستت، آسمان مبهوت و مستت

محو قلب حق پرستت، مصحف زهرا به دستت

حفظ کردی در مقام صبر، زین العابدین را

تمام روضه ی طفلان حضرت زینب سلام الله علیها دو بخش اساسی داره،یكی كیفیت اذن میدان گرفتن،یكی كیفیت باز گشت این دوتا آقا زاده در آغوش ابی عبدالله به خیمه ها. علی اكبر می خواست میدان بره،بنی هاشم زانو زدند، یعنی آقا اول نوبت ماست، همه دور علی اكبر رو گرفتند،علی اكبر فرمود: نه من به سنّت جدم علی عمل میكنم،بابام هم به سنّت جدش پیغمبر، تا جدمون امیرالمؤمنین بود، عموماً اول علی میدان می رفت، منم اذن بدم بابام اذن نمیده،لذا تنها كسی كه برا اذن گرفتن به مشكل نخورد فقط علی اكبر بود، امروز، فردا،پس فردا روضه های كسی رو می خونیم كه خیلی زجر كشیدن تا اجازه گرفتن،داغ علی اكبر این دو تا آقا زاده رو كشت،مخصوصاً وقتی دیدند مادرشون میگه:وای برادرم،وای عزیز ِ برادرم. بردارها،خواهرها، آدم وقتی داغ برادر می بینه، هرجا دو تا برادر رو كنار هم می بینه، یاد برادر می اُفته، روز دوم محرم این دوتا برادر دویدند دایی جان، مادر ما پاشو گذاشت تو خیمه حالش وخیم شد. اومد بالین زینب بماند، من میگم دید این دوتا آقا زاده دارند به اضطرار می دوند،یاد اون وقتی افتاد كه با حسن می دوید، بابا بیا مادرمون از هوش رفت،بابا بیا می ترسم دیگه صداش رو هم نشنوی

تازه گلان ِ چمن ِ زینبی

قوّت جان،روح و روان ِ نبی

گفت:شها مست زجام توأند

این دو پسر هر دو غلام توأند

آخه وقتی هر دو اومدند،ابی عبدالله فرمود:باباتون نیست برید،گفتند: به خدا بابامون فرستاده،فرموده: در ركاب امام زمانتون از بزل جان دریغ نكنید.ابی عبدالله بازم فرمود: برگردید،اومدن پیش اولیاء مخدره زینب،اینها گریه می كنند،اما زینب لبخند می زنه،آخه میدونه حسین رو چه جور راضی كنه،آدم باید حرف زدن با امام زمانش رو بلد باشه،مثلاً میری حرم امام رضا،خیلی گیر افتادی بگو:به حق جوادت. حالا زینب می دونه باید چه قسمی بده تا حسین راضی بشه.فرمود: برید بگید: دایی جان به حق مادر پهلو شكسته ات.

الهی بباره رو سرم همه درد و بلات

همه عالم به فدات،همه علم به فدات

پسرانم به فدای تار موی پسرات

همه عالم به فدات،همه علم به فدات

تو امیر و من اسیر

هدیه هامو بپذیر،هدیه هامو بپذیر

بعد داغ علی اكبر نمی خوان زنده باشند

نذار شرمنده باشند،نذار شرمنده باشند

پیش مادر نذار اینجوری سرافكنده باشند

نذار شرمنده باشند،نذار شرمنده باشند

به همون آتیش و دود

به همون روی كبود، به همون روی كبود

تو خودت تو شعله ها سوختن مادر و دیدی

می دونم چی كشیدی،می دونم چی كشیدی

تو مدینه بستن دست های حیدر و دیدی

می دونم چی كشیدی،می دونم چی كشیدی

نذار بچه هام من و با دست بسته ببینند

من خجالت می كشم،من خجالت می كشم

من و توی كوفه با فرق شكسته ببینند

من خجالت می كشم،من خجالت می كشم

بذار تا بالای نیزه سایه ی سرم باشند

جای معجرم باشند،جای معجرم باشند

یه دختر میره سفر برا مادرش سوغات چی میآره،روسری می بره؟

بذار تا هدیه من برای مادرم باشند

جای معجرم باشند،جای معجرم باشند

حسین...... داداش اینها طاقت ندارند سیلی خوردن مادر رو ببینند،اگه جلوی اینها دست من رو ببندند می میرند،اینهامن رو یك جور دیگه دیدند،می خواستند بیان كمك كنند من از محمل پیاده بشم،جلوتر از اینها عباس ،علی اكبر،قاسم، اینها من رو خیلی با عزت دیدند،می خوای اینها بیآن بزم شراب؟می خوای اینها بیآن محله ی یهودی ها؟می خوای اینها بیآن بازار برده فروش ها؟بذار بچه هام برن،مگه خودت طاقت داشتی تازیانه زدن به مادر رو بببنی،مگه یادت رفته بابام اومد بند كفن رو ببنده داشتی دق می كردی،تو معصومی طاقت نداشتی، یادته به حسن می گفتیم:چیه داداش؟چرا اینقده گریه میكنی؟می گفت:نپرسید. وقتی مادر از دنیا رفت،روپوش رو كنار زدی فهمیدی،یه بار دیدی،دو بار دیدی، داداش اینها می خوان صورت سیلی خورده ی من و تو اسارت ببینند؟داداش بذار برند. هرچی دستِ من رو تو اسارت ببندند من تحمل میكنم اما با زنده موندن اینها تو دیگه دست من رو نبند،من از اینها خجالت میكشم،اینها بچه های منند، الهی هیچ مادری جلوی بچه اش زمین نخوره،الهی هیچ مادری جلوی بچه اش دست به پهلو نگیره. داداش مادر ما سیلی خورد، چند تا فرق داشت،اول اینكه مادر ما دست هاش باز بود،روسری تو خونه زیاد بود، از ما دو ماه پوشوند، من چه طوری چهل منزل روم رو جلو پسرام بگیرم،مگه حسین خودت نگفتی:

حسینم ،این همه بر سینه آذرم نزنید

نمك به زخم دل درد پرورم نزنید

در این مدینه همین جا سر مرا ببرید

غلاف تیغ به بازوی مادرم نزنید

حسین...........

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم - کیستم من تا زبان در مدحت زینب بگیرم  - حاج سعید حدادیان

 

حاج سعید حدادیان

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِ مُحَمَّدٍ و عــجّل فَرَجـَـهُم و اَهلِک أعدآئهــم،لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّبِالله العَلی العَظیمِ.حسبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکیلُ نِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَنِعْمَ النَّصِیر.أَسْتَغْفِرُ اللهَ الَّذى لا إِلـهَ إِلاّ هُو الْحَىُّ الْقَیُّومُ ذُوالجَلالِ وَ الإِکرامِ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِبحق سَیِّدَتَنَا وَ مَوْلاتَنَا رُقَیِّه خاتون وَ بالْحُجَة ِ اِلهی اَلْعَفو، اَلْعَفو ، اَلْعَفو... باالحُسَین اِلهی اَلْعَفو. اَلْعَفو ، اَلْعَفو...

 من یک گل و صد بهار دارم/ گل زخم زنیش خار دارم

هم روی خزان زجور پاییز/ هم موی ِ زخون نگار دارم

در خاک خرابه آرمیده/ در قلب همه مزار دارم

یک کرببلا قیام با خود/ صد کوفه به شام ِ تار دارم

هم اشک فراق در دو دیده/ هم دامن وصل ِ یار دارم

هم رأس پدر به روی سینه/ هم سینه ی داغدار دارم

با ناله ی از جگر کشیده/ شمشیر نه ذوالفقار دارم

هر چند که کودک ِ حسینم/ رزمنده ی کوچک ِ حسینم

از سنگ و سنان و تازیانه/ سر تا قدمم پر از نشانه

ای نسل تمام روزگاران/ فریاد زگردش زمانه

دیدید که در خرابه جان داد/ طفلی که نداشت آشیانه

کی دیده که طفل بی پدر را/ سیلی بزنند ظالمانه

عباس کجاست تا نشاند/  یک بار دگر به شانه

گریه به حسین اجر دارد/ اجرم شده بود تازیانه

یه وقت یه مرد تازیانه میخوره،پَر این تازیانه میگیره این پیکر رو،لگد که به در اون نانجیب زد، فاطمه پشت در، در رو پهلو شکست، اومد تو خونه چند جور زده،یه لگد به تخت سینه زد، نوشته اند محسن کشته شد،چنان سیلی به صورت زد،نوشته اند سفیدی چشم سرخ شد،اما میگن تازیانه که زد، تازیانه دور بازو پیچید،یه دور،دو دور، نیومد این تازیانه رو باز کنه،تاریانه رو کشید،پوست و گوشت کشیده شد، حالا اگه بچه ی سه ساله تازیانه بخوره،تازیانه می پیچه تو بدنش، با من و تو فرق میکنه

ای نسل جوان که اشک بارید/ زین پیر ِ سه ساله یاد آرید

میخواست پاشه زانوها میلرزید می افتاد، می خواست دست به دیوار بگیره دست ها جون نداشت، بمیرم براش.بذار حماسی بخونم:

هر چند سه ساله، بچه شیرم/ دوران فراق کرده پیرم

با پیکر تازیانه خورده/ هفتاد شهید را سفیرم

کی گفته که من اسیر شامم؟/ والله به هر دلی امیرم

من یاس کبود ِ باغ ِ عشقم/ پیداست زچهره ی منیرم

از روز نخست عهد بستم/ در پای سر پدر بمیرم

این است تمام آرزویم/ یک بوسه از آن گلو بگیرم

کی گفته که من گرسنه هستم؟/ والله قسم زعمر سیرم

هرچند سرم به روی خشت است/ ویرانه ی کوچکم بهشت است

از کدوم مصیبتش بگم؟ حالا سر بریده مهمون دختر شده

پیش خدا تو  سر بلندی/ دختر ناز و سر بزیرم

حالا که اومدم چه جوری/ دخترم و بغل بگیرم

رقیه بابا رو نگاه کن/ چی شده صورتت کبوده

آخه تو که فدک نداشتی/ آخه گناه تو چی بوده

عروسکم گل سرت کو؟/ رقیه جان، رقیه جان، رقیه جان

گوشواره ها و معجرت کو؟/ رقیه جان، رقیه جان، رقیه جان

تو صورتت یه جای دست ِ/ رقیه جان، رقیه جان، رقیه جان

تو هم که دندونت شکسته/ رقیه جان، رقیه جان، رقیه جان

از آسمون به جای بارون/ کرببلا داره می باره

بچه ای که باباشو کشتند/ دیگه کتک زدن نداره

اون شبی که گم شده بودم/ دنبال من اومد یه نامرد

یه جوری سیلی زد به گوشم/ که زیر چشم من ورم کرد

اومدی اما خیلی دیر ِ/ بابا حسین،بابا حسین،بابا حسین

دختر تو داره می میره/ بابا حسین،بابا حسین،بابا حسین

جای غذا کتک می خوردم/ بابا حسین،بابا حسین،بابا حسین

عمه اگه نبود می میردم/ بابا حسین،بابا حسین،بابا حسین

سلام عزیز ِ جون ِ بابا/ دختر ِ مهربون ِ بابا

تموم دردای دلت رو/ از تو چشات می خونه بابا

خرابه بی شمع و چراغه/ تو دلامون یه دنیا داغه

می دیدمت با دست بسته/ می افتی هی از روی ناقه

وقتی سرم تو بزم می بود/ رقیه جان، رقیه جان، رقیه جان

نوازشت با کعب نی بود/ رقیه جان، رقیه جان، رقیه جان

به یاد مجلس ِ یزیدی/ رقیه جان، رقیه جان، رقیه جان

چه حرفای بدی شنیدی/ رقیه جان، رقیه جان، رقیه جان

دلم گرفته از زمونه/ الهی دخترت نمونه

گمون کنم شکاف ِ روی ِ/ لب تو جای خیزرونه

که گفته ما خارجی هستیم؟/ کی گفته دخترت کنیزه؟

دیدم داره یزید می خنده/ روی لبت شراب می ریزه

مگه یادم می ره روی لبت شراب می ریختند

تو دعوای یزید و هنده، سر از دست هند افتاد رو زمین، چرخید،چرخید، دیدن ربابم یه ذره اومد جلو، دید شلوغ شده سر رو بلند کرد،آفای من،روز عاشورا من از زینب خجالت کشیدم،روم نشد بیام دستت رو ببوسم،دیدم زینب داره دق میکنه،اگه خوب باهات وداع نکنه،این اُسرا بیکس میشن، من عقب ایستادم،اما حالا مزدم رو حضرت زهرا داد،گفتم:خدایا به حق مادرش حضرت زهرا،من عروس فاطمه ام،من عروس پیغمبرم،حسین داره میره،نشد پیشونیش رو ببوسم،یه کاری کن من سر پسر پیغمبر رو ببوسم،حالا خودت اومدی حسین جان،سر رو بغل کرد

از ناله ی اهل حرم ریخته به هم بزم شراب

سرت که افتاد از تو  تشت اومد تو آغوش رباب

رقیه دید اومد جلو،گفت:بلکه منم سر بابامو بغل کنم،دید اومدن،یزید اشاره کرد،یه نفر اومد،موهای حسین رو  گرفت، از تو دست رباب کشید،آورد گذاشت جلوی یزید،اینجا داشت می زد،یهودی گفت:نزن،مسیحی گفت:نزن،مجوس گفت:نزن،زید بن ارقم گفت:نزن، خودم دیدم این لب ها رو پیغمبر می بوسید،نزن،یزید کینه ی خاندانی داشت با حسین، همه که رفتند سر رو برد، برد پای تخت،گفت:حالا کی می خواد بگه نزنم؟ میدونی چی شد؟ رقیه از خواب  پا شد. بچه می فهمه بابا رو دارند چوب می زنند،اویس قرن،تو یمن بود،دندون پیغمبر توی اُحد شکست،دندون اویس تو یمن شکسته شد،بچه تو خرابه دید لبش داره درد میگیره،صورتش درد می گیره،چشمش درد می گیره،چرا اینجوریه؟نکنه بابامو دارن می زنند،الان یه سر و صدایی راه بیاندازم،نمیذارم بزنند،دروغ ِ میگن:یزید خواب بوده،یزید با این سر بریده کار داشت،خواب بوده یزید؟یا مست بوده،یزید همچین که داشت چوب می زد به سر حسین،شنید از تو خرابه همه دارند صدا می زنند حسین،دوباره زد،دید دوباره همه تو خرابه میگن: حسین. گفت:چه خبر شده؟گفتند:این دختر بیا ببین چه انقلابی به پا کرده،گفت:چی می خواد؟گفتند:میگه بابامو می خوام،قهقهه زد،بابا،بابا می خواد، من نبودم کربلا جون دادن ها رو ببینم،تا تو شام ازاینها کشته نگیرم،رها نمیکنم،یه بابایی نشونش بدم،چه کنیم امیر؟گفت:بردارید ببرید. چی رو؟همین سر رو.سری که روز چندتا چوب خورد،بازم می شد شناخت،اما وقتی یزید برد تو اتاق خودش،تو زندگی خودش،یه کاری کرد با این سر،دیگه نمی شد شناخت. بچه گفت:اینه بابام؟اگه گفتید از کی یاد گرفته بود؟گودال اومد دید عمه میگه:تویی حسین من؟... سکینه اومد رقیه رو تکون داد،خواهر،حرف بزن خواهر... میگن اگه کلسیم به بدن نرسه،بچه های کوچیک ریسه میرن،یعنی اگه گریه بکنه خطرناک ِ،بچه کوچیک اگه دیدی ریسه میره،باید هی فوت کنی تو صورتش،یه ذره هوا به ریه برسه،سوء تغذیه باعث ریسه رفتن میشه،بچه میخواد نفس رو برگردونه نمیشه،سیاه میشه،کبود میشه،یه دفعه جون میده،نمیدونم ریسه رفت جون داد؟نمی دونم دید لب ها هیچ چیز ازش نمونده ریخت به هم،چون تو مدینه میگفتند:امام حسن از همه زیباتر ِ،معاویه خیلی بهش بر می خورد؛گفت:یه زهری میدم صورت برگرده، این نباید خوشکل بمونه،زهری دادن صورت سبز شد،یزید هم گفت:میگن:حسین زیباترین صورت رو داره،یه صورتی براش بسازم،یه صورتی درست کنم،حالا سر وقتی رسید به شام هیچ چیز ازش نمونده بود،خواستند ببرن برا یزید یکی گفت:این شناسایی نمیشه،یکی گفت:من درستش میکنم،ابرو ها رو وصله کشید، این مژه ها رو سرمه کشید،خلاصه سر رو تمیز کرد،اما برا رقیه آوردند هیچ چیز ازش نمونده بود،بعضی میگن:اینقدر رقیه زد تو لب های خودش... می دونی چرا یه عمر سینه میزنی؟ رقیه لب بابارو دید زد توی لب خودش،اما ما از اون روزی که این میخ به سینه مادرمون زهرا فشار آورد،داغ اونه که سینه می زنیم،بعد نیزه ای که به سینه حسین زدند،ما برای اینه که سینه می زنیم،بلند صدا بزن حسین....

 روضه شهادت حضرت رقیه (س) - من یک گل و صد بهار دارم - حاج سعید حدادیان

حاج سعید حدادیان

 

یه دفعه اسب از حرکت ایستاد؛ابی عبدالله اسب رو عوض کرد؛دومین مرکب حرکت نکرد،هفت الی هشت مرکب عوض کرد ابی عبدالله؛تک تک مرکب ها از حرکت ایستادند،باید با تشریفات وارد صحرای کربلا بشه،همه متعجبند؛دل عباس به شور افتاد،حضرت به بعضی اصحاب فرمودند کسی هست واقف به این سرزمین باشه،پیرمردی را آوردند،حضرت فرمودند:نام این سرزمین چیه؟آقاجان غاضریه،نام دیگر؟قادسیه،نام دیگر؟طف، نام دیگر؟نینوا، گفت و گفت و گفت حضرت فرمودند: اسم دیگری هم داره؟عرض کرد آقاجان نام دیگری هم داره،به این سرزمین کربلا میگن،یه دفعه پسر علی وفاطمه متغیر شد؛در محضر ربوبیت دست به دعا بلند کرد"اعوذ بالله من الکرب والبلاء"وقتی این جمله رو گفت یه نگاهی کرد به کاشف الکرب عن وجه الحسین با اینکه با ورود به کربلا دل میگیره اما با نظر به روی عباس دلش باز شد،فرمود:داداشم بگو خیمه ها رو همینجا برپا کنند؛ناقه ها رو بخوابونند"

خیمه ها افراشته شد،ناقه ها خوابانده شد،وقت اجلال نزول علیا مخدره زینب آمد؛دو گروه از جوانان بنی هاشم صف بستند در جلو و عقب ناقه که چشم اصحاب به سایه ی زینبم نیفته،بین این ها گمون کنم علی اکبر ناقه ی بی بی رو خوابونده؛قمر منیر بنی هاشم،بطل العرب و العجم با آن قد رشید زانو زد مقابل کجاوه،پرده ی محمل کنار رفت،مگه عباس جرات داره با اینکه محرم زینبه به صورت زینب نگاه کنه؟عباس آموخته ی مکتب ادب ام البنین است؛تو چشم حسینم نگاه نمیکنه؛حسین و زینب عاشق خضوع و خشوع و ادب عباسند،همه ی هاشمیون زیبان اما بین این ستاره ها ماه،ابالفضله،دلم میخواد بگم:یاد اون دری  تو کربلا افتادم که وقتی میخوای وارد حرم ابالفضل بشی اون بالا نوشته" السلام علیک یا قمرالعشیرة"

زیبایی ابالفضل هم به صورت است هم به سیرت،راویان نوشتند چنان به پیشانیشان جای مهر بود از سجده های طولانی و مکرر که همگان مبهوت میشدند،امیر فرزانه ی لشگر حسین زانو زده حالا زینب معطل میکنه،بلکه عباس سر بلند کنه اما این خداوندگار ادب و حیا روش نمیشه سر بلند کنه؛به عقیده ی من وقتی زینب این دو صف رو دید وقتی بین این دو صف این شیر نشسته رو دید به گمان من گفت:" ماشاء الله لا قوة الا بالله" این جور وقتا زن ها میگن:الهی داغتو نبینم،نمیدونم ابالفضل دستشو گرفت یا علی اکبر همچین که عباس دستشو گرفت یه نگاه به دست عباس کرد؛پا گذاشت رو زمین کربلا برقی سراسر وجودش رو گرفت عباس دلواپس شد،علی اکبر دلواپس شد،زیر بغل های زینبو گرفتند،رشید بود آری علیا مخدره زینب،ولی زن ها از پنجاه سالگی به بعد تکیشون به پسران و محارمشونه،محارم زیر بغلهای زینبو گرفتند؛رفت تو خیمه،اصحاب رفتند پای سخنرانی و خطبه ی سیدالشهدا نشستند،یه وقت دیدند بچه های زینب دویدند دایی جان حال مادر دگرگونه،ابی عبدالله اومد تو خیمه دید زینب ایستاده؛عرض کرد داداش اینجا کجاست؟شروع کرد گفتن؛اینجا همونجاست که پای بستر مادرمون،مادر برات گفت؛بابام برات گفت؛پیغمبر و برادرم گفتن،حرفایی که خواهر و برادر زدند بماند،اما این حرفا رو یه بار دیگه شب عاشورا زدند.

زینب وارد کربلا شد با این تشریفات وارد کربلا شد اما یه روز خواستند زینبو ببرند...اخه زینب روز یازدهم دید دارن مابقی خیمه ها رو میسوزونند،زن ها رو به ردیف، ستونی از اسرا درست کردند،گمون کنم جلودار زینبه

روز فتح خیبر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دید بلال حبشی خانمی به نام صفیه رو داره از توی اسرا میاره،فریاد زد:بلال مگه خدا رحم رو از دلت برده؟عرض کرد:مگه چی شده؟فرمود:این زن داغدیده هست،توی کشته ها آشنا داره،شاید چشمش به یه عزیزش بیفته گفت:چشم یا رسول الله،اون زن خوشحال شد،گفت:این آقا چقدر مهربونه،حواسش به من هست،بعد که حضرت پرسید این کیه؟معرفی شد،این دختر یکی از بزرگان یهوده،فرمود: حواستون باشه در بین اسرا بعضی شئون ویژه دارند،اونیکه تو قومش عزیز بوده مواظب باشید خوار نشه،یا رسول الله به زینب خیلی احترام گذاشتند! چه کردند؟بعضی میگن:دستارو بستند،بعضی میگن به ردیف اسرا رو عوض آنکه مستقیم ببرند طرف ناقه ها یه نفر قهقهه زد،گفت:بذارید برن طرف کشته هاشون، یه ذره تماشا کنیم ببینیم چی میشه!همچین که قافله ی اسرا رسیدند به نزدیک گودال یه دفعه دیدند بی بی دو عالم داره به کشته ها نگاه میکنه،یادش اومد:

غرق خون،شد غروب

ذوالجناح سُم مکوب

این غروب آفتاب زینب است

آسمان در اضطراب زینب است

آمده زلزله،میکند هروله

فاطمه را صدا مزن،جان برادر۲

اینگونه دست وپا مزن جان برادر

اومد تو گودال،حالا هی میخوره زمین، هی پا میشه،خاک پر از نیزه و شمشیر و تیره لا به لای نیزه ها هی میگه:

گلی گم کرده ام میجویم اورا

به هر گل میرسم،میبویم اورا

گل من یک نشانی در بدن داشت

یکی پیراهن کهنه...

مگه یادم میره نشسته بود به روی سینت؟شمر روی سینه ات بنشسته بود...هی میگفت:کجایی داداش؟یه وقت از یه حلقوم بریده دید یکی میگه"اخیَّ الیَّ"یه نگاهی کرد تویی برادر من؟تویی پسر مادر من؟!همه جای بدن رو نگاه کرد،دید یه جای سالم تو بدن برای بوسیدن نیست" یه دفعه دست برد زیر حلقوم، حلقوم بریده رو بالا آورد،لبا رو گذاشت رو بریدگیا..."

امام رضا فرمود:شمر با یک ضربه کار رو تموم نکرد،از ده ضربه تجاوز کرد به دوازده رسید... من میگم دونه دونه جای خنجرا رو بوسید" رو دوازدهمی از نفس افتاد... حالا سکینه رسیده... بابا معجرامونو بردن،بابا همه کتک خوردن، بابا پاشو ببین دارن عمه رو میزنند...

حسین...حسین...ای تشنه لب حسین

حسین... حسین... عشق زینب حسین حسین

 

دانلود بخش اول

روضه شب دوم محرم ورود کاروان ب کربلا - غرق خون، شد غروب ذوالجناح سُم مکوب - حاج سعید حدادیان

دانلود بخش دوم

روضه شب دوم محرم ورود کاروان ب کربلا - غرق خون، شد غروب ذوالجناح سُم مکوب - حاج سعید حدادیان

 

گفتا شنیدم سلامت نمی کنند

گفتا مگو جواب سلامم نمی دهند

تو مثل اهل مدینه زمن مگردان رو

که فارق از دو جهانم به یک کلام کنی

دربهشت کنی باز و زود می بندی

چه می شود نگه نیمه را تمام کنی

نور خدا نخله ى سینا،  حسن

هوش ربا،  از دل موسى حسن

نغمه ى داوود از او پُر ز شور

راز شفا بخشى عیسى حسن

حسن جان،  حسن جان....

یاسمن سرو قد سبز پوش

سیم تن گلرخ زیبا حسن

هر دو به عرش عظمت گوشوار

سرخ حسین آمد و خضرا حسن

فرق حسین است و حسن حرف یا

این حسن است، آن دگرى یا حسن

سبط نبی، نجل علی، حبل خدایم

بنیانگذار نهضت کرب و بلایم

در عرصه ی پیکارها بی یار ماندم

یاران همه رفتند و با اغیار ماندم

بی خود نبود شب عاشورا دل زینب گرفت، گفت:حسین جان این اصحابت رو امتحان کردی؟گفت:زینب جان این اصحابم تا آخرین قطره ی خون پای من ایستادن، چرا این سئوال رو میکنی؟آخه از حسنم خاطراتی دارم.به علامه ی طباطبایی گفتند:چرا صلح کرد امام حسن؟فرمود:حسین هفتاد و دو تا داشت،  حسن نداشت. بابا امام حسین اومد نماز بخونه، حبیب، سعید ایستادند، یکی هیفده تیر، یکی سیزده تیر خورد، خم به ابرو نیاوردند، امام حسن تو خیمه ی فرماندهی مشغول نماز بود، سجاده رو از زیر پاش کشیدند، چنان به ران مبارک خنجر زدند استخوان معلوم شد، بمیرم برا غریبیت آقاجان.

فرزند حیدر را سر سازش کجا بود

این صلح آغاز قیام کربلا بود

من جنگ صفین و جمل را قهرمانم

من یکه تاز سرفراز نهروانم

ضربات امیرالمؤمنین بکر بود،  یه ضربه می زد کارو تموم می کرد،  یه نفر رو دو بار زده، اول زد پاشو قطع کرد، بعد هم رو سینه نشت، علتشم شاید این باشه که اسم باباشو آورد، گفت:من با بابات رفیقم علی، اول پا رو زد شاید ایمان بیآره.....یه نفر دیگه ام بود این جوری ضربه می زد اونم امام حسن بود، دویست نفر گارده حفاظت از جمل اند، همه نیزه دار، این دویست نفر یه گردان ویژه اند، امیرالمؤمنین علیه السلام به محمد حنفیه فرمود:میری کار این گردان رو به هم می ریزی و کار و تمام میکنی، گفت:لَبَّیک یا اَبتا، تاخت، تاخت، نیزه دارها یه عده نشسته یه عده ایستاده، یه عده سوراه، رسید به گارد اینها برگشت، امیرالمؤمنین عصبانی شد، گفت:بابات منم اما این ترس رو از من به ارث نبردی، این ترس ارث مادرت بود.اَینَ الحسن. لَبَّیک یا اَبتا، فرمود:برو کارو تموم کن، امام حسن تاخت، این شمشیر داره می چرخه، نیزه دارها نگاه کردند، هیبت امام حسن رو دیدند، فرار کردند، همه فرار کردند، زد شتر رو پی کرد، تو کجاوه دست اون رو گرفت، گفت:کیه به حریم نبوی وارد شده، امام حسن گفت:محرمتم، بیا پایین، امیرالمومنین می فرمود:جانم حسن، یه هیبتی داشت، یا امام حسن زود پیرشدی، امام حسن فرمود:ما بنی هاشم زود پیر میشیم. نه آقا از همه ی بنی هاشم زودتر پیر شدید، فرمود:من بچه بودم یه منظره ای دیدم تو کوچه....

یافتم در گذر راهبری

از شه تشنه تو مظلوم تری

همسری داشت حسین همچو رباب

بود عمری ز غمش در تب و تاب

آخه سر از تشت افتاد، اومد جلو، اولین بار بود رباب از زینب جلو زد، سر رو برداشت،  داره پیشونی رو می بوسه، حضرت زینب سلام الله علیها تعجب کرد، رقیه هم داره می بینه، بابا به همه رسیدی، نوبت من کی می رسه، شب تو خرابه بی بی زینب فرمود:رباب عاشورا داداشم داشت می رفت همه به خط شدیم برا دست بوسی، تو یه گوشه ایستادی نیومدی، اون روز اونجور، امروز اینجور، گریه کرد، خانم جان اون روز به خودم گفتم:تا زینب هست تو کی هستی، اما دعا کردم یه بار دیگه پیشونیه پسر پیغمبر رو ببوسم، امروز خودم دیدم سر خودش اومد

همسری داشت حسین همچو رباب

بود عمری ز غمش در تب و تاب

اربعین سه روز موندند،  می خوان برگردند، زین العابدین فرمود:عمه جان، اگه بمونیم همه مثل رقیه میشن، بی بی فرمود:چشم بریم. همه سوار شدن دیدن یه نفر کنار قبر ابی عبدالله، اومدند دیدن رباب،  خانم جان میشه من اینجا بمونم.

همسری داشت حسین همچو رباب

بود عمری ز غمش در تب و تاب

لیک دلها همه غم پرور تو

که بود قاتل تو همسر تو

یه نگاه کرد امام حسن دید همسرش ظاهری هم شده داره گریه میکنه، آقا کرم رو ببین، فرمود:از اون راه فرار کن،  دست زینب بهت نرسه، راه فرار به قاتل نشون داد، فردا قیامت مگه میذاره مارو جهنم ببرند، فرمود:دلی که برا حسنم بسوزه فردا قیامت نمیذارن بسوزه، چشمی که برا حسنم گریه کنه، فردای قیامت گریون نمیشه، پایی که قدم برداره برا زیارت حسن، در صراط نمی لرزه، اربعین حدود بیست میلیون کربلا بودند، الان بقیع چه خبره؟یه دعا کنم:

 

ای کاش شبیه اربعین امسال

راه حرم فاطمه هم باز شود

کی میگن بیایید برید راه حرم امام حسن هم بازشده؟

داد این گنبد وارونه ی پست

دو زن خائنه را دست به دست

آن یک از زهر جفا قلب تو سوخت

وین به تابوت تن پاک تو دوخت

اربابتون تو بقیع نشت رو زمین، بعضی تیرها گیر کرده، تیر می خواد بره راحت تر فرو میره، وقتی می خواد بیرون بیاد غوغاییه.

من دل خسته غریب وطنم

پاره ی قلب پیمبر حسنم

نگذارید بداند زینب

زچه گلگون شده رنگ کفنم

تیر هم گر بدنم را بدرید

ببریدم ولی آهسته برید

حسین جان عباس شمشیر نکشه...هر کی دلش می خواد بین امام حسن و امام حسین باشه،  محضر پیغمبر و علی برسه بلند بگه: یا حسن...

فرمود کنیزها تشت بیارید، یه ملحفه ای رو سر انداخت،  همین جور خون دل داره می ریزه،  ناله دارها، خبر به زینب دادن، همچین که صدای پای زینب رو شنید،  فرمود:این تشت رو ببرید،  تشت رو دارن می برن، لب ها رو پاک می کرد، چشم زینب افتاد دید گوشه ی لب ها خونیه. خدایا این ماه صفر دو تا تشت نشون زینب دادند، .

اندر اینجا قلب زینب خسته بود

اندر آنجا هر دو دستش بسته بود

از لب لعل حسن خون می چکید

خورد لب های حسین چوب یزید

اینجا باز اباالفضل، حسین بودند زیر بغل زینب رو بگیرند،  اما بمیرم دست بسته زینب رو آوردنش مجلس یزید، دید چوب بالا می ره...

آن روز مرگم را به چشم خویش دیدم

کز مادرم عجل وفاتی را شنیدم

ای کاش جای محسنش من مرده بودم

ای کاش من سیلی زدشمن خورده بودم

ای که میگی به روضه خون

روضه ات رو اینجوری نخون

منم میگم با دل خون

خدا کنه دروغ باشه

میگن که گوشواره شکست

میگن روی زمین نشست

مونده هنوز یه جای دست

خدا کنه دروغ باشه

اومدند بیرون از مسجد، امام حسن دستش تو دست مادر، هی میگه جانم مادر، راهشون رو گرفتند، بی بی دست امام حسن رو فشار داد، یعنی حسنم، امروز کربلای توست، عالم تو دست توست،  اما امروز روز صبر.

 میگن:این که یه دست زد، یه سیلی زد غلط، یه نگاه کرد این طرف از علی خبری نیست، یه نگاه کرد اون طرف از علی خبری نیست، با دو دست از دو طرف آنچنان زد تو صورت بی بی دوعالم،  دیگه چشم ها خوب نمی دید، دیگه گوش ها آسیب دیده، وقتی افتاد رو زمین،  امام حسن زیر بغلش رو گرفت، وای مادرم، مادرم.یه روز فضه اثاثش رو جمع کرد، امیرالمؤمنین فرمود:تو هم می خوای مارو تنها بذاری، بقچه اش رو زمین گذاشت شروع کرد گریه کردن، بابا منم کنیزش بودم، می خوام گریه کنم، جلو شما که هیچکی نمیتونه گریه کنه،  تا شما نیستید، حسین گریه میکنه، زینب گریه میکنه، دو سه کلمه حرف می زنم آروم می گیرند،  اما من دارم از گریه ی حسنت دق می کنم، هرچی میگم:خواهرت دق مرگ میشه، حسین داره می میره، بابات اذیت میشه، هی میگه:فضه تو که نبودی، نبودی، حسین هم ندید، زینب هم ندید، اونی که من دیدم حالا حالاها باید گریه کنم...

 

 

توی دنیا بی بابا زنده بودن جا نداره

الهی نباشه دختری كه بابا نداره

عمه جان بابای من كه این جوری نبوده، دخترم منم تو گودال می گفتم:أأنت اَخی؟ گوینده باید توكلش به خدا، توسلش به معصومین، تمسكش به قرآن باشه. یقین داشته باشه اگه روزی براش نوشتند، حضرت زهرا سلام الله علیها سهمش رو نگه داشته.صد نفر می خونند،  یه دفعه می بینی تو اگه حواست جمع باشه، به تو كه میرسه، یه خط، یه نیم بیت،  یه مصرع میگی،  چراغ دل ها روشنتر میشه، شعله ور میشه

زخانه ها همه بوی طعام می آمد

ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم

دخترم بریم بابا، مادرم برات سفره انداخته، مادرم فاطمه چشم براه توست. این زبانحال گفتن منه:تو كه سیلی می خوردی مادرم آه میكشید. مادرم سیلی خورد جدم آه كشید. یا اباعبدالله جون بچه ات مارو رها نكن.آقا جان ببخش مارو دل عشقات رو خون كردیم امروز، آخه اینها دیونه ی شما هستند، نمیشه كم براشون بذاریم.قربونت برم آقاجان.

به قصد شستن خون از رخ تو میگریم

ولی چه سود مرا هر دو دیده خونبار است

بابا همیشه برا راهب دعا میكنم، بالاخره تو این سفر یه نفر پیدا شد. گرد و خاكی از صورتت پاك كرد.بعضی شهرها، بعضی جاها از روی نیزه سرت رو نشونه میگرفتند.

یا عقب رو سنگ باران سرت طفلان نبینند

یا جلو رو تا كه سیلی خوردن طفلان نبینی

الهی اگه بابات زنده است، خدا سایه اش رو از رو سرت كم نكنه، دعای بابا یه چیز دیگه است. بابا دعا كن من هم زودتر به علی اصغر برسم.بابا به من نگو بر زن جهاد نیست.اگه قرار نیست زن ها شهید بشن، چرا مادرت هیجده سالگی شهید شد.

وای مادرم، مادرم، مادرم

یه وقت آدم تو یه حال معمولی سیلی میزنه، یه وقت یه راهی رفته،  میگه اگه من بهش برسم من میدونم و این.اومد تو مسجد گفتند:نبودی قباله رو گرفت. رفت. گفت:این چه كاری بود كردی؟ علی پول تو دستش باشه ما شكست میخوریم. سریع اومد راه زهرا رو بست. حالا كینه داره:اَحْقادًا بَدْرِیَّةً وَ خَیْبَرِیَّةً وَ حُنَیْنِیَّةً. فاطمه كجا بودی؟ حقم رو گرفتم.قباله رو بده.نمی دم. قاپ زد. آب دهان ریخت رو قباله. پاره پاره كرد. بی بی فرمود:خدا شكمت رو پاره كنه. بعضی خیال میكنند ما میگیم سیلی. یه دونه زد. با دو دست از دو طرف.... علامه ی امینی رحمة الله علیه میگه: حورای انسیه.یعنی  اینقدر خداوند به این حورای  انسیه لطافت داده،  برگ گل به صورتش میخورد جا می نداخت.

گوشه ی چشم تو چرا شد كبود؟

فاطمه جان مگر علی مرده بود؟

این مال مادر. اما دختر چی؟

زخانه ها همه بوی طعام می آمد

ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم

سوء تغذیه یكی از بلاهایی كه به سر بچه میاره اینه،  میبینی گریه اش كه میگیره،  یه دفعه نفس بند میآد. میگن ریسه میره. دكتر می بری میگه این كلسیم بدنش كم شده، خوب بهش غذا ندادید. باید بهش برسید.بچه سر رو دید ریسه رفت. دیدید بچه وقتی ریسه میره،  هی تكونش میدن، هی فوت میكنند تو صورتش اكسیژن برسه،  اول گفتند : ان شاء الله مثل همیشه دوباره نفس میكشه،  دیدند نه ،  نفس بر نگشت. ناخن ها سیاه شد. چشم ها رفت.

چنان ضرب دست عدو سخت بود

كه دندان شیری دختر شكست

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2098
    کل نظرات : 171
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 4
    تعداد اعضا : 273
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,549
    بازديد ديروز : 3,363
    بازديد کننده امروز : 600
    بازديد کننده ديروز : 1303
    گوگل امروز : 660
    گوگل ديروز: 1643
    بازديد هفته : 14,281
    بازديد ماه : 64,425
    بازديد سال : 1,570,130
    بازديد کلي : 6,241,953
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.221.73.186
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید