close
تبلیغات در اینترنت
محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری

محمدرضا طاهری
محمدرضا طاهری
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 82 aboozar
3 244 aboozar
1 358 saeednajafi
12 581 aboozar
4 6336 amirsajad
0 2153 aboozar
0 1996 aboozar
0 1820 aboozar
0 3151 aboozar
0 1179 aboozar
1 17312 2505
6 5861 aboozar
0 14245 aboozar
1 2431 masoudfn
1 1565 aboozar
14 3519 aboozar
20 3759 aboozar
0 2666 aboozar
0 1714 aboozar
0 2030 aboozar

محمدرضا طاهری

یازده سال است دستت هست در دستم عمو

یازده سال است در آغوشِ تو هستم عمو

هرکجا افتاده ام از پا صدایت کردم

بارها جای عمو ، بابا صدایت کردم

تو هوایِ بچه هایِ مجتبی را داشتی

هیچ فرقی بینِ من با اکبرت نگذاشتی

راحت و آسوده در آغوشِ تو خوابیده ام

گاه دلتنگِ پدر بودم تو را بوسیده ام

می نشستی می نشستم زود رویِ دامنت

داشت عطرِ فاطمه بویِ خوشِ پیراهنت

بعدِ بابای شهیدِ خود شدم دلبند تو

تو شدی بابایِ من،من هم شدم فرزند تو

بینِ آغوشت عموجان جایِ عبدالله شد

این چنین شد کُنیه ات بابای عبدالله شد

تو بغل کردی مرا هر وقت که خسته شدم

این چُنین شد من به آغوشِ تو وابسته شدم

+همیشه رویِ سینه ات جایِ من بوده عمو جان

-پس چرا حالا میانه قتلگاه افتاده ای

پس چرا بر سینۀ خود شمر را جا داده ای

پس چرا من را از آغوشت جدا کردی عمو

به دلم افتاده دیگر بر نمیگردی عمو

+ابی عبدالله سفارش کرده بود ، زینب جان شرمندگیِ قاسم داره منو میکشه ، این عبدالله خیلی بی قرار ها، نکنه دستشُ رها کنی، حواست بهش نباشه اومده تو میدون ... تا اومد بیاد عمه زود دستشو گرفت گفت عمه :

-عمه دارد تیر می آید به سویِ سینه اش

دارد می نشیند شمر رویِ سینه اش

عمه،جانِ مادرت دستِ مرا محکم نگیر

دستهایِ کوچکم را هیچ دست کم نگیر

گفته بابایم که تا آخر بمانم باحسین

گفته بابایم که لا یَومَ کَیومِک یاحسین

سینه ام را روبرویِ تیرها می آورم

دستِ خود را زیرِ این شمشیرها می آورم

تیری آمد بینِ آغوشت سرم را قطع کرد

دوستت دا... ، تیر حرفِ آخرم را قطع کرد

عمه ام گفت گلویت را ببوسم ای عمو

حرمله نگذاشت رویت را ببوسم ای عمو

از میانِ این همه لشکر به سختی آمدم

آخرش هم بینِ آغوش تو دست و پا زدم

زیر سمِ اسبهاشان پیکرم پاشیده است

مثلِ قاسم سینه ام به سینه ات چَسبیده است

+اومد بالا گودال ، دید ابنِ کعبِ حرام زاده ، همون کسی بود که اومد پیراهنِ پاره رو از تنِ ابی عبدالله بیرون آورد ...شمشیر بالاسرِ عمو گرفته ... صدا زد یابنَ الخَبیث میخوای عمویِ منو بکشی ؟ مگه عبدالله مرده .... تا شمشیر رو پایین آورد ، عبدالله دستشُ جلو آورد ... همچین که استخوانِ دست شکست ، صدا زد : وا اُماه .... انگار اون روز کوچه رو دید که اومدن باغلافِ شمشیر به بازویِ مادر زد ... پسرِ امام حسنم باید روضۀ زهرا درست کنه ...

-گردیده بود همدست قنفذ با مغیره

او با غلافِ شمشیر او تازیانه میزد

+تا صدایِ وا اُماهِ ش بلند شد ابی عبدالله دستِ بی جانشُ آورد عبدالله رو در آغوش گرفت ... هی در گوشش میگه عزیزم آروم باش ، الان مهمونِ بابات میشی ... الان مهمونِ مادرم زهرا میشی ... نانجیبا نذاشتن این گفتگو چند دقیقه طول بکشه ، خدا لعنت که حرمله رو ...اگه بی بی دنبالِ عبدالله اومده باشه حتماً این صحنه رو دیده ... یه وقت زینب دست رو سرش گذاشت ، دید نانجیب تیرِ سه شعبه رو کشید ... گلویِ عبدالله رو به سینۀ ابی عبدالله دوخت .... آه ... ایشاالله دیگه این صحنه رو زینب نبینه ، اون لحظه ای که ده اسبُ نعلِ تازه زدن ....حسین .......

+اشکات رو دست بگیر ، دستِ گدایی بالا ببر صدا نالت آزاد شه ... اللهم عجل لولیک الفرج

روضه شب پنجم محرم عبدالله بن الحسن (ع) - یازده سال است دستت هست در دستم عمو - محمدرضا طاهری

 

محمدرضا طاهری

سر دواندن نیست رسم دلبری

گریه ام را از چه در می آوری

بگذر اصلاً از برادر خواهری

حق این پنجاه سال مادری

دست رد بر سینۀ من میزنی

نه دلت آمد دلم را بشکنی

+چرا نمیزاری بچه هام برن حسین

-التماست میکنم رو میزنم

میشوی راضی،زانو میزنم

نه بگویی چنگ در مو میزنم

باز حرف از زخم پهلو میزنم

واقفم این تحفه ها ناقابل است

آب تا باشد تیمم باطل است

اما پیش مرگ اصغرت هستند که

نه ... سیاهی لشکرت هستن که

ذوالفقار خواهرت هستند که

لایق دو رو برت هستند که

گشته از داغ پسر مویت سفید

حق زینب نیست سهمی از شهید

+چرا میخوای قیامت پیش مادرم خجالت زده بشم

-آه ... میخوای نمیرم نه نگو

درحضورت سر به زیرم نه نگو

حضرت نعم الامیرم نه نگو

منتت را می پذیرم نه نگو

آبرویم بسته بر این خواهشم

رد کنی خیلی خجالت می کشم

التفاتی کن که خواهر زاده ات

از شهیدانت عقب افتاده اند

جان به کف بهر مصاف آماده اند

لب کنی تر سر برایت داده اند

این دو اسماعیل من قربان تو

هستی زینب بلا گردان تو

+گفت داداش امتحانشون کن قربونت برم

-امتحان کن تا ببینی کاری اند

شیرهای بیشۀ کراری اند

غیرت زهرا به وقت یاری اند

آشنا با رزم و میدان داری اند

درس عشقجنگ از بر کرده اند

خوب شاگردی اکبر کرده اند

رخصتی تا ترک جان و سر کنند

 در یم خون چهره زیباتر کنند

رو سفیدی قسمت مادر کنند

از شمار زخم تو کمتر کنند

من شریکت نیستم دل دل نکن

جان زینب کار را مشکل نکن

حسین من ... عزیز دلم ...

میکنی در حقم آقایی حسین

باز در صبر و شکیبایی حسین

بین خون گفتند تا دایی حسین

باز گرداندست تنهایی حسین

زینبت اسباب زحمت شد ببخش

باز زخمی روی زخمت شد ببخش

+هی میگه باید بمونن اینا،من خجالت داداشمو کشیدم بسم ... خجالت امام حسن و کشیدم بسم ... زینبم اینا باید کنار تو باشن ... گفت داداش :

-بمونن رو نیزها سر ببینن

یا کتک خوردن مادر ببینن

من پیش اینا خجالت میکشم

بمونن منو بی معجر ببینند

کبودی های تنم دیدن داره

یا طناب گردنم دیدن داره

وسط یه عده نامحرم حسین

تازیانه خوردنم دیدن داره

+این دیگه مال اون موقعی که ابی عبدالله اجازه داد رفتن ... محمد رفت ، نوشتن ده نفر رو به تنهایی رو زمین انداخت ... عون رفت سه سواره رو روزمین انداخت،هجده نفر پیاده رو نوه های جعفر طیارن ...رجز میخونند امیری حسینٌ و نعم الامیر ... حالا وقتی رو خاک افتادن هی حسین داره نگاه میکنه،آخه برا علی اکبر زودتر از حسین تو میدون بود ... برا قاسم زودتر از حسین تو میدون بود،این بچه ها رو رو دست گرفته؛ نگاه میکنه ببینه زینب میاد یا نه ... هر چی نگاه کرد دید از خواهر خبری نشد،عوضش زینب توی خیمه آروم میخوند

بمیرم بال و پرت درد میگیره

داری میری باز سرت درد میگیره

بدناشونو میخوام چکار کنم

بزا باشن کمرت درد میگیره

+برا خیلی ها جای تعجب داشت،چرا زینب برا این بچه ها از خیمه بیرون نیومد این سوال رو گذاشت تو مدینه جواب داد وقتی عبدالله بن جعفر داره دنبال خانمش میگرده،یک به یک محمل ها رو داره سر میزنه،رسید به محمل زینب،نشناخت خانومش و ،گفت خانوم من زینب ندیدی  یه نگاه کرد به عبدالله،گفت حق داری من نشناسی آره من اون زینب نیستم که از پیش تو رفتم،عبدالله جلو چشای من سر حسین رو بریدند ...

هی روضه خوند هی عبدالله گریه کرد،همه حرفا که تموم شد گفت بی بی یه گلایه دارم ازت ... شنیدم برا علی اکبر زودتر از داداشت رفتی ... بالا سر قاسم رفتی،بالا سر شهدای بنی هاشم رفتی،مگه بچه های من قابل نبودند،چرا نرفتی بالا سرشون

گفت عبدالله تو دیگه چرا از من این سوال و میکنیبحق داداشم قسم،ترسیدم نگاش به نگاه من بیفته ازمن خجالت بکشه،گفتم حسین  خجالت زد ام نشه،زینب گذاشت تا موقعی که برگشته کربلا،گفت داداش یادته از خیمه بیرون نیومدم که ازمن خجالت نکشی

میخوای جبران کنی برا خواهر الان وقتشه ... همه بچه هاتو سالم آوردم،اگه میخوای خجالت نکشم اسم رقیه تو نیار ... گوشۀ خرابه جون داد

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم -سر دواندن نیست رسم دلبری- محمدرضا طاهری

 

 حاج محمدرضا طاهری

 

باید دلت رو دنبالم بیاری؛تا اینجا ابی عبدالله داشت نگاه میکرد؛خدا نیاره یه جوونی از یه بابایی یه چیزی بخواد بابا نتونه برآورده کنه؛اونم بعد از این همه عمر علی اکبر مگه چی میخواد؟اومد مقابل بابا ایستاد از سر و روش داره خون میریزه؛گفت:بابا تشنگی داره من رو از پا درمیاره؛نوشتند ابی عبدالله زبان در دهانش گذاشت؛یه معنیش این میتونه باشه:بابات از تو تشنه تره عزیزدلم؛روانش کرد به سمت میدان؛رجز خواند تا اینجایی که ابی عبدالله داره نگاه میکنه جوونش رو دوره کردند؛"فقطعوه بالسیوف اربابا اربا"صدای ناله ی جوونش بلند شد ابتا علیک منی السلام یعنی بابا منم رفتم،خداحافظ،ابی عبدالله با چه عجله ای خودش رو رسوند؛نگاه کرد دید جوونش رو دوره کردند؛این دوره کردن با اون موقعی که میزدند فرق داشت، داشتند غارت میکردند؛یکی داره جوشن از تن درمیاره؛این صحنه رو بابا دید از اسب پیاده شد؛میخواد دنبال جوانش بره به سمت عزیزش بره؛یه وقت همه ی لشگر دارن نگاه میکنند؛یه قدم برداشت؛زانوانش لرزید؛مرحوم شیخ حر میگه خورد زمین حسین؛رو زانو داره میره،چت شد؟صدا هلهله شنیدی؟! صدا خنده شنیدی؟تا حسین خورد زمین همه هلهله کردند

عاقبت جان من از سینه به در می آید

بس که از جوشن تو پاره جگر می آید

اینکه حسین صداش زد میخواست ببینه بچه ش نفس میکشه یا نه!صدا زد:ولدی علی،ولدی،ولدی،پسرم...برا اینکه مطمئن بشه صورت کنار صورتش آورد؛آینه مقابل صورت قرار داد؛گفت عزیزدلم!

نکشیدی نفس و من نفسم بند آمد۲

بی تو عمر نفسم زود به سر می آید

به زمین ریختم از بس به زمین ریخته ای

این عبارت رو مرحوم شیخ مفید تو ارشاد اورده:ابی عبدالله عباش رو گذاشت رو زمین؛هی علی اکبر جمع میکنه...تازه متوجه میشی چرا حسین زودتر از زینب آمد تازه سواره هم آمده بود اما زینب زودتر رسید"آخه وسط میدان هی از اسب پیاده میشد؛این عضو پسرمه؛چقدر علی اکبر تو راه افتاده بود

به زمین ریختم از بس به زمین ریخته ای

چه کنم از لب مقراض خبر می آید

(وضع زخم سر تو دیدم و گفتم تنها

این چنین زخم عمیقی زتبر می آید)۲

وسط کف زدن و خنده  روی صورت تو

با فزع،اشک من از دیده ی  تر می آید

به سر دوش کدامین پدری غیر از من

سالها بردن تابوت پسر می آید

یعنی کی باورم میشد عبایی که رو دوشم مینداختم تابوت پسرم بشه

آه ... حسین... حسین

زندگی پای جوانی تو دادم، رفتی

تو نگفتی که چه بر روز پدر می آید

حق بده! خب شده انگشت نما خواهر من

این همون عمته که وقتی میخواست سر قبر پیغمبر بره بابام سفارش میکرد،میگفت:حسین تو یه طرف باش،عباسم تو هم اون طرف باش؛حسنم تو هم جلو جلو برو؛نکنه کسی باشه نگاهش به قد و بالای دخترم بیفته،بیین عمت وسط میدان آمده،میان این همه حرامی آمده

حق بده! خب شده انگشت نما خواهر من

اگر از پا پدر پیر تو در می آید

بردنت رو به حرم کار من و زینب نیست

سخت تر هست از اینکه به نظر می آید

مرحوم شیخ میگه دوباره زینب دوید تا دید ابی عبدالله نمیتونه این بدن رو برداره،زینب رفت کمک آورد

جوانان بنی هاشم بیایید

علی را بر در خیمه رساند

عمه ات رفت بیارد کمک از اهل حرم

سر تشییع تو با چند نفر می آید

دلی که بیقراره تو آسمون کربلا  پر در میاره

گاهی میره تو میدون می بینه یه بابایی پریشون

کنار گل پرپرش، اکبرش زمین گیره

داره از غصه می میره

دیگه از زندگی سیره

صدا میزنه

جوانان بین هاشم بیایید

علی را بر در خیمه رسانید

جوونا اومدن ابی عبدالله عباش رو درآورد،رو زمین انداخت،شماها تشییع زیاد رفتید،دو نفر این ور دو نفر اون ور رو میگیرن،وقتی میخواستن بدن رو بردارن،ابی عبدالله فرمودند:صبر کنید؛دست نزنید؛اگه دست بزنید این بدن متلاشی میشه...برا بار آخر صورتش رو گذاشت رو صورت جوونش"قتل الله قوم قتلوک"میوه ی دلم،پسرم...امام صادق وقتی ازشون سوال کردند شیرین ترین لحظه برای بابا کدوم لحظه است؟فرمود اون لحظه ای که لباس دامادی میپوشه،با لباس دامادی جلوش راه میره؛سخت ترین لحظه برای بابا  چه لحظه ای است؟اون لحظه ای که میاد کنار بدن عزیزش زانو میزنه میگه بابا قرار بود تو خاک رو بدن من بریزی؛اشکاتو رو دست بگیر دستاتو بالا ببر:خدا به جوون امام حسین فرج امام زمان تعجیل بفرما.

روضه شهادت حضرت علی اکبر (ع) شب هشتم محرم - عاقبت جان من از سینه به در می آید -  حاج محمدرضا طاهری 

حاج محمدرضا طاهری

 

صحبت از آب شد کباب شدم

جگرم سوخت،چشم تارم سوخت

آه از آن دم که مادری میگفت

از عطش طفل شیرخوارم سوخت

با گریه اش اشک حرم را در می آورد

چه آتشی از زیر خاکستر می آورد

نمیدونم تا حالا تجربه کردی! اگر یه خانم معمولی گوشه ای از خیابون زیر گریه بزنه شاید دلت بسوزه اما اگر یه بچه شیرخواره دستش باشه هر کی میرسه از راه میگه چی شده خانم؟بلایی سر بچت آمده؟کاری از دستم برمیاد یا نه؟! این بچه رو بغل گرفته رباب تو خیمه، هیچ کیم هیچ کاری از دستش برنمیاد! رباب گریه میکنه؛زینب پابه پاش گریه میکنه،رقیه گریه میکنه؛این حرفی نیست شما بخوای متوجه بشید؛مادرا برا شما دارم میخونم

با ناخنش بر سینه ی من چنگ میزند

خون دلم از شرم آب آور می آورد

لب های خشکش ازعطش ازهم وا نمیشد

حتی اگر باباش انگشتر می آورد

دق میکنم از غصه آخر داشت کم کم

شیرین لب من تازه دندان درمی آورد

تیر سه شعبه بی هوا زد راحتش کرد

فذُبِحَ الطّفل من الاذن الی الاذن...گفت:دیدم کنار در خیمه یه مادری دست به کمر ایستاده؛تاحسین نیگا کرد ربابو، راهشو کج کرد؛یه لحظه اربابتون نمیدونست چیکار کنه یه قدم می اومد،یه قدم برمیگشت"حسین...یادتون باشه بچه به دنیا اومد نکنه در گوشش روضه علی اکبر بخونی! همچین که این بچه به دنیا آمد من یه روضه علی اصغر خوندم همش این بچه تشنه ست بذار بریم درخونه خانوم رباب

تیر سه شعبه بی هوا زد راحتش کرد

حضرت آقا در روضه ای که برای حضرت علی اصغر سالها پیش خونده بودند فرمودند اون جمله ای که"ان ترحمونی فارحموا هذه الطفل الرضیع"اگه به من رحم نمیکنید به این بچه رحم کنید؛بچه رو از هر طرف میگرفتند سر می افتاد؛جون نداشت؛اصلا از رو دست ابی عبدالله تکون نمیخورد؛یه مرتبه حسین دید بچه داره دست و پا میزنه؛نگاه کرد دید خون داره فواره میزنه

تیر سه شعبه بی هوا زد راحتش کرد

اما با خنده اش از پا پدر را در می آورد

تیر سه شعبه نه!اگر بهتر بگویم

سر نیزه ای با خود سه تا خنجر می آورد

برا این روضه دشمنم خون گریه میکرد گفت:مختار رحمه الله علیه سنگدل ترینشون رو گیر آورد؛گفت:شد یه جایی دلت به حال حسین بسوزه؟گفت:فقط یه جا،وقتی دیدم بچه رو زیر عبا گرفته حالا این لحظه رو برای اربابت تجسم کن!

وقتی که برمیگشت دیدم سربه زیر است

دستی تنش را،دست دیگر سر می آورد

ای سنگ دلها قوم در ظاهر مسلمان

گبر این بلا بر روز یک مادر می آورد؟!

پس از تو اشک عالم را بگیرد

زغم جان محرم را بگیرد

نمیشد دیرتر می آمد ای تیر

نشد از شیر طفلم را بگیرم

وداعی لااقل با من نکردی

نگاهی موقع رفتن نکردی

به تو می آید این، افسوس مادر

لباس تازه ات را تن نکردی

خواب حاج رسول ترک رو دیدن گفتن چه خبر؟از وقتی رفتم تا حالا چندبار شیرخواره ابی عبدالله روآوردن،دادن دستم،گفتن تو خوب بلدی بچه رو لالایی براش بخون حالا عادتش چی بود؟هرموقع لالایی میخوندن دستش رو تکون میداد ،لالایی لای لاییخدا نیاره من رفیقم بچش خیلی سال پیش غرق شد اگه بود الان بیست و دوسه سالش باید میبود،هر وقت میبینیش شروع میکنه خاطراتش رو گفتن،نشسته داره میگه

به گهواره بویش مانده زینب

و سوغات عمویش مانده زینب

به روی پیرهن هایش که تازه ست

دوتا از تار مویش مانده زینب

شاید بعضی وقتا بعضی روضه ها رو زیاد خوندن اسراف باشه اما نه امشب،شب باب الحوائجه،مخصوصا این دو بیتی رو میخونم برای اونایی که بچه دار نمیشن ان شاالله حضرت رباب بهتون نگاه کنه،یه علی اصغر خوب بهتون بده

مرا شرمنده ی خود ساخت بابا

مرا درگریه اش نشناخت بابا

به گوشم مانده یاد خنده هایش

تو را بالا که می انداخت بابا

پدر در پشت خیمه دم گرفته

سرت را با تنت با هم گرفته

علی عادت به انگشت عمو داشت

به جایش تیر را محکم گرفته

عزیزم روی نیزه ناز مانده

برای مادرت این راز مانده

بگو تقصیر نیزه یا سه شعبه ست؟

زبان بسته دهانت باز مانده

لالایی اصغرم... لای لایی...

مختار براش خیلی تعجب داشت وقتی گفتش دلم سوخت؛گفت بگو ببینم رفت سمت خیمه ها یا نه؟! گفت:نه،راهش رو کج کرد رفت پشت خیمه ها،بچه رو گذاشت روی خاک،با  غلاف شمشیر یه قبری رو کند،میخواست بچه رو داخل خاک بذاره؛فقط ابیعبدالله یه بدن رو دفن کرد،چندتا بدن توسط حسین تشییع شده اما فقط این بدن دفن شده برای اینکه حسین میدونه این اسب ها میان...این بچه زیر خاک محفوظ باشه...بچه محفوظ بود؟همین آدمی که داره برا مختار میگه؛میگه امیر یه نفر بود خیلی حریص بود؛وقتی حسین داشت اینو میبرد پشت خیمه ها،من نیگام به این بود چی کار میکنه!دیدم ایستاده انگار یه گنجی رو که دارن پنهان میکنند خوب زیر نظر گرفته،وقتی خیمه ها رو داشتن غارت میکردن نرفت سمت خیمه ها تعجب کردم،دیدم رفت سمت پشت خیمه ها؛جایی که نشون کرده بود نیزه رو تو خاک میزد

روضه شهادت حضرت علی اصغر (ع) شب هفتم محرم - صحبت از آب شد کباب شدم - حاج محمدرضا طاهری 

محمدرضا طاهری

 

سحر رسیده انگار بابام از سفر رسیده

درسته که همسو شده چشامون

حس میکنم من بوی بابامو بوی بابامو

خوش اومدی سر بریده

خوش اومدی سالار زینب

نور نگاهتو اوردی

خرابه روشن شده امشب

بابا بابا حسین جان

تنور خولی مو تو سوزونده

برای من هم موئی نمونده

سوالم اینه ای داد بیداد

چرا تو این سن دندونت افتاد

بابا اینا از اون بزم یزیده

که ما رو از خجالت آب کرد

دیدی یکی بر کنیزی خواهر من رو انتخاب کرد

بابا بابا حسین جان

یه شب نبودی تو دل صحرا

خوابیده بودم رو پای زهرا

یه لحظه دیدم یه صدا اومد

یه نانجیبی تو صورتم زد

آنقدر منو کشید رو خاکا

یه لحظه هم نزاشت بشینم

انقدر بگم برات از اون شب

من همه جا رو تار میدیدم
سینه زنی شور شهادت حضرت رقیه (س) - سحر رسیده انگار بابام از سفر رسیده - محمدرضا طاهری

حاج محمدرضا طاهری

 

به احترام محرم بیا ببخش مرا

برای خاطر این اشک ها ببخش مرا

تو در میان عزادار های خود هستی

ندیده چشمم اگر که تو را ببخش مرا

هزار جمعه گذشت و نیآمدی اما

نمرده ام پس از این جمعه ها ببخش مرا

مَبین سیاه دلم که سیاه پوشت توام

بیا به حرمت رخت عزا ببخش مرا

عزیز فاطمه از من اگر که رنجیدی

به ماه ماتم خون خدا ببخش مرا

میان روضه یا در میان سینه زدن

هزار مرتبه دارم دعا ببخش مرا

به زیر سقف حسینیه ها اگر که نشد

به زیر قُبه ی کرب و بلا ببخش مرا

هنوز یه روزنه ی دیگه داریم امشب به آقا التماس کنیم. آقا جانم:

به دختری که زبیداد خارهای بلا

هزار آبله دارد به پا مرا ببخش

الهی به رقیه،الهی به رقیه....

 

جز خاک مرهم روی زخم پیکری نیست

پاگیره این ویرانه ام بال و پری نسیت

دیدی بچه های کوچیک،گاهی اوقات میآن،تو چشم باباهاشونخودشون رو نگاه میکنند،موهاشون رو تو چشم باباهاشون،تو آیینه ی چشم بابا

در قاب چشم عمه هر چه سر کشیدم

دیدم نشانی از سه ساله دختری نیست

بابا آخه دختر سه ساله که می خواد از جا بلند بشه دست به دیوار که نمیگیره،همه ی تنم درد میکنه بابا،یه جای سالم تو تنم نیست بابا... یه دختر بچه وقتی که گریه میکنه، ناخوداگاه آدم میره بغلش میکنه،اشکش رو پاک میکنه،اگه بفهمی بچه یتیمه،بابا نداره،دیگه دورش میگردی،حالا ببین رقیه چی میگه:

این جا بساط اشک ِ معصومانه ام را

جز پشت دست زجر اصلاً مشتری نیست

جز ناسزا گفتن کسی حرفی بلد نیست

جز مو کشیدن انگار هیچ رسم دیگری نیست

با آستین پاره باید رو بگیرم

وقتی که در این شهر حرف روسری نیست

یک شهر خولی بهتر از یک یهودی

در بغض از این قوم،قوم بدتری نیست

شاید اشاره بی بی به این باشه،تو این کوچه که مارو بردن همه سنگ زدن،سنگ ها جاهاش خوب میشه،اما هیچ زخمی بدتر از زخم زبون نمیشه،یهودی ها به ما میگفتن:اینها خارجی اند،اما بابا دلم از اینجا گرفته،کاشکی همه ی این سنگ ها رو به من می زدند، داشتم سرت رو بالای نی نگاه میکردم،دیدم یه پیر زن یهودی سنگ برداشت،چنان سرت رونشونه گرفت،سر از رو نیزه افتاد.

لحظه به لحظه احتمال مردنم هست

از سنگ و سیلی خوردنی ِ بهتری نیست

چشم سیاهی می رود خیلی ضعیف است

از من گرسنه تر یتیم دیگری نیست

 

زخانه ها همه بوی طعام می آمد

ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم

 

وقتی بدن رقیه رو دفن کرد عمه ی سادات، همه رو یک به یک آروم کرد، رباب رو آروم کرد،سکینه رو آروم کرد، یه وقت دید گوشه ی خرابه اُم کلثوم زانوی غم بغل گرفته، چنان جانسوز داره ناله میزنه،هی به سینه میزنه، هی میگه:عمه قربونت برم،بی بی جلو اومد،یه نگاه به خواهر کرد عزیز دلم مگه نمی بینی به چه سختی اینها رو آروم کردم،چرا داری آتیش دلشون رو شعله ور میکنی؟ فرمود: خواهر جانم دست خودم نیست،دیشب این بچه آروم آروم اومد هی دست به دیوار می گرفت،هی می افتاد رو زمین،خودش رو رسوند اومد رو دامنم نشست،گفتم:عمه قربونت بره،چرا نخوابیدی عزیز دلم، یه نگاه تو چشام کرد،از نگاش فهمیدم یه حرفی می خواد بزنه،گفتم:الهی قربونت برم،به عمه بگو،چی می خوای؟حیا کرد چیزی نگفت، من دوباره اصرار کردم،کاشکی اصرار نمی کردم،اصرار کردم چی می خوای؟یه وقت دیدم  معصومانه گفت: خیلی گرسنه ام،دیدم هیچ کاری براش نمی تونم بکنم،بغلش کردم.

 

چشم سیاهی می رود خیلی ضعیف است

از من گرسنه تر یتیم دیگری نیست

یه وقت دیدن خم شد رو سر بابا،می خواد لب ها رو ببوسه،با تعجب هی سر رو بو میکشه،گفت:بابا

زخم سرت بوی شراب و دود دارد

مظلوم تر، زخمی تر از این سر،سری نیست

بالا و پایین رفتی از بس روی نیزه

از نی سواری ها برایت حنجری نیست

همه ی حرف ها رو زد،گفت:بابا همه ی درد هام یه طرف،این یه دونه یه طرف

از کم محلی ِ عمو از روی نیزه

اینجا برایم درد ضجر آورتری نیست

 

کن دعا بابایی، تو کوچه کم نیآرم

رو زمین نیوفتم ،رو خارا پا نذارم

کاش می شد که وایستیم،یه کم نفس بگیرم

تا گل سرم رو از اینها پس بگیریم

سخت ِ که ببینم، کنیزا،من و نشون هم میدن

سخت ترین ِ اما، ببینی، که بچه ها هولم میدن

دخترا سر راه،به خنده،گوشوارمو نشون میدن

پیش من که دستام، تو بندِ، النگومو نشون میدن

تو حراجی دیدم ، تو بازار،دوباره گهواره مونو

پشت عمه موندم،نبینن،لباسای پاره مونو

می خورم از همه،پر نامحرمه،وای از این درد یتمی

کن صِدام که تو شام دیگه صِدام نپیچه

کن دعام که زنجیر به دست و پام نپیچه

آخه بابا هر موقع زنجیر به پاهای من گیر میکنه،از حرکت می ایستم،میان عمه مو میزنند

میکشه طناب و برام گلو نمونه

نیزشو تکون داد روی نی عمو نمونه

بابا خودم دیدم چه طور سر عمو رو بسته بودن.... این اشک هاتو رو دستت بگیر، خدایا به آبروی سه ساله ی ابی عبدالله فرج امام زمان برسان، خدا به آبروی رقیه سلام الله علیها آقامون رو از همه ی ما راضی و خوشنود بگردان.

روضه شهادت حضرت رقیه (س) - به احترام محرم بیا ببخش مرا - حاج محمدرضا طاهری 

حاج محمدرضا طاهری

 

ماه غم است و می کشی از سینه آه را

خم کرده است آه غمت قد ماه را

صاحب عزاترین عزادارها بیا

از زبون همتون میگم، همین براتون امشب بسه:

صاحب عزاترین عزادارها بیا

تا بر دلم نگاه کنی این دو ماه را

این حرف تو بود، حالا این حرف من:

سدّ گناه بسته به من راه اشک را

ضامن شو و بگو که نبندند راه را

تا اندکی شبیه تو باشیم این دو ماه

بر تن نموده ایم لباس سیاه را

عمریست دست  چادر زهراست بر سرم

بخدا اگه این سایه ی پر مهر و عطوفت مادر نبود، اسم یه نفر از مارو نمی نوشتند بیاییم تو مجلس ابی عبدالله، آخه من کجا، مجلس حسین کجا؟سفره ی شب های محرم مگه هر کسی میتونه بیاد سر این سفره بشینه اشک بریزه. آقا:

عمریست دست  چادر زهراست بر سرم

از من مگیر سایه این سرپناه را

گفتم حسین و اشک روی گونه ام چکید

فرمود: نشونه ی مؤمنین اینه:جلوش بنشینی، بگی:صل الله علیک یا اباعبدالله، صل الله علیک یا اباعبدالله، صل الله علیک یا اباعبدالله. سه مرتبه وقتی میگی،ناگاه دلش به لرزه می افته، اشکش جاری میشه.

گفتم حسین و اشک روی گونه ام چکید

دیدم که پاک کرده ای از دل گناه را

امام صادق علیه السلام فرمود:اگه به اندازه ی بال مگسی با معرفت برای جد غریب ما گریه کنی، گناهانت رو خدا اگه به اندازه ی کف دریاها باشه،به اندازه ی ریگ های بیابان باشه،به اندازه برگ های درخت ها باشه میبخشه.

آه از دل تو، آه ز چشمان عمه ات

چشمی که دیده واقعه قتلگاه را

هر کی میخواد امام زمان ویژه نگاهش کنه بگه:حسین...... خود امام زمانم باهات میگه:حسین......

نامه که می نوشت دل مضطری نداشت

داره می نویسه: بیا آقا جان، همه باهاتن، همه دل ها با شما هستند

نامه که می نوشت دل مضطری نداشت

غیر از وصال، آرزوی دیگری نداشت

با آب و تاب بر سر راهش نشسته بود

از انتظار، خواب به چشم تری نداشت

در فکر پیشواز عقیله به جنب و جوش

دلواپسی رو سری دختری نداشت

یکباره کوفه ریخت به هم مهر ننگ خورد

اصلا سفیر عشق چنین باوری نداشت

هجده هزار بیعت قبل از اذان شکست

تا قبل از نماز، هیجده هزار آدم اومدند دست بیعت دادند، همچین که جارچی های عبیدالله ملعون تو شهر اعلام کردند، هرکی پا مسلم و پا حسین بمونه،خونش حلال، مالش حلال ،زن و بچه اش حلال ، همه ترس به جونشون افتاد، یک به یک پیچیدند و رفتند، نماز عشاء برگشت، دید فقط دو تا بچه هاش پشتش نشستند، خدا یه عزیزی رو غریب نکنه تو یک شهر، خدا حالا این بچه ها رو چیکار کنم؟با هزار امید مادرشون دستشون رو به دست من داد، سفارسشون رو کرد، یه نفر دیگه نیست، باوفا ها همه رفتند، هانی شهید شده،حبیب و مسلم بن عوسجه هم از شهر رفتند خودشون رو به آقاشون برسونند، تک و تنهاست، در غریبی مسلم همین بس، برا همونی که خطبه های قتل ابی عبدالله رو داد،اومد در خونه ی همون، دق الباب کرد، شبانه، نیمه های شب، در و باز کرد، گفت:اینجا چی می خوای؟شریح قاضی ملعون ، می ترسه. مسلم گفت:هیچ کسی رو توی این شهر ندارم مجبور شدم بیام دم خونه ات، اومدم بچه هام رو امانت بسپارم.آی مردم باید بابا بشین بفهمید یه بابا بچه اش رو پهلوی عزیزترین کسی هم بخواد بذاره دلش شور میزنه، دوتا گل پسرهاشو دست دشمن سپرد، شریح گفت:پس سریع برو تا مأمورها نیومدند.دیدند هی یه قدم میره،دوباره برمی گرده پشت سرش رو نگاه میکنه. گفت:چرا نمیری؟فرمود:شریح اینها امانتند، شریح یه روزی قافله ی آقام از اینجا رد میشه، اینها رو دست  حضرت زینب سلام الله علیها بسپار.

هجده هزار بیعت قبل از اذان شکست

در کوچه غیر سایه­ی سر، یاوری نداشت

تا قبل از اینکه راه بیوفتد مسافرش

بازار شهر این همه آهنگری نداشت

کوفه برای نیزه، سر و دست می شکست

تا چند روز پیش ،اگر مشتری نداشت

مشغول جمع آوری سنگ و چوب شد

هر بی حیا که حربه­ی جنگ آوری نداشت

زنجیرهای زنگ زده، نعل  اسبها

بیش از طلا نه، قیمت پائین تری نداشت

خدا کنه اگه قرار باشه ما پای آقامون بایستیم، پای مولامون بایستیم، امام زمان داره دنبال یار داره میگرده،صدای هلْ منْ ناصر هنوز بلند ، حجت خدا دنبال مرد میگرده، حدالاقل مثل طوئه باشیم. این سرش رو به دیوار گذاشته داره اشک میریزه، در رو باز کرد، اینجا چیکار داری؟ مگه زن و بچه نداری؟ تو این شهر ناامن ،اگه الان سربازها تو رو اینجا ببینند، برا منم بد میشه، جلو در خونه ی من نایست، برو. یه نگاه غریبانه ای کرد، گفت:من که توی این شهر کسی رو ندارم. گفت:حالا چی میخوای؟ گفت:یه ظرف آب داری به من بدی؟ آب رو آورد بهش داد، آب رو نوش جان کرد. طوئه گفت:حالا برو. دید هنوز ایستاده.گفتم مادرجان من کسی رو ندارم توی این شهر. گفت:حالا کی هستی شما؟ گفت: من مسلمم، سفیر ابی عبدالله.گفت:خاک بر سرم، سفیر حسین اینقدر غریب. وای هیچکی دور و برت نیست؟اینها که همه برات دست و سر می شکستند،تا چند ساعت پیش همه می گفتند:بیا خونه ی ما. دیدند مسلم هی دست رو دست  میزنه، میگه: بشکنه دستم، خودم برا آقام نوشتم بیا. گفتم:دست زن و بچه ات رو هم بگیره بیا، دست زینب رو هم بگیره بیا، رباب داره شیرخوارش رو میآره، هی حسین.....چه شد در خونه ی طوئه بماند، با چه حیله و نامردی بردنش بماند، حالا بالا دارلاماره است، دست هاشو بستند،شیر بچه ی عقیله،مگه کسی حریف مسلم بود. حلا غریب وار ایستاده، فرمود: به من اجازه می دهید دو رکعت نماز بخونم. گفتند:بخون، نماز خواند رو به قبله ایستاد، این سلام هایی رو که می دهی، اولین سلام توی این عالم رو ، اول سفیرش داد، صدا زد:السلام علیک یا اباعبدالله،دیدند داره اشک می ریزه،یکی به طعنه گفت:به تو هم میگن یار حسین؟ حسین دلش رو به کیآ خوش کرده، دیدی مرگت نزدیک شده داری اینطور گریه میکنی؟فرمود:من برا خودم گریه نمی کنم. ای کاش لااقل سه ساله رو نمی آورد.

کوفه نیا حسین جان، کوفه وفا ندارد

کوفی  بی مروّت، شرم و حیا ندارد

انداختند از سوی دارلاماره اش

بر خاک کوچه، روی تن امّا سری نداشت

بستند در طناب و کشاندند هر طرف

از زخم سنگ بازیشان پیکری نداشت

از پا به دار کوفه، سرش بین راه شام

تکفیر گشته ،عاقبت بهتری نداشت

روزی که جشن  نامه گرفتند کوفیان

در جمع بسته­ی اسرا، دختری نداشت

براش یه کاسه آوردند، بالای دارلاماره، لب پاره، دندان شکسته داره خون میاد، آب پر از خون شد، دوباره بردند و آوردند، سه بار نشد. فرمود:من بهره ای از این آب ندارم. آره مسلم، اگه آب می خوردی باید به وفای تو شک می کردیم. تو آب بخوری، اربابت تشنه لب جون بده. اما روضه اینه، حدالاقل اینجا براش آب آوردند، دستش دادند، چند روز بعد وقتی آقاش تو گودال افتاده بود، می اومدند آب ها رو دور گودال خالی می کردند. حسین.....اشک هاتو روی دست بگیر، دست های گداییت رو بالا ببر، هرکجا نشستی اللهم عجل لویک الفرج

 روضه شب اول محرم و شهادت مسلم بن عقیل (ع) - ماه غم است و می کشی از سینه آه را - حاج محمدرضا طاهری

حاج محمدرضا طاهری

 

چهل ساله که رو لبم لبخند نمیاد
چهل ساله که گریه ی من بند نمیاد
چشمام چشمام، چه گریونه
الشام الشام، دلم خونه،
شیرخواره می بینم گریه می کنم
گهواره می بینم گریه می کنم
گوشواره می بینم گریه می کنم
حسین، وای وای

هنوز رو تنم مونده جای کبودیا
هنوز یادمه محله ی یهودیا
کوچه کوچه، امون از شام
روی، نیزه، سر بابام
سلسله و طناب، مونده به یادم
گریه های رباب، مونده به یادم
بزم می و شراب، مونده بیادم
حسین، وای وای

چی جوری بگم میون گودال چیا بود
به جای کفن، یه تیکه از بوریا بود
گودال گودال، منو کشتی
نه سر، نه تن، نه انگشتی
زخمای بدنش می کشه منو
غارت پیرنش می کشه منو
زخمی که زدنش می کشه منو
حسین، وای وای

چهل ساله که رو لبم لبخند نمیاد
چهل ساله که گریه ی من بند نمیاد
چشمام چشمام، چه گریونه
الشام الشام ،دلم خونه
شیرخواره می بینم گریه می کنم
گهواره می بینم گریه می کنم
گوشواره می بینم گریه می کنم
حسین، وای وای  

سینه زنی زمینه شهادت امام سجاد (ع) - چهل ساله که رو لبم لبخند نمیاد  - حاج محمدرضا طاهری

حاج محمدرضا طاهری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهمّ صلّ علی فاطمة و أبیها و بعلها و بنیها و السّرّ المستودع فیها بعدد ما أحاط به عِلمُک.و لعن اعدائهم بعدد ما أحاط به عِلمُک.اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ ..........

هر قدر می خواهد این دل، این دل تنها تورا

در عوض هرگز نمی خواهد دمی دنیا تو را

خاک عالم بر سر دنیا که چشم دوستان

جستجو باید کند در سینه ی صحرا تورا

وقتی مرحوم فشندی با امام زمان برای اولین بار ملاقات كرد از امام زمان(عج) سئوال كرد:آقا جان تا حالا كجا بودید این همه دنبالتون گشتم؟آقا فرمود:فكر می كنید ما مشتاق دیدارشما نیستیم؟بیشتر از اینكه تو بخوای من رو ببینی من دوست داشتم تو رو ببینم،دلت آماده نبود،این دلت جای غیر از من بود.

تو خودت مشتاق هستی میهمان ما شوی

لیک می راند گناه از خانه های ما تو را

ناله ی آقا بیای ما کجا آن ناله ای

که زده در بین آن دیوار و در زهرا تو را

مرحوم علامه ی امینی(ره) میگه:حضرت زهرا سلام الله علیها به عبارت معروفی كه میگن بین در و دیوار ناله زد،اول صدا زد ابتا یا رسول الله،ناله ی دوم علی رو صدا زد،تو ناله ی سوم صدا زد:یا فضةخذینی. مرحوم علامه ی امینی(ره)می فرمایند:چهار تا ناله زد حضرت صدیقه، تو ناله ی چهارم بین در و دیوار صدا زد:پسرم مهدی جانم

روز روز توست چون روز عموی توست آه

کم نخواهد داشت هرگز روز تاسوعا تو را

گرچه می گویند هستی در تمام روضه ها

بیشتر حس می کنم در روضه ی سقا تو را

دستهایم را دخیل دست آن آقایی کنم

که خبر داده است از حاجات نوکرها تو را

نه اینكه تو بخوای دخیل دستای عباس بشی، انبیاء هم دخیل این دست میشند.وقتی قرار  این دست ها شفاعت كل  محشر رو بكنه، یعنی هر آنكسی كه داخل محشر شده،روز قیامت همه ایستادند،هر آنكسی كه هست دخیل این دست های بریده میشه.گفت:در عالم رؤیا حجت بن الحسن رو دیدم،دیدم خیلی نامه جولوشون گذاشتند،بعضی ها رو میبوسه و امضاء میكنه،بعضی ها رو دیدم آقا از این نامه هایی كه باز میكنه،می بوسه و روی چشماش میذاره بعد امضاء میكنه،ایستادم،چند لحظه نگاه كردم بعد سئوال كردم،آقا جان این نامه ها چیه؟فرمود:اینها حوائجی است كه دوستان ما توی این امامزاده ها میرند،امامزاده ها برای من نوشتند من باید امضاء كنم،خدا حاجاتشون رو برآورده كنه،گفتم:آقا جان بعضی از این نامه هارو دیدم انگار خصوصی بود،می بوسیدید روی چشمت میگذاشتی.فرمود:این حواله هایی است كه عموم قمر بنی هاشم برام نوشته....حواست هست امروز كجا نشستی،حاجت دار،بگو آقا:

با دم  ،ای ساقی لب تشنگان خواهیم خواند

در عزای ساقی  لب تشنگان آقا تو را

ای ساقی  لب تشنگان اباالفضل،اباالفضل،اباالفضل

دستش شده از تن جدا اباالفضل،اباالفضل،اباالفضل

به یك طرف تب و تاب خیام دیدنی است

به یك طرف، سر و روی امام دیدنی است

دو دست روی زمین و دو دست بر كمرش

مدام خنده به بیت الحرام دیدنی است

كاری كن از این جا میری خسته بری،داد بزن، ناله بزن،این شب ها صدای ما یه ذره شبیهه صدای بچه های ابی عبدالله میشه.

شكسته كتف یكی و شكسته پشت یكی

در این وسط نفسی نا تمام دیدنی است

در آن طرف در  خیمه رباب(س) افتاده

در این طرف من و این گریه هام دیدنی است

چه آمده به سرت؟، سر به زیر  اهل  حرم

هنوز شرم  تو وقت سلام دیدنی است

صدای داداش رو كه شنید،چشم ها كه نمی بینه،یه چشم تیر خورده، یه چشم خون گرفته،تا پای ابی عبدالله رو دید،عباس هول برداشت،تا حالا یه بارم نشده حسین بیآد و ایستاده باشه و عباس رو پا نشسته باشه،حالا رو زمین افتاده،هی سعی كرد خودش رو یه جوری جمع كنه،پاهارو جمع كنه

چه آمده به سرت؟، سر به زیر  اهل  حرم

هنوز شرم  تو وقت سلام دیدنی است

نظر شدی و دو چشم  تو كار دستم داد

همه می گفتند:عجب چشمای قشنگی داره

نظر شدی و دو چشم  تو كار دستم داد

كه تیر  حرمله و این دو جام دیدنی است

خدا لعنت كنه حرمله رو ،هر تیری كه رها كرد كاری بود،ببین چه كرده داداش

ز پشت سر زده بیرون سه شعبه، سجده مكن

امیر خوش قـد و بالا قیام دیدنی است

یكی كشـیده زره را، یكی سپـر برده

به روی پیكرت این ازدحام دیدنی است

تنت به كوفه رسید و سر  سرت دعواست!

سر و صدای اهـالی  شـام دیدنی است

ببین همه دارند هلهله می كنند

بس كه بلند است هلهله، به گمانم

 كوفه خبر دار شد كه لشكر من رفت

خواهرمن بین اهل حرم گفت:

وای اباالفضل رفت،معجر من رفت

تنت به كوفه رسید و سر  سرت دعواست!

سر و صدای اهـالی  شـام دیدنی است

جواب دختر مـن را نمی دهی، بر خیز

نگاه كن به حـرم، احترام دیدنی است

هزار شكر كه زیـنب(س) نیـامد این دفعه

كه یك سپـاه، نگاه حـرام دیدنی است

بـگو دویـدن دختر میـان نـا محرم

بگو كشیدن معجر، كدام دیدنی است؟

فرمود به شیخ كاظم سبتی:همه جور روضه ی من رو خوندید،این طوری كه من میگم روضه ی من رو برا دوستانم بخونید،بگید:هر سواری از مركب می خواد روی زمین بیوفته،اول دست هاشو جلو میآره،صورت آسیب نبینه،اما وقتی من می خواستم از روی مركب بیوفتم،دست در بدن نداشتم. یه جایی شیخ كاظم سبتی اومد این روضه رو بخونه،تا اینجا رسید،تا اومد بگه با صورت رو زمین افتاده،یه عزیز آذری زبان بلند شد گفت:نه دیگه،باقیش اینطوری نیست.آخه از هر طرف می خواست بیوفته می دید مادرش دامن پهن كرده، میگه:عباس من خودم یه بار با صورت رو زمین خوردم،نمیذارم تو با صورت رو زمین بیوفتی.

ابی عبدالله دلش نمی اومد بدن عباس رو بین این همه گرگ تنها بذاره،اما خواهش خود عباس بود،گفت:داداش پاشو برو،همچین كه افتادم دیدم یه نفر داره داد میزنه،هركی می خواد سمت خیمه ها بره،دیگه میتونه بره،نگهبان خیمه ها دیگه روی زمین افتاد،حسین دیگه علمدارنداره. از اینجا بریم خیمه گاه.یه سر برو كربلا،همه ی اهل خیام منتظرند ، بعضی ها باورشون نمیشه ابی عبدالله تنها بیاد،هی با هم میگن:الان بابا رفته، عمو رو برمی گردونه،یه وقت دیدند داره میآد حسین،عنان ذوالجناح به یه دست،یه دست به كمر گرفته،حال روز ابی عبدالله رو كه زینب دید،همه چیز دستگیرش شد،همه رو یه گوشه ای جمع كرد،توی خیمه همه رو جمع كرد،فرمود: كسی نزدیك حسینم نمیشه،الان كسی نره باهاش حرف بزنه،همچین كه ابی عبدالله اومد نزدیك خیمه ها روی خاك نشست،یه وقت دیدند یه دختر بچه دوید،اومد رو پا بابا نشست،اشك هارو از چشمش میگیره،فقط یه حرف زد، دل حسین رو پاره پاره كرد،یه نگاه تو صورت بابا كرد: أبتا أین عمی العباس بابا عموم عباس كجاست. میگن:حسین دیگه كلامی حرف نزد. دوجور نوشتند،یه جور نقل كردند:وقتی صدا زد: أبتا أین عمی العباس یه مرتبه دست های خونیش رو جلو آورد،بعضی ها هم نوشتند:از جا بلند شد ابی عبدالله اومد عمود خیمه رو كشید،خیمه ی عباس رو هم خوابید. تو عرب رسم ،اگه عمود خیمه ای رو بكشند همه جواب ها رو می دهند،یعنی دیگه این خیمه صاحب نداره،عرضم تمام،موقعی كه كلامی حرف زد،اولین كلامش با زینب بود،اومد مقابل خواهر ایستاد،فرمود:خواهرم زود برو زیورآلات و از سر و صورت بچه ها در بیار،خلخال ها رو در بیار،این روسری هارو گره ی محكم بزن،اینها دارند میآن سمت خیمه ها.اشك هاتو روی دست بگیر روز تاسوعاست،اگه امروز برای فرج آقا دعا نكنی، خیلی جفا كردی،خدا به باب الحوائج قمر بنی هاشم:اللهم عجل لولیك الفرج 

روضه شهادت حضرت عباس (ع) - هر قدر می خواهد این دل، این دل تنها تورا - حاج محمدرضا طاهریhttp://s4.picofile.com/file/7865707953/download_2.gif

محمدرضا طاهری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهمّ صلّ علی فاطمة و أبیها و بعلها و بنیها و السّرّ المستودع فیها بعدد ما أحاط به عِلمُک.

و لعن اعدائهم بعدد ما أحاط به عِلمُک.

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ .....

دست ما گیر که در ورطه­ی غم می افتیم

یاد ما باش که ما یاد تو کم می افتیم

باید اینجا بنشینیم که ما را بخرند

گریه کن، گریه و گر نه ز قلم می افتیم

با اشکت می تونی ابی عبدالله رو یاری کنی،مرهم به زخم های حسین اشک های توست

لطف چشمان تر مادرمان بود اگر

که در خانه­ی ارباب کرم می افتیم

جوونها امشب شب جوان امام حسین ، از جوان امام حسین امشب یه چیزی بگیر ببر با خودت که هر موقع پدر مادرتیادت میکنه، بگه جونم به این جوان که بوی علی اکبر گرفته. علی اکبر یه عمر وقتی پدر ایستاده بود ننشست، یه عمر پاشو جلوی بابا دراز نکرده، لذا برا ابی عبدالله سخت بود اون لحظه ای که گفت:پسرم، جلو من پاهاتو دراز کردی پسرم. رسول خدا اومد تو خونه ی حضرت زهرا سلام الله علیها دید داره گریه میکنه،گفت:چی شده عزیز دلم؟گفت:بابا طفلی که در رحم دارم من رو بیچاره کرده، یه روز میگه: اناالغریب،یه روز میگه:اناالمظلوم یه روز میگه:اناالعطشان. پیغمبر هم نشست با حضرت زهرا سلام الله علیها گریه کرد. جبرئیل روضه رو خوند، گریه ی فاطمه دیگه بند نمی اومد. هر کاری کرد رسول خدا تا اون موقعی که مژده ی شماهارو داد.

لطف چشمان تر مادرمان بود اگر

که در خانه­ی ارباب کرم می افتیم

فرمود:فاطمه غصه نخور یه روز دوستای ما میآن، دور هم حلقه می زنند، مردهاشون مثل زن های بچه مرده، ناله می زنند برا حسین. حسین...هیچ موقع نذار این ناله کردن ها،فریاد کردن ازت بره. و لیصرخ الصّارخون و یضجّ الضّاجّون و یعجّ العاجّون؟کجایند اونایی که ضجه می زنند برا حسین؟

ریشه­ی ما همه در خاک حسینیه­ی توست

دست ما نیست که در پای علم می افتیم

می زنیم آنقدر از عشق بر این سینه که باز

مثل گیسوی تو بر شانه­ی هم می افتیم

تا نفس هست حسین است، حسین است، حسین

حق بده پیش تو هر نیم قدم می افتیم

مادر افتاد زمین تا که نیوفتیم ز پا

بین در و دیوار افتاد که تو نیوفتی.

تا بگوئیم فقط بین حرم می افتیم

تا شنیدیم که بر روی کمر دست گذاشت

در ورودی حرم با قد خم می افتیم

شب جوان امام حسین ، بذار از این دریچه ببرمت سر سفره ی جوانش: مولا عباس مازندرانی با جمعی از جوانها، پای پیاده اومدند طرف کربلا. خودشون رو رسوندند شب جمعه یه منزلی حرم امام حسین علیه السلام. مولا عباس گفت:آی جوانها، یه منزل دیگه بیشتر نمونده، اگه خسته اید عیبی نداره، استراحت کنید، روز جمعه هم روز زیارتی حسینه. گفتند: مولا عباس این همه راه اومدیم پیاده، خودمون رو تو حرم ارباب برسونیم، چرا میگی استراحت کنیم؟ بلند شدند اومدند تو حرم ابی عبدالله، اونایی که پیاده میرند اربعین این حرف رو بهتر متوجه میشند. پاها همه درد گرفته بود، ورم کرده بود، اومدند دور مولا عباس حلقه زدند.اونایی که می خواند اربعین برند کربلا الان وقتشه. گفتند:مولا عباس این همه تو شهرمون برامون روضه خوندی، اینجا تو حرم نمی خوای برامون روضه بخونی؟ گفت:چرا نمیخوام بخونم. چه سعادتی بالاتر از اینجا، دفترچه ی شعرش رو در آورد، ورق زد، گفت:هرچی اومد می خوانم. روضه ی جوان امام حسین، حواسش نبود شب جمعه است، تو حرم امام حسین. روضه ی جوانش رو خوند. برگشتند محل استراحت خودشون تو اون کاروان سرا، خوابیدند، همه خوابیدند، مولا عباس هم خوابید، تو عالم رؤیا همین لحظه شون رو دید، همه بعد از زیارت اومدند خوابیدند، یه نفر اومد دق الباب میکنه، مولا عباس میگه: تو خواب من از جام بلند شدم، اومدم در رو باز کردم، دیدم یه غلام سیاهی، گفتم:بله. چرا این طور دق الباب میکنی؟ اینها تازه از حرم اومدند، خسته اند. فرمود: مولا عباس من پیک ابی عبدالله ام. زود برو هم سفری هات رو بیدار کن، آقام حسین داره میآد دیدنتون. گفتم: الهی قربونش برم، بگید هرجا هست ما می آییم. فرمود:نه این خواسته ی آقامونه. اومدم یک به یک همه رو بیدار کردم. پاشید حسین داره میآد. همه نشستند، مؤدب،دو زانو. یه وقت دیدیم در باز شد، ماه دلآرای ابی عبدالله. همچین که اومدیم از جا بلند بشیم. فرمود: مولا عباس جان حسین بشینید، شما خسته ی راهید. با پای پیاده اومدید حرم من. فرمود: مولا عباس تعجب نکنید اگه من اومدم دیدنتون. سه تا دلیل داره. دلیل اول اینه: هرکی دیدن من بیآد من بازدیدش رو پس میدم. خوش به حال اونایی که هی رفتند کربلا.مولا عباس، اما دلیل دوم:یه نفر جلوی در هیئت شما تو شهرتون هست، یه پیرمردیه، کفش های گریه کن های من رو جفت میکنه، خیلی دوست داشت با شما بیاد. هم خرج راه نداشت. هم مریض بود، اگر برگشتی بهش بگو:حسین تو رو فراموش نکرده. اما مولا عباس دلیل اصلی این بود اومدم دیدنت. از این دفعه هر وقت اومدی حرم من، شب جمعه تو حرم روضه ی جوانم رو نخون. مگه نمی دونی مادرم زهرا اینجا مهمان ، تا روضه ی جوانم رو خوندی مادرم رو زمین افتاد.

قد رعنای تو چون سرو سپیدار شده

کربلا محو رخ احمد مختار شده

دور تا دور سرت آیینه می چرخانم

بسکه گیسوی بلند تو دل آزار شده

تا کمی راه روی این دل من می لرزد

می دونی چرا بابا ؟

قد طوبایی زهراست پدیدار شده

من نگویم مرو ای ماه برو

لیک قدری ببرم راه برو

بذار برای بار آخر قد و بالات رو نگاه کنم. حسین....

برو میدان ولی آهسته برو

دیدن عمه ی دل خسته برو

همچین که زن ها تو حرم فهمیدند علی اکبر می خواد بره میدان، همه از خیمه بیرون اومدند، دورش حلقه زدند، ابی عبدالله دید نه، علی نمیتونه بره، از یه طرف سکینه اومده، از یه طرف دید از پایین عباش رو یکی داره میکشه، نگاه کرد دید رقیه خانمه. از یه طرف عمه راه رو براش سد کرده. فرمود: کنار برید. هو ممسوسٌ فی ذات الله. او دیگه زمینی نیست، او عرشی است بگذارید بره، او غرق در ذات خداست. رفت میدان برگشت، اومد گفت:بابا العطش قد قتلنی.

گر ترک خورده لبت غصه نخور ای بابا

تشنه ی وصلی و هنگامه ی دیدار شده

تا صدای تو شنیدم که پدر زود بیا

گفتم ای وای علی بی کس و بی یار شده

نیزه ها رفت چو بالا به سر خویش زدم

وسط معرکه این یاس گرفتار شده

وقتی اسب علی اکبر اومد تو دل دشمن راه باز کردند

کوچه ای باز شدو هر که زره آمد زد

می دونیی یاد کجا افتادم بابا؟

ماجرای تو شبیه درو دیوار شده

زشکافی که به پهلوی تو خورده پیداست

نوک نیزه اثرش چون نوک مسمار شده

بین محراب دو ابروی تو از هم شد باز

صورتت جلوه ای از حیدر کرار شده

تا صداشو شنید، همچین با عجله ابی عبدالله خودش رو رساند، سوار بر مرکب، نمی دونم چرا نزدیک بدن شد ابی عبدالله از اسب پیاده شد، اومد این چند قدم رو با پای خودش بره، همچین یه قدم برداشت خورد زمین حسین. مرحوم شیخ حر عاملی نوشته:زانوهاش دیگه طاقت نداشت، دیدن جلوی دشمن، حسین داره دو زانو دو زانو میآد. همین جا دشمن آماده است. تا دیدن اومد کنار بدن، هی گفت: ولدی دیدن جواب نیومد، ولدی جواب نمیده، پسرم، همچین که خیالشون راحت شد. کار از کار گذشته، حسین داره گریه میکنه، همه شروع کردن هلهله کردن. صدای هلهله ها از یک طرف، ابی عبدالله یه مرتبه ، یه لحظه به خودش اومد دید صدای یه زن داره میآد. نگاه کرد دید زینب نشسته میون این همه بی حیا....حسین... به اندازه ی غیرتت امشب داد بزن. ابی عبدالله یه نگاه به خواهر کرد، یه نگاه به علی کرد، گفت:

خیز از جا آبرویم را بخر

عمه را از بین نامحرم ببر

چیست این شور که در اهل حرم افتاده؟

عرش افتاده زمین یا پسرم افتاده؟

شده ام آیینه و نقش ترک های لبت

مو به مو زخم شده بر جگرم افتاده

این تو هستی همه جا ریخته ای؟اما نه

پاره های تن من دور و برم افتاده

بدن رو داخل عبا چیدند، بدن رو بر نداشتند، بدن رو تو عبا چیدند

تو سبک تر شده ای بین عبا یا اینکه

چند عضو بدنت پشت سرم افتاده

همه ی شما داستان حضرت یعقوب و حضرت یوسف رو شنیدید. فقط یه پیراهن خون آلود آوردند از یوسف برای حضرت یعقوب. اینقدر اشک ریخت. دیده اش نابینا شد. میدونه به علم نبوت پسرش زنده است. ابی عبدالله این بدن رو دید، گفت:

آه یعقوب کجایی که ببینی امروز

گله ای گرگ به جان پسرم افتاده

حسین..... این اشکات رو روی دست هات بگیر، دست های قشنگت رو بالا ببر، دیگه این دست ها از در خونه ی خدا رد نمیشه، اگه شک داری دیگه نیا روضه ی حسین، خدا به جوان امام حسین، فرج امام زمان برسان، خدا به جوان ابی عبدالله، دست های این جوان هایی که بلند شده، از دست جوان امام حسین جدا و کوتاه مگردان.

روضه شهادت حضرت علی اکبر (ع) شب هشتم محرم - قد رعنای تو چون سرو سپیدار شده - حاج محمدرضا طاهری 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2034
    کل نظرات : 169
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 10
    تعداد اعضا : 270
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,013
    بازديد ديروز : 5,399
    بازديد کننده امروز : 385
    بازديد کننده ديروز : 2194
    گوگل امروز : 363
    گوگل ديروز: 2460
    بازديد هفته : 13,211
    بازديد ماه : 126,972
    بازديد سال : 1,164,675
    بازديد کلي : 5,836,498
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.196.33.246
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید