close
تبلیغات در اینترنت
مهدی سلحشور

مهدی سلحشور

مهدی سلحشور

مهدی سلحشور
مهدی سلحشور
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
4 5988 amirsajad
0 1932 aboozar
0 1735 aboozar
0 1607 aboozar
0 2622 aboozar
0 996 aboozar
1 16428 2505
6 5466 aboozar
0 13224 aboozar
1 2239 masoudfn
1 1425 aboozar
14 3194 aboozar
20 3489 aboozar
0 2496 aboozar
0 1581 aboozar
0 1890 aboozar
0 1636 aboozar
2 1506 aboozar
13 2195 aboozar
21 4208 aboozar

 

دیدم به خواب آن آشنا دارد می آید

دیدم که بر دردم دوا دارد می آید

دیدم که با شال عزا و چشم گریان

مولایمان صاحب عزا دارد می آید

تو صاحب این روضه ای دریاب ما را

آغوش خود بگشا گدا دارد می آید

آقا نمی بینی مگر در غیبت تو

خیلی سر شیعه بلا دارد می آید

بچه رو  صرف اینکه می دونند شیعه است،شش ماه داره،سرش رو می برند. آقا کجایی ؟ دوباره حرمله ها از زیر خاک بیرون اومدند.

امشب نمی دانم چه سرّی هست که اینجا

بوی شهیدان خدا دارد می آید

در این زمان خط مقدم هیئت ماست

از جبهه بوی کربلا دارد می آید

اینجا صدای گریه و عطر مناجات

از سنگر  و از خیمه ها دارد می آید

آقا سوالی داشتم از سمت گودال

آوای وا اُمّا چرا دارد می آید

بُنَیَّ قَتَلوکَ وَما عَرَفوکَ وَمِن الْماءِ مَنَعُوکَ.

آقا بگو جدّت مراقب باشد آخر

یک خنجر تیز از قفا دارد می آید

امشب ناله ها لاینقطع باید باشه

همراه با آن قافله با دست بسته

یک خانم چادر سیا دارد می آید

پشت سرش یک دختر ناز سه ساله

با قامتی که گشته تا دارد می آید

می گوید عمه یک نظر بر نیزه ها کن

بابای من همراه ما دارد می آید

رقیه جان سلام بابا، همنشین سرم شدی

چی شده صورتت چقدر، شبیه مادرم شدی

آره می دونم دستاتو بستن

وقتی که سایم از سرت کم شد

شبیه مادر صورتت نیلی

شبیه مادر قامتت خم شد

موهای تو پریشون

موهای من پر از خون

گریه نکن بابا جون

تنها بودی بین یک عده نامحرم

از رو نیزه اشک چشم هاتو می دیدم

اومدم راحتت کنم از این رنج و غم

دختر دیگه با خودم تو رو می برم

سلام بابای خوب من

خوش اومدی به ویرونه

می بخشی که نمی تونه

رقیه رو پاش بمونه

بدون دست مهربون تو

زجری کشیدم توی این صحرا

بابا نبودی سیلی می خوردم

عمه می گفت که بگو یا زهرا

بابا بشنو صدامو

بیا از این نامردا

بگیر گوشواره هامو

مثل لب هات دل من خونه بابایی

دخترت بی تو نمی مونه بابایی

عاشقی را به کل دنیا نشون میدم

می بوسم لبای تورو واست جون میدم

دیدن سر و محکم داره فشار میده،به سینه چسبانده،معلومه بابارو نشناخت،سر رو نشسته بودند،با این انگشتاش خون بین محاسن رو پاک میکرد،مثل ابی عبدالله که بالا سر علی اکبر خون از دهان علی در می آورد،خون رو از دهان بابا در می آورد، ثمّ إنّها وضعت فمها على فمه الشّریف لب هاش رو به لب های بابا گذاشت، بابا، بابا ...

به روی دامن پدر سه ساله دیده هر کسی

اما به دامن سه ساله ای بریده سر ندیده کس

باور نداشتم بیای به اینجا

خوش اومدی به خرابه بابا

دیروز رو نیزه بودی

هستی حالا رو زانوم

تا شدی مهمون من

خوب شده درد پهلوم

این همه رنج و بلا کی دیده

بابا رو نی بابا کی دیده

هر چی دویدم بابا

باز نرسیدم بابا

روی نی بودی چشماتو

از دور بوسیدم بابا

از درد بی حساب،سرم را گرفته ام

با دستمال بال و پرم را گرفته ام

از صبح تا غروب نشستم یکی یکی

این خارهای موی سرم را گرفته ام

ای حسین............

 

حاج مهدی سلحشور

 

منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم 

گر چه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم 

یم رحمت شده هر قطره ای از اشک روانم 

عظمت، فتح، ظفر سایه ای از قد کمانم 

ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من 

چادر عصمت زهراست همانا به سر من 

زده از پنجه ی دل دخت علی شانه به مویم 

جای گلبوسه ی زهرا و حسین است به رویم 

مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم 

گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم 

پای تا سر همه آیینه ی زهراست وجودم 

شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم 

اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه 

گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه 

همه جا گشته عزا خانه ی من خانه به خانه 

شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه 

خارها بود که می رفت فرو بر جگر من 

پدرم از سر نی دید چه آمد به سر من 

دم به دم بر جگرم زخم روی زخم نشسته 

دلم از داغ کباب و سرم از سنگ شکسته 

رخ نیلی، لب عطشان، دل خونین، تن خسته 

گره از خلق گشایم به همین بازوی بسته 

پدر آمد دل شب گوشه ی ویرانه به خوابم 

ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم 

گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله 

مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله 

هر چه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم 

آن چه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم 

تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم 

خدایا امشب یه کار کن ما از گریه کردن برا رقیه خسته نشیم، خدا رخمت کنه شهید داوود و شب سوم محرم توی دوکوهه پای برهنه نمیه شب میدویید میزد تو سر صورتش، میگفتن: چته؟ میگفت: یه خورده میخوام امشب بفهمم رقیه چی می کشیده....

از اون روزی که رفتی

آروم از قلب ما رفت

بگو بابای خوبم

عمو جونم کجا رفت

عمو رفت برامون یه کم آب بیاره

چرا پس نیومد دلا بی قراره

خوش اومدی بابا جون

به کنج این خرابه

نپرس از زخم گوشم

سوالت بی جوابه

ببین داره قلبم

نشون از یتیمی

امون از یتیمی

دلم خون از یتیمی، بابا

صورتم شده نیلی، بابا

چه دردی داری سیلی، بابا

کردن از ما چه تجلیلی، بابا

گشتم پیرزنی سه ساله دیگه

موندن من محاله

عمرم کوتاه چون گل لاله

بابا بزار سر روی پایم

بابا بکن امشب دعایم

بابا بخر محجر برایم

یاد داری مدینه موقعه ی خواب

دست تو بود بالشت سرم

به یاد اون روزایی که رو پات سر میذاشتم

تو بودی تو قلبم یه ذره غم نداشتم

تو نیستی، منو باز تو آغوش بگیری

رو موهام نشسته دیگه گرد پیری

چقدر سخته اسیری، بابا

جونم به لب رسیده، بابا

رنگ از رخم پریده، بابا

موهام یکی کشیده، بابا

دیگه موهام سپیده، بابا

کمر من خمیده، بابا

نگی دخترت چی دیده، بابا

بابا، بزار سر روی پایم

بابا، بکن امشب دعایم

بابا، بخر معجر برایم

دیدن نیزه ای که سر ابی عبدالله بالاشه ایستاده، هر کاری کردن نیزه حرکت نکرد، حضرت زین العابدین فرمود: برید پیش عمه ام حتماً یکی از بچه ها جا مونده، تو برش نگردونید نیزه حرکت نمیکنه، نمی دونید بابا چقدر نگران بچه سه سالشه، تا به زینب گفتن، گفت: آی رقیه ام، هر چی خواست خودش برگرده بچه برگردونه اجازه نداد زجر ملعون، با یه نفر دیگه خودش برگشت بچه رو بیاره، تصور کن بچه ی سه ساله، وسط بیابون، وحشت زده داره دور بر خودش نگاه میکنه، توی این تاریکی شب یه وقت دید دوتا سیاهی داره نزدیک میشه، دویید جلو گفت: عمه اومدی، نذاشت حرف بچه تموم بشه چنان به سیلی به صورت بچه زد فقط میگفت: بابا

دانلود روضه شهادت حضرت رقیه (س)

جمعه 07 آذر 1393

حاج مهدی سلحشور

 

ناخورده لبم جام ولای تو زدم

ناگفته سخن دم به ثنای تو زدم

دستی زکَرَم به روی قلبم بگذار

کز کودکیم سینه برای تو زدم

از کثرت عصیان زدرت دور شدم

نزدیک به آشیانه ی گور شدم

مگذار به حشر آبرویم برود

زیرا به غلامی تو مشهور شدم

عطش آتش تب کرب و بلایت

فقط یک گوشه ای از ماجرایت

خدا قسمت کند آتش بگیرد

دل من هم شبیه خیمه هایت

آنگاه که در بستر خون خُفت حسین

لبیک زد و جواب نشنید حسین

بانوی خمیده قامتی را دیدم

میزد به سرو سینه و میگفت حسین

هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هرگه نظر به سوی تو کردم جوان شدم

طاووس خیمه پیش پدر راه میروی

گفتی اذان و مست من از این اذان شدم

ای عصای پیری من میروی برو

اما به روی نعش تو، من قد کمان شدم

باخود نگفته ای پدرت خُرد میشود

من مثل قطعه های تنت بی نشان شدم

آخر چرا جواب پدر را نمیدهی

چیزی بگو علی، وَلَدی نصف جان شدم

اسیر زخم زبانهایشان شدم

از بهر بردن تو عبا کم میاورم

من چند بار بربدنت إمتحان شدم

شد سُرخی لبان تو در دشت منتشر

من هم به تشت زر هدف خیزران شدم

شکر خدا که نیزه ی من شد بلندتر

در آن مسیر برسر تو سایبان شدم

پنج شش تا نگاه داره ابی عبدالله به علی اکبرش، نگاه اولش نگاه شوق بود خیلی آقا لذت می برد وقتی علی رو نگاه می کرد، جابر میگه: حضرت زهرا راه رفتنش شبیه پیغمبر بود، امام حسن هیبت و سیادتش شبیه پیغمبر بود، سید الشهدا شجاعتش، اما علی اکبر آینه تمام نمای پیغمبره، وقتی داره میره میدان پشت علی راه افتاد محاسنش بر دست گرفت گفت: خدا تو شاهد با ش کسی رو دارم روانه ی میدان میکنم که خلقاً، خولقاً و منطقاً شبیه به رسول الله، بعد فریاد زد: عمر سعد خدا رحمت قطع کنه؛ نگاه دوم ابی عبدالله نگاه حسرت و افسوس بود به علی اکبرش، وقتی میخواست بره به میدان تو اون وداع اول گفت: علی جان میخوای بری برو، اما دقایقی برو تا زن بچه تو رو سیر ببینن بعد برو، ابی عبدالله داشت از دور نگاه می کرد، دید این زن و بچه دور علی حلقه زدن، قربون صدقه علی دارن میرن، بچه ها افتادن به پای علی میگن: به غریبی ما رحم کن، نمیزارن علی بره به میدان، ابی عبدالله فریاد زد علی منو رها کنید، بزارید علی بره، مانع علی نشید، علی و رها کردن، ابی عبدالله چند قدم دنبال علی حرکت کرد، بعد برگشت داخل خیمه ها، بی بی زینب میگه: وقتی علی اکبر رفت به میدان دادشم اومد تو خیمه نشست لحظاتی بیشتر نگذشته بود از خیمه زد بیرون اصلاً حسین رو پای خودش بند نمی شه، دیدم هی میره داخل خیمه هی میاد بیرون دوباره بر می گرده داخل خیمه، میگه دیدم ابی عبدالله با نگاهش داره مسیر رفتن علی اکبر رو تعقیب میکنه، همه تون میدونید اسب آقا علی اکبر تربیت شده بوده، هر جایی سوارش رو زمین می افتاد سوار به هر قیمتی بود به خیمه می آورد، اما اینقدر ضربت خورده بود به علی اکبر..... دست انداخت گردن اسب این خونا اومد رو چشم اسب گرفت مسیر تشخیص نداد عوض اینکه بیاد سمت خیمه علی برداشت برد وسط لشکر، گفتن علی دوست بیاد راه باز کنه، کوچه ای باز کردن علی وسط اومد دورش حلقه زدن نیزه دار با نیزه، شمشیر دار با شمشیر..... بی بی زینب میگه: جلو خیمه ها برادرم همینجوری داشت این منظره رو میدید، یه وقت دیدم حسین هی میشینه زمین هی بلند میشه به سر میزنه رنگ حسین برگشته گفتم: داداشش چته؟ گفت: زینب علیمو کشتن، مرکب آوردن برا برادرم سوار بر مرکب شه دیدم زانوهای حسین داره میلرزه...

دانلود روضه شهادت حضرت علی اکبر (ع) شب هشتم محرم  

شنبه 10 آبان 1393

حاج مهدی سلحشور

 

تا سرت روی نیزه هاست حسین

قد مادر ز غصه تاست حسین

از دلی زارو خسته و بی تاب

السلام و علیک یا ارباب

تا نرفتم ز دست آقا جان

این غلام سیاه را دریاب

یک اشاره برای گریه بس است

به علی اصغرت ندادند آب

شب هفتم برای این روضه

ناله ها کردم که وای رُباب

در فقیری سرامدم آقا

به گدایی زبانزدم آقا

تو که از حال من خبر داری

هرچه تو خوب، من بدم آقا

من فقیرم فقیر مادر زاد

تو کریمی که آمدم آقا

شب قبرم ز مقدمت روز است

وَه از این حُسن پاقدم آقا

گاه در اوج روضه می بینم

دَم حسین است و بازدم آقا

خوب دانم که کمتر از آنم

که بگویم ز نسل سلمانم

لاکن از ابتدا به لطف خدا

نوکرت بوده ام ومیدانم

خیلی از وقت ها برای دلم

قدر یک آه روضه میخوانم

هر وقت روضه خوندی بگو امان از دل زینب، یعنی تو که طاقت ندار بشنوی بعد از هزار و چهارصد سال یه گوششُ زینب ایستاده بود بالا بلندی همینجور داشت نگاه میکرد، سر جدا، نیزه، بوریا، صحرا، سم اسب، استخوان......

کاش میشد که بعد مُردن هم

بشنوم از زبان خویشانم

بس که نالید و بس که هِق هِق کرد

عاقبت بین روضه ها دِق کرد

عروس خانه ی زهرا که لاله میکاری

سپیده سر زده اما هنوز بیداری

هرآنچه رفت به غارت که بر نمی گردد

نمی شود که ز گهواره چشم برداری

ز لای لایی نیمه شب تو معلوم است

که در خیال همان روزهای غمباری

دو دست خالی خود را تکان مده هر شب

مگر که در بغلت شیر خواره ای داری

هنوز باور این غم برای تو سخت است

که روی نیزه علی را.....

بچه وقتی تشنشه هی دهنش اینو اونور میگردونه هی زبونش باز میکنه، وقتی به بغل مادر میدی چنگ به سینه مادر میندازه، آی بمیرم برات، اما دیگه علی رمق نداشت، دیگه این لب ها رو هم نمی تونست تکون بده....

مادر چرا نمی خوابی

گمانم تشنه ی آبی

علی لای لای......

گل نازم لایی لایی پسرم

تو روایت ابی عبدالله وقتی علی رو بلند کرد، عمر دید انغریب هر کاری کرده از بین بره گفت: حرمله چرا آرومش نمیکنی، گفت: پدر بزنم یا پسر رو؟ گفت: اگه پسر بزنی، هم بابا رو زدی هم بچه رو..... یه وقت ابی عبدالله دید گوش تا گوش علی پاره شده، علی داره دست پا میزنه، ای وای......

اومد پیش حضرت موسی گفت: جلو چشم یک گاو سر گوساله اش بریدم، زندگیم ریخته به هم دیگه چکار کنم؟ حضرت موسی گفت: برو از پیش من تو دوا خانه ی من داروی تو نیست، جلو چشم مادر بچه رو سر بریدی بلند شو برو. رباب اومد بود بیرون خیمه میگفت: حسین نمی خوام سیرابش کنی، برش گردون....

سوختم از آتشت آه چه سوزان تبی

همچو لب خشک تو، هیچ ندیدم لبی

گریه کنم همچنان در عوض لای لای

گریه مکن اصغرم، اصغرم آرام باش

بچه رو زیر عبا پنهان کرد، هر چی اومد جلو در خیمه، این پا اون پا کرد، خدا من بچه رو چجور به مادرش بدم، همه لشکر ایستادن دارن نگاه می کنن حسین چه میکنه، آروم اومد پشت خیمه، با غلاف شمشیر یه قبر کوچلویی کند، تا اومد علی تو خاک بزاره، دید رباب داره ناله میزنه، حسین اجازه بده یه بار دیگه علیمو ببینم، تا رباب گلوی بریده علی دید یه ناله ای زد، علی.....

با همه وجود میگم این شش ناهه دست کچلوش بیاره بالا کسی دست رد به سینه اش نمیزنه، میرزای شیرازی دهه می گرفت خونش، هر شب میومد به منبری می گفت: امشب روضه ی علی اصغر بخون، فردا شب دوباره روضه ی علی اصغر بخون، دهه، منبری میگفت: بسته چقدر روضه ی علی اصغر بخونم، میگفت: آخه تو نمیدونی غصه ی این بچه، حسین پیر کرد؛ چه دلی از حسین شکست، حسین شرمنده زن و بچه اش شد، روی اومدن به خیمه رو نداشت.......

دانلود روضه شهادت حضرت علی اصغر (ع) شب هفتم محرم

جمعه 09 آبان 1393

حاج مهدی سلحشور

 

این غصه ات بالاترین داغ محرم

شرمنده ی خشکی لبهای تو زمزم

با گریه پاسخ داده ای هل من مُعینت

کوچک ترین قربانی صحرای ماتم

از تارو پوده حنجره پاشیده ی تو

قاب ضریح حاجت عیسی ابن مریم

مردی شدی تا روبروی تیغ رفتی

هرگز ندیده بودمت اینقدر محکم

شاید برای استقامت دیر باشد

بد جور دارد میرسد تیر مُسمم

شکل گلویت را عوض کرده است این تیر

چیزی نمانده از تو جز یک طرح مبهم

گهواره ی خالی و پژواک صدایت

دارد هلاکم میکند آهنگ این غم

لالایی آرام مادر تا أبد شد

موسیقی سینه زنی ها زیر پرچم

برپای این پرچم تمامی گریه کردم

عیسی، سلیمان، نوح، موسی، شیث و آدم

 دانلود سینه زنی واحد شب هفتم محرم حضرت علی اصغر (ع)

جمعه 09 آبان 1393

حاج مهدی سلحشور

 

آه نفس گیر من

اشک سرازیر من

کودک بی شیر من

یاس سپیدم،یار شهیدم

خون تو بر عرش خدا زینت

نشونه ی اوج غم و غربت

رفتی ولی کسی نداد آبت

خیمه چه غوغاست

محشر کبراست

خنده ی آخر، آتیش زده بر

وجود بابا، ای گل پرپر

لالایی اصغر....

ای گل پژمرده ام

تیر جَفا خورده ام

از غمت آزرده ام

غنچه ی نایاب

تشنه ی بی تاب

از غم تو میلرزه زانویم

چگونه به مادر تو گویم

که جون داده نوگل شب بویم

برای إسلام، جلوی چشمام

ای سر بریده، گلو دریده

تو موج گرمت خونا رمیده

لالایی اصغر....

 سینه زنی واحد شب هفتم محرم حضرت علی اصغر (ع)

جمعه 09 آبان 1393

حاج مهدی سلحشور

 

تاکه خون دررگ است وجان به تنم

به عزیزت قسم که سینه زنم

آن که از گاهواره تا مُردن

دیده اش از غمت تر است منم

شیر مادر نخورده بابایم

تربتت را گذاشت در دهنم

عاقبت بین روضه میمیرم

جامه ی نوکری شود کَفنم

در جوانی زماتمت پیرم

گر بگویی بمیر میمیرم

جان زهرا همیشه وقت نماز

مهری از تربت تو می جویم

کُنج هیئت دل کِدِر شده را

زود با اشک و آه می شویم

عطر سیب حضور سُرخت را

دائماً بین رو ضه می بویم

روضه خوان قتلگاه رفته و من

زائر ناله های بانویم

مادرت بود بیقرارم کرد

در این خانه ماندگارم کرد

ای خدا در تلاوتت جاری

سر نِی دلبری و دلداری

از همانجا به ما شراب بده

تو به این دلبری سزاواری

سطحی از خیزران بر لبهایت

مینشیند تو میشوی قاری

مادر داغدیده ات در عرش

می کند ناله، می کند زاری

بنی..... قتلوک عطشانا....

پا برهنه شد و به میدان زد

داد میزد عمو رسیدم من

دست من هست پس نبُر دیگر

تیغ زیر گلو رسیدم من

تا بیایم غریب لب تشنه

با خدا درد دل مُفَصل کن

با مناجات گوشه ی گودال

نیزه ها را کمی معطر کن

چه قدر دیر آمدم

تیغی بوسه بر دست مهربانم زد

قاری خوش صدای آل الله

چه کسی نیزه بر دهانت زد

چند خط شکسته ی ممتد

شکل زخم عمیق پیشانی

بی علمدار بودن خیمه

علت اصلی پریشانی

کنار خیمه ها بی قراره داره میدان نگاه میکنه، هی سعی میکنه دست از دست عمه بکشه، بدوه وسط میدان، زینب اجازه نمیده این بچه بره میدان، یه وقت دستش و از دست عمه کشید دوید وسط میدان....

برق یک شیء آهنی دیدم

کاسه ای آب شاید آوردند

روضه شب پنجم محرم عبدالله بن الحسن (ع)

حاج مهدی سلحشور

 

بیا و درد هجران مُحبان را مُداوا کن

نگاهی از کرم بر چشمهای بسته ی ما کن

تمام آفرینش بی تو باشد جسم بی جانی

بیا بایک نگه بر خلق اعجاز مسیحا کن

بیا از غربت جدت بگو با مردم عالم

بیا و چشم مارا از سرشک سرخ دریا کن

ان شاءالله ببینم اون صبح جمعه ای رو که میاد، تکیه به دیوار کعبه میزنه، فریاد میزنه یا اهل العالم انا بقیة الله، یا اهل العالم انا ابن قتل العطشانا، من پسر اون آقایی هستم که با لب تشنه بین دو نحر آب.....

بیا از غربت جدت بگو با مردم عالم

بیا و چشم مارا از سرشک سرخ دریا کن

بیا دست یداللهی برون از آستین آور

طناب خصم را از دست عمه ات وا کن

کنار علقمه با مادر مظلومه ات زهرا

دو چشم خویش را دریا به یاد چشم سقا کن

بیا با اشک کن همچون عموی خویش سقایی

بریز از دیده خون گریه بر اولاد زهرا کن

میگه دیدم یه جمعیتی دارن میر به سمت کربلا، سید نورانی با صفایی جلودار ای قافله است، آقای با عظمتی هم با فاصله یه قدم عقب تر از ایشون دارن حرکت می کنند، در عالم رو یا سوال کردم این سید بزرگوار کیه؟ ندا رسید پیغمبر اکرم، اون آقایی که پشت سرشون میان کیه؟ ندا رسید امیرالمومنین، یه وقت نگاه کردم دیدم هودجی از آسمان به زمین آمد دوتا خان داخل این هودج نشستن یکی جونتره اما تکیده تر، یکی سن دار تر، گفتم: این دو تا خانوم کین؟ گفت: اون سن دار تره خدیجه است، اونی که جونه به پیری میزنه فاطمه است، یه آقا زاده ای هم دست مادر گرفته راه می برد، گفتم این آقازاده کیه؟ گفت: امام حسن مجتبی است، گفتم: کجا دارن میرن؟ گفت: شب زیارتی حسینه همه دارن میرن کربلا؛ دیدم این خانم از این هودج دستشون بیرون آوردن، دستشون نمی بینم اما بعضی میرن نزدی بی بی یه برگ سبزی به دستشون میده، نگاه کردم دیدم نوشته، " امان من النار لزوار الحسین"...

وقتی از مدینه ای کاروان اومد بیرون، خیلی این قافله با ترس با دلهره از شهر اومد بیرون، نیمه شب ابی عبدالله عباس رو علی اکبر رو جونترها و بزرگترها رو مامو کرد گفت خیلی آروم با آرامش بچه ها و مخدرات را بیدار کنین، و اومدن تو اون خواب قشنگی که رقیه داشت و سکینه داشت دونه دونه این بچه ها رو بیدار می کردن، همه بلند شدن و سوار مرکب ها شدن، تا چند قدمی از شهر اومدن بیرون ابی عبدالله برگشت یه نگاهی، به در دیوار مدینه کرد، گفت: مدینه خداحافظ، بچه های زینب اون لحظه نبودن تو شهر با عبدالله از شهر بیرون رفته بودن، قافله که اومد بیرون دو سه منزل که از شهر فاصله گرفت، عبدالله این دو تا بچه ها رو رسوند به قافله، تا اون لحظه ای که این بچه ها برسن به قافله، حضرت زینب هی بر می گشت ته قافله رو نگاه می کرد، خدایا عبدالله چرا بچه ها رو نیاورد، کی میرسن، نگرانی بی بی زینب اینه که من نباید شرمنده بشم از محضر پدرم، مادرم، برادرم، ام البنین چهارتا پسراش فرستاده بیاد کربلا، وقتی دید عبدالله دو تا بچه ها رو آورد، اینقدر خوشحال شد بی بی زینب، خدا رو شکر کرد، وقتی که بچه ها میخواستن برن به میدان، چندین با این بچه ها رفتن محضر ابی عبدالله اما آقا اذن میدان نداد، حضرت زینب اومد دید بچه ها جفتشون پشت خیمه نشستن و دارن گریه میکنن بی بی فرمود: چیه عزیزان دلم چرا گریه میکنید، عرضه داشتن: مادر، دیشب یادته تو خیمه وقتی تاریک شد، وقتی که قاسم بن الحسن سوال کرد که، عمو جان من فردا در کربلا به شهادت میرسم، یادته دایی چی جواب قاسم داد، حضرت زینب یه نگاهی کرد، فرمود: چی میخواید بگید، عرضه داشتن تو اون لحظات ما هیچوقت یادمون میره که دایمون شروع کرد گریه کردن و فرمود نه تنها تو قاسمم علی اصغرمم اینا میکشن، یادته، حضرت زینب فرمود: بله عزیان دلم، پس چرا ما رفتیم اذن بگیرم به ما اجازه نداد، چندین با رفتیم،گفت: من یه چیزی میگم اگه این حرف بگید رد خور نداره، گفت: برید پیش دایتون، سرتون کج کنید، اگه دیدید اجازه نمیده بگید دایی جان تو رو به جون مادرت، اگه جان مادرش قسم بخورید دیگه دست رد به سینتون نمیزنه، رفتن اذن گرفتن برگشتن اومدن تو خیمه، بی بی زینب خودش بچه ها رو برا میدان رفتن آماده کرد، سرمه به چشمشون کشید، شمشیرشو حمایل کرد، با بچه وداع کرد، گفت: اگه میخواین وداع کنید همین جا وداع کنید از خیمه رفتید بیرون دیگه بر نگردید، نکنه جلو چشم حسین بیاید با من وداع کنید...

چه وداعی چقدر جانسوز است

کربلا کرب والبکاء شده است

مادری پشت پرده ی خیمه

دست بر دامن دعا شده است

گریه های حرم سؤالی شد

راستی بانوی قبیله کجاست

شیر مردان زینب کبری

کمی آهسته پس عقیله کجاست

سخت ازپیله خیمه دل کندی

بال پروازتان تقلا کرد

نام زهرا گره گشاتان شد

قسم عشق کار خود را کرد

گرگهای گرسنه ی این شهر

در کمینند با خبر باشید

این خلیفه پرستهای حریص

لاله چینند با خبر باشید

نوه ی مرتضی شدن جرم است

خونتان را حلال می بینند

تازه إسلام نابتان راهم

زیر تیغ سؤال میگیرند

شعله های نفاق این مردم

از سقیفه زبانه میگیرد

جان زهرا فکر خود باشید

پهلو ها را نشانه می گیرند

خون دل روزی علی کردند

پشت پا می زنند این مردم

کوفه را با مدینه فرقی نیست

بی هوا میزنند این مردم

کوچه وا میکنند باحیله

کینه فتوای لاله کوبی داد

تجربه گفت:اولین کوچه

در مدینه جواب خوبی داد

وقتی همه ی حرفاش با بچه ها زد، بچه ها رو از خیمه روانه ی میدان کرد، تا بچه ها رفت تازه بی بی پرده خیمه رو انداخت نشست عقده ی دل باز شد شروع کرد گریه کردن، وقتی رجز خوندن بچه ها رو شنید فهمید اسمه کار خودش کرد، عزیزان دلم باید سابق این جنگ براتون بگم.....

اصل این جنگ بر سر فدک است

کوچه راهی به کربلا دارد

بیشتر فکر دستشان باشید

راستی، سمت حرمله نروید

شرح این درد، مو به مو مانده

به خدا حیف چشمهای شماست

چند تیری برای او مانده

بی بی زینب از لای این پرده خیمهنگاه کرد، دید ابی عبدالله داره بچه هاش میاره به سمت خیمه ها، پرده رو انداخت و از خیمه بیرون نیومد، این قصه سر بسته موند تا وقتی کاروان برگشت به مدینه، دیدن عبدالله بن جعفر بین این محمل ها داره می گرده، هی سرک میکشه بین محمل ها، به هرکی می رسه میگه شما زینب منو ندیدید؟ چشم به چشم و روبروی زینب شد، اما زینب نشناخت، گفت: عبدالله حق داری زینب نشناسی، گفت: زینب جان چرا موهات سفید شده؟ چرا قدت خمیده؟ چرا تکیده شدی؟ گفت: عبدالله طاقت داری برات بگم یا نه، عبدالله اگه دست ولایت حسین رو سینم نبود الان صد باره جون داده بودم، عبدالله خودم دیدم دور حسینم حلقه زدن.... عبدالله پرسید: زینب جان شنیدم وقتی بچه های حسین به شهادت رسیدن نه تنها تو به استقبال رفتی برا علی اکبر جلو جلو رفتی، زینب جان شنیدم وقتی بچه های من به شهادت رسیدن اصلاً از خمیه بیرون نیومدی چرا؟ بی بی زینب رو کرد به عبدالله؛ عبدالله از خیمه بیرون نرفتم نکنه چشمم به چشم حسین بیفته برادرم از من خجالت بکشه، گفت: عبدالله میدونی چرا از خیمه بیرون نرفتم، آخه می ترسیدم با حسین روبرو بشم من خجالت زده ی حسین بشم، هدیه ام ناچیز بود، خجالت می کشیدم حسین ببینم،

روز من سیه تر از شب نباشه

به جز ذکر توام بر لب نباشه

به عبدالله بن جعفر بگویید

دگر این زینب آن زینب نباشه

هودج: کجاوه ای که در آن زنان نشینند

تکیده: لاغر، شکسته

دانلود روضه شب چهارم محرم طفلان حضرت زینب (س) و یادی از امام زمان (عج) 

حاج مهدی سلحشور

 

خودم را از اول، دوباره کشیدم

نشستم برایت ستاره کشیدم

کمی گریه کردم و پائین چشمم

نشستم دو تا راه چاره کشیدم

نشستم در این روضه های پر از نور

بهشتی پر از اِستعاره کشیدم

به آن دستهایی که سینه زنت بود

شبیه هزاران مِناره کشیدم

به دنبال تو انبیا را پیاده

از عرش از میان حسینیه ی خدا

آمد صدای ناله ی حَیَّ علی العزا

جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد

گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا

جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت

یا رب إجازه هست که شوم فرش این عزا

آدم ز جَنّت آمد و ناله کنان نشست

در بَزم استجابت بی قید هر دعا

او که هزار بار به ناله نشسته بود

یک یاحسین گفت و همان لحظه شد به پا

به دنبال تو انبیا را پیاده

تو را روی نیزه سواره کشیدند

و چندین شب بعد در یک خرابه

تو را روی دست ستاره کشیدم

نمیشد بخوانی ولی روضه اش را

فقط یک کمی با اشاره کشیدم

قد کوچکش خم شده بود و او را

در آغوش یاس بهاره کشیدند

دل علقمه خون شد آن لحظه ای که

سرش مَعجری پاره پاره کشیدند

گوش کن تا درد هایم را بگویم بیشتر

گیسُوان غرق خونت را ببویم بیشتر

در بیابان بودم ترسیده بودم بارها

هر قَدَر از پشت سر از روبرویم بیشتر

هر قَدَر از دست تازیانه ش کردم فرار

آن سیاهی باز می آمد به سویم بیشتر

هرچه کمتر گریه کردم هر چه کمتر گُم شدم

هِی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر

من به خود گفتم می آید بچه ها گفتند نه

ریخت از عباس آنجا آبرویم بیشتر

بعد از آن روزی که من از قافله جا مانده ام

عمّه دقت میکنم هرشب به مویم بیشتر

تا اومد بره میدان دید یه بچه پشت سر یه مرکب راه افتاده داره های های گریه میکنه، گفت: عزیز دلم چرا داری گریه میکنی، گفت: بابا غم دلم گرفته، ابی عبدالله خم شد بچه رو بداشت آورد جلوی زین خودش رو مرکب نشوند دست رو سرش می کشید چیه عزیز دلم، گفت: بابا خیلی تشنمه، بابا ببین لبام کبئد شده، گفت: عزیز دلم نگران نباش ایشاالله آب میرسه، گفت: بابا عموم رفته بود برام آب بیاره، خیلی وقته منتظرشم برنگشته، گفت: عزیز دلم من الان دارم میرم پیش عموت، به عموت میگم چقدر تشنه ای، گفت: بابا تا تو بری برگردی طول میکشه نمیشه منو ببری پیش عموم، دلم برا عموم یه ذره شده؛ بچه رو، رو زمین گذاشت، زینب بچه رو بغل گرفت به خیمه برد، گفت: عزیز دلم بیشتر از این جیگر باباتو آتیش نزن، کجا این بچه به بابا رسید، تا سرو وارد خرابه کردن سوال کرد: این سر سر کیه، هر چی این بچه خونا رو از گلو پاک می کرد دوباره خون تازه بیرون می اومد، هی  دستش می برد تو دهن بابا خونا رو از رو دهن پاک می کرد می گفت: بابا با من حرف بزن الان دق میکنم، میگه یه وقت خم شد لبا رو گذاشت رو لبای بابا.....

دانلود روضه شهادت حضرت رقیه (س) 

جمعه 02 آبان 1393

حاج مهدی سلحشور

 

بازم دلم پر از غم آقا آقا

دوباره توی حرم آقا آقا

تموم سال نگاه من دریا دریا

چشم به راه محرمه آقا آقا

تا تورو دارم غمی ندارم

بی تو خزونم توئی بهارم

آسمونه نگاهه بیقراره من تیره و تاره

این غم برا آقا بسه که مثه من نوکری داره

شرمندتم اگه دلم گاهی برا  تو کم میزاره

مثل مول، توی دنیا، تک وتنها

یابن زهرا

سپیده ی سحر من آقا آقا

تو شام دل قمر من آقا آقا

دیدن روی ماه تو امشب هر شب

امید چشم تر من آقا آقا

کی میشه من هم کربلایی شم

مددی امشب شهدایی شم

قاب عکسه ستاره های آسمون شده بهونه

دعای شهیدا منو تا مجلس تو میرسونه

خدا کنه دلم تا آخر پای این نهضت بمونه

یابن زهرا

آبرو دادی به گدات ارباب ارباب

نگاه کردی به زیر پات ارباب ارباب

دعای تو منو نگه داشته آقا

فدای دستای دعات ارباب ارباب

از توئه هر چند همه و جودم

تو با من بودی با تو نبودم

آرزو میکنم که  رو به راه بشم اما نمیشم

میگم باید به راه تو فدا بشم أما نمیشم

هرسال به تو قول میدم از خوبا بشم اما نمیشم

دانلود سینه زنی واحد شهادت امام حسین (ع) 

چهارشنبه 30 مهر 1393
درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
نظرسنجی
آیا فیلم های مداحی همراه با متن در وب قرار بگیرد؟


محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1747
    کل نظرات : 139
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 8
    تعداد اعضا : 258
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,828
    بازديد ديروز : 4,008
    بازديد کننده امروز : 647
    بازديد کننده ديروز : 1507
    گوگل امروز : 671
    گوگل ديروز: 1607
    بازديد هفته : 15,209
    بازديد ماه : 45,414
    بازديد سال : 496,693
    بازديد کلي : 5,168,516
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.158.25.146
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید

تبادل لینک هوشمند
    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان آئین مستان وآدرس http://aein-mastan.rozblog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد