close
تبلیغات در اینترنت
مهدی سلحشور

مهدی سلحشور

مهدی سلحشور

مهدی سلحشور
مهدی سلحشور
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
3 156 aboozar
1 204 saeednajafi
12 368 aboozar
4 6247 amirsajad
0 2084 aboozar
0 1893 aboozar
0 1743 aboozar
0 2969 aboozar
0 1118 aboozar
1 17020 2505
6 5730 aboozar
0 13969 aboozar
1 2370 masoudfn
1 1522 aboozar
14 3439 aboozar
20 3696 aboozar
0 2609 aboozar
0 1667 aboozar
0 1975 aboozar
0 1758 aboozar

حاج مهدی سلحشور

 

ندارم شکیبایی

 به پا شد چه غوغایی

تو صحرایی از دشمن

 عمو موند و تنهایی

دلم غرقِ خونه

 لبم غرقِ آهه

که تو دشت غربت

 عمو بی سپاهه

غریبونه تو خاک و خون مونده تنش

دارن پیش چشمای من می کشنش

شکسته پر و بال، عمو توی گودال، داره میره از حال

اسیر خزونی تو

پر از زخم و خونی تو

مگه مرده عبدالله

که تنها بمونی تو

میام و فدای نگاه تو میشم

با اشکم با آهم سپاه تو میشم

میام عمو تا سپر بلات بشم

فدات بشم، فدات بشم، فدات بشم

تو شیب الخضیبی، تو خدالتریبی، غریبی غریبی

 سینه زنی واحد شب پنجم محرم عبدالله بن الحسن (ع) - ندارم شکیبایی  به پا شد چه غوغایی - مهدی سلحشور 

 

حاج مهدی سلحشور

دو یار سپاه تو

به قربان راه تو

دو آلاله ی زینب

فدای نگاه تو

پیچیده تو صحرا، نوای حزینت

سوزوندی دلم رو، با هل من معینت

چه غربتی خیمه زده توی نگات

گم میشه تو هلهله ها سوز صدات

شنیدم نواتو، بمیرم برا تو، نبینم عزاتو

واویلا واویلا

دیدم با دو چشم تر

 تو غوغای این لشکر

نشستی شکستی تو

 کنار علی اکبر

علی اکبرامو میارم به میدون

که تنها نمونی، تو این دشت پر خون

قبول کن این دو هدیه ی خواهرتو

که رو سفید بشم پیش مادر تو

ندارم شکیبی، به جز غم نصیبی، تو خیلی غریبی

واویلا واویلا

سینه زنی زمینه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم- دو یار سپاه تو به قربان راه تو - مهدی سلحشور

 

حاج مهدی سلحشور

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنیم که سال دیگه، محرم دیگه، ذره پروری دیگه، منت به سرمون گذاشتن و تونستیم امسال هم در خیمهٔ سیدالشهدا و در جمع عزاداران آن حضرت نفس بزنیم، حسین حسین بگیم و اقامه عزای اون حضرت بکنیم، یه کلام اقتدای به مادرش فاطمه زهرا کنیم.

زمانی که هنوز راه کربلا باز نشد بود، حاج اصغر آقا زنجانی آه میکشید میگفت: آه، کربلا رفتن هم یه افسانهُ؛ کی باورش میشد ما کربلا بریم، کی باورش میشد با پای پیاده بریم، کی باورش میشد دست جمعی بریم، امشب نیت کنید بگید: ان شاالله به زودی زود محرم تو کربلا ان شاالله برگزار کنیم، کنار حرم ابی عبدالله، با رهبرمون ایشاالله، با امام زمانمون ایشاالله، زائرشید از همین جا....

بعد منزل نبود در سفر روحانی

السَّلٰامُ عَلَيْكَ يٰا اَبٰا عَبْدِ اللهِ ، وَعَلَى الْاَرْوٰاحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِكَ ، عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهٰارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ

دیدی میخوای وداع کنی از حرم ابی عبدالله میای بیرون، عقب عقب میای این جمله رو میگی، یعنی منو دوباره کربلا بیار.....

وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيٰارَتِكُمْ ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ ، وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَوْلادِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَصْحٰابِ الْحُسَيْن

بگو یا صاحب الزمان آجرک الله آقا جان، قربون شال عزات برم آقام آقام آقام، خدا رحمت کنه رفتگانمون، بزرگانمون، علمامون، پدر مادرامون، همشون سر سفره ابی عبدالله فیض ببرن طبق های نور از این جلسه به روحشون عاید و واصل شه

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ...

نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد

فصل هبوط آدم و گندم، شروع شد

دریای بی‌کران شهادت، که موج زد

توفان نوح بود و تلاطم شروع شد

از برکه‌ٔ غدیر، محرم طلوع کرد

سر مستی حبیب هم از خُم شروع شد

باران اشک شیفتگان غم حسین

تا گفتم السلام علیکم شروع شد

روح دعا، به نام اباالفضل چون رسید

غوغایی از توسل مردم شروع شد

وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر

لبخند باغبان و تبسم شروع شد

از اشک و خون اگرچه وضو می‌گرفت عشق

از تربت شهید تیمم شروع شد

ای آسمان مصیبت عظمای اهل بیت

از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد

فصل به خون نشستن گل‌های باغ وحی

از آیه‌ی لیذهب عنکم شروع شد

شما نگاه کنید بچه زیر هفت سال فقط محبت میخواد، فقط دست نوازش میخواد، فقط توجه میخواد، فقط احترام میخواد، باید بغلش بگیری دست نوازش به سرش بکشی، بچهٔ سه چهار ساله تبعش اینه غیر از این باشه جای سوال داره....

با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت

باغ گل بردار به جاش بزار رقیه..... باغ گل رو بردار به جاش بزار سکینه....

با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت

با تازیانه، ناز و تنعم شروع شد

وقتی دل ستاره‌ٔ محمل نشین شکست

آخ زینب...

وقتی دل ستاره‌ٔ محمل نشین شکست

با ماه روی نیزه، تکلم شروع شد

همه دل نگرانی مسلم وقتی اومد وارد کوفه شد اون وقایع رو دید، همین بود، اصلا نگران خودش نبود. طعنه زد به مسلم گفت: ترسیدی داری گریه میکنی؟ مرد که گریه نمیکنه؛ گفت: تو چی میفهمی من برا چی دارم گریه میکنم، من دارم به این پشت بام ها نگاه میکنم میگم: زینب.... به کوچه ها نگاه میکنم میگم: زینب... دارم مجسم میکنم با دسته بسته خواهر حسینُ باید تو این کوچه ها بگردونند؛ اینجا شنیدم یه محله یهودی نشین داره، من میدونم این خانواده گذرش به این محله هم میفته؛

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم

مثل خورشید گرفتار شب تار شدم

مرد این شهرم و به پیر زنی مدیونم

این هم از غربت من بود که ناچار شدم

مسلم فقط نگرانیش همینه، و الی شمشیرها بیاید، نیزه ها بیاید، سنگ ها بیاید، غربت بیاد، تنهایی بیاد؛ اما نگران این یک جمله اس....

من نمی خواستم علت دلواپسی

معجر زینب کبری شوم، انگار شدم

من در این خانه، تو در خانه خولی

تازه با تو همسایه دیوار به دیوار شدم

کاش می شد بنویسم کفنی برداری

کفنی نیست اگر، پیرهنی برداری

حسین....

داره میجنگه تو کوچه، اما مردانه داره میجنگه، اون نانجیب خبر رسوند به دارالعماره، نیروی کمکی بفرست بیاد، این همه آدم نمیتونید از پس یکی بر بیاید، بیا نگاه کن ببین مثل شیر داره میجنگه، کسی یارای مقابله با این آدم نداره، نیرو بفرستید، کمک بفرستید بلکه بتونیم کاری کنیم، مردانه و شیرآسا به قلب این روباها میزد اونا رو پراکنده میکرد؛ لذا ایستاده، تکیه به دیوار داده داره عرق پیشانی پاک میکنه، بعضی از مقاتل مینویسن طوعه بازم مردونگی کرد، با هر زحمتی بود یه ظرف آبی از خونه آورد، برسونه به مسلم اما بین راه نذاشتن آب برسه به مسلم، این اولین جا که یه نفر برای یه غریب تشنه میخواست آب ببره، اما مانع شدند نذاشتن، اما دومین جا کنار دارالعماره یه وقتی لب های خشک مسلم رو دید، ظرف آبی برا مسلم آورد، تا سه مرتبه این ظرف آب نزدیک دهان برد هر بار پر خون شد، سرش بالا کرد گفت: تقدیر الهی بر اینه قرار من تشنه برم، ظاهراّ قرار اقتدا کنم به حسین، اما اینجا که دامن عربی بالا زده عرق پیشانی پاک کنه یه سنگی به پیشانی مسلم خورد خون تمام صورت آقا رو گرفت این خون پاک میکرد، بازم شباهت به حسینه: شب اولیه تمام همه توانت جمع کن معلوم نیست شب دوم باشی؛ میگه: دیدم حسین دامن عربی بالا زد، خون رو پیشانی پاک کنه، یا صاحب الزمان... یه مرتبه حرمله دست به کار شد، با تیر سه شعبه به سینهٔ ابی عبدالله زد، بسم الله و به الله الی ملت رسول الله؛ هر کاری کرد تیر از جلو در بیاره نشد، تیر از پش درآورد، یکی جلو چشم زینب رو بگیره، هی صدا میزنه برادرم، عزیز مادرم حسین....

ان شاالله کوفه سینه بزنیم از کوفه بریم کربلا، آرزو به دلا ببینیم از مسلم یه اربعین کربلا می تونیم بگیریم امسال، با پای پیاده به سمت حرم حسین دست جمع اونجا ناله بزنیم. بگو حسین....

 روضه شب اول محرم و شهادت مسلم بن عقیل (ع) - نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد- حاج مهدی سلحشور

حاج مهدی سلحشور

ای نوگل باغ حسن، ای یاس من ای یاس من

افتادی ایلاله‌ی پرپر میون خاک و خون

مونده گلبرگ تن تو زخمی تیغ خزون

آتشم زد آه تو

 قصه ی کوتاه تو

غصه ی جانکاه تو

ای کریم ابن کریم

 شد بلای تو عظیم

 داری از غم می کُشیم

از غمت توی چشام، نقش دریا می کشی

لحظه ی جون دادنت، رو دلم پا می کشی

قاسمم ای قاسمم

تنت رو خاک کربلا، افتاده زیر دست و پا

تو شلوغی گم شده آه ضعیفت وای من

پر شده از رد پا جسم نحیفت وای من

رد پای کینه وای

کینه ی دیرینه وای

غرق خونه سینه وای

داری آوای حزین

ناله های آتشین

می کشی پا رو زمین

تا دل پر خون من، شد به داغ تو اسیر

زنده شد تو خاطرم، قصه ی تابوت و تیر

قاسمم ای قاسمم

سینه زنی واحد شب ششم محرم قاسم بن الحسن(ع) - ای نوگل باغ حسن - حاج مهدی سلحشور

 

 

 

حاج مهدی سلحشور

 

تنگ اومده سینه ام، دارم میرم میدون

عمو رو می بینم، با چهره ای گلگون

خدایا تو گودال محشری برپاست

بارونیه چشمام، تو دلم غوغاست

چطوری بمونم میون خیمه

آخه عموجونم، غریب و تنهاست

چرا تو قتلگاه،شده پر ازدحام

عمو نفس بکش، عمو دارم میام

عمو حسین....

غریبم و بی کس، یتیمم و تنها

بودی عمو جونم، برای من بابا

آرزومه آخر، بدم برات سر

کی میگه که هستی، بی کس و یاور

من از میون بچه های خیمه

میارم عموجون دوسه تا لشکر

عمو تو جون بخواه، برات سپر می شم

برام پدر بودی، برات پسر می شم

عمو حسین....

 سینه زنی زمینه شب پنجم محرم عبدالله بن الحسن (ع) - تنگ اومده سینه ام، دارم میرم میدون - حاج مهدی سلحشور

حاج مهدی سلحشور

 

دعا کن هر گلی، پرپر نمیرد

کسی با چشمهای تر نمیرد

دوباره جمعه ای رد شد، دعا کن

دلم تا جمعه ی دیگر نمیرد

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

بخدا قسم اگه کسی جانش رو در رسیدن به امام زمانش بگذاره می ارزه،همه ی زندگیت رو فدا کنی،یه بارم که شده آقاتو ببینی.

یه قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یه قطره از خودش اعتباری نداره،ارزش نداره،اما وقتی وصل به دریا میشه معتبر میشه،جزو دریا میشه،تا وقتی قطره است بی اعتبار ،کسی بهش توجه نمیکنه،اما وقتی وصل به دریا شد اعتبار پیدا میکنه،آقاجان من و امشب وصل به خودت کن،اما لازمه ی اینکه قطره وصل به دریا بشه اینه که محو بشه، هرچی منیت و خودخواهی داره بذاره کنار،این راه رو بره تا برسه به دریا

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

خوب این که امکان نداره،آقا که مارو از خودش نمیرونه.

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

کنْت ربیع الایْتام، آقاجان،تو بهاره یتیمایی،بهار با خودش صفا میآره،امید میآره،امام زمان رو به جد غریبشون این و میگن: کنْت ربیع الایْتام.. در روایتی است امام حسن عسکری می فرمایند: أشد منْ یتْم الْیتیم الذی انْقطع عنْ أمه و أبیه یتْم یتیمٍ انْقطع عنْ إمامه و لا یقْدر على الْوصول إلیْه. سخت تر از یتیمی که باباشو از دست داده،اون کسی است که از آقاش دور افتاده،از امام زمانش دور افتاده...آقاجان منم یتیمم،امشب دست رو سرم بکش،یه دست نوازشی به سرم بکش اقاجان،اگه خوب آقاتو صدا بزنی،امام زمان،دست نوازش به سرت میکشه،مگه میشه نیآد،حالا این بیت و از زبان اون سه ساله ای بگو،اینقدر بابا رو خوب صدا زد،بابا رو کشوند کنج خرابه

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

شده از فراق امام زمانت سینه ات آتیش بگیره،شده خواب نداشته باشی،شده ازخواب بپری،شده اینقدر ناله بزنی از حال بری،رقیه در فراق باباش همین طور شد،اینقدر ناله زد،اینقدر امام زمانش رو صدا زد، تا اومد سر بریده تو خرابه ،هرچی بی بی زینب سعی کرد سر و وارد خرابه نکنند نشد،دوید جلو خرابه،گفت: قول میدم خودم آرومش کنم،میدونست سر بیآد چه اتفاقی می افته، گفت:من خودم قول میدم آرومش کنم،اما خانم رو یه طرف پرتش کردند، سر رو وارد خرابه کردند،ناله ات به من اجازه میده روضه بخونم،ابی عبدالله اول برا ظهور امام زمان دعا کرد،اونجایی که گفت: اللهم انتقم منه بما عامل بی و ظلمنی و اهلی (و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون). اما زبان حال سید الشهدا با دخترش:

چشم های خسته ات را باز دریایی نکن

اینقدر با اشک چشمت را تماشایی نکن

هیج جا مانند اینجا چشم مردم شور نیست

روی ماهت را دوباره غرق زیبایی نکن

عمه مثل ابر طوفان زاست،پس با او بگو

بغض خود را بشکن و دیگر شکیبایی نکن

دست و پایت زخمی است و  باز هم تب کرده ای

گوشه ای بنشین و دیگر راه پیمایی نکن

پیاده روی اربعین کی رفته؟ تا وقتی پات آبله نزده راحت میتونی راه بری،پا که تاول میزنه دیگه یه گوشه ای میشینی،اما این بچه پاهاش تاول زده بود دست خودش نبود وایسته،هی با شلاق میزدن،بچه میدوید می خورد زمین،عمه بلندش میکرد عمه رو میزدن،بچه می افتاد بچه رو می زدن...میگه با زحمت،با قرض خودش رو رسونده بود شام و حرم حضرت رقیه سلام الله علیها تو حرم این پنجره های حرم رو گرفته بود،ضریح رو گرفته بود میگفت:آقا من مشکل دارم، من بچه هام مریض ، قرض کردم اومد اینجا، از راه دور اومدم،خرجیمون رو ذخیره کردیم بیاییم اینجا، اما اینجا نه اومدم بگم بچه ام رو شفا بده،نه اومدم بگم مشکل دنیوی دارم،نه هیچ مشکلی ندارم،فقط یه سئوال دارم،بی بی جان آبله هات خوب شده؟

حنجرت زخم است و داغ،اصلاً برایت خوب نیست

در خرابه با اسیران هم، هم آوایی نکن

دیدن این سر میان این تشت پیرت میکند

اینقدر با بوسه ات از من پذیرایی نکن

چشم هایت را ببند و دست بر رویم بکش

دخترم حتی نگاهی هم به بابایی نکن

پزشک امام خمینی رحمة الله علیه تعریف میکنه:میگه اصلاً با اون وضعی که امام داشت من نمیگذاشتم کسی بیاد عیادتش، گفته بودم کسی میخواد بیاد عیادت با من هماهنگ کنه، گفت:یه روزی اومدم وارد اتاق شدم دیدم به شدت ضربان قلب آقا بالا رفته،نگران شدم گفتم:چه اتفاقی افتاده؟ گفتند:خود امام اجازه داده دختر یتیم بیآد اینجا، چند جمله با امام حرف زده ضربان قلب امام تغییر کرد... برا همین هم است،میگه:اشک یتیم عرش الهی رو به لرزه می اندازه، قلب مؤمن عرش الرحمان،قلب مؤمن عرش خداست. حالا ببین ابی عبدالله چه حالی پیدا میکنه،میگه:دیدم کنار خیمه ها،این بچه اومد سمت بابا،بابا آغوشش رو باز کرد، یه کلمه گفت:خیمه رو به هم ریخت،گفت:بابا تشنه ام. ابی عبدالله گفت: الله یسقیک فإنه وکیلی  خدا سیرابت میکنه. حالا دختر برا بار دوم میخواد با بابا حرف بزنه،گفت: عمه جان این چیه برا من آوردن؟ من که غذا نخواستم،چی بگه بی بی زینب،گفت: مقصود تو در زیر همین طبق ،روپوش رو کنار زد،با تعجب شروع کرد نگاه کردن، عمه جان: هذا رأس منْ؟ این سر مال کیه؟

دیگر شکستن ندارد بال و پر کوچک من

میترسم از هم بپاشد این پیکر کوچک من

آه ای سر روی زانو ای ماه آشفته گیسو

دیشب خودت روضه خواندی بر منبر کوچک من

این درد درمان ندارد می دانم امکان ندارد

زخم سرت را ببندی با معجر کوچک من

غارت گران دل نکندند ازگوش و از گوشواره

انگشت و انگشتر تو انگشتر کوچک من

بابا برایم دعا کن شام مرا کربلا کن

یک بار دیگر صدا کن ای دختر کوچک من

بابا من از مادرم ارث بردم،با گریه ام مبارزه میکنم،بابا،بابا،با گریه ام شام و از خواب غفلت بیدار میکنم.

بابا جون خیلی خیلی دلم تنگ چشمات بود

یادش به خیر روزایی که سرم روی پات بود

از لطف مردم شام این روزها خوبه حالم

با دسته گل بابا اومدن استقبالم

کی گفته رقیه رو زدن،خیالت راحت

کی گفته شامیا بدن،خیالت راحت

کی گفته با شلاق اومدن،خیالت راحت

خوبه خوبم،فقط یه کم صورتم کبوده

چیزی نشده،فقط یه کم صورتم کبوده

چیزی نشده،اصلاً رقیه خرابه نبوده

لب و به لب های باباگذاشت،امام زمان اینجور سلام میده: ألسّلام على الثّغْر الْمقْروع بالْقضیب. سلام بر آن دندان چوب خورده. فانْکبّتْ علیه تقبّله و تبْکی و تضرب علی رأسها و وجْهها هی به سر و صورتش می زد، حتّی امْتلأ فمها بالدّم دیدن رقیه این لب و دندانش خونی شده

 روضه شهادت حضرت رقیه (س) - سلام بابای خوبم، قدم رو ،چشای من گذاشتی - حاج مهدی سلحشور

حاج مهدی سلحشور

 

همه ی وجودم عباس

ای بود و نبودم عباس

ابوفاضل،ابوفاضل...

غوغای عطش بر پا شده

خیمه ها لب ریز سراب

دل همه رو خون می کنه

قحطی آب قحطی آب

اما یکی آروم نمیشه

مونده دلش در تب و تاب

از تشنگی داره می میره

شش ماه ی نازه رباب

چشمارو گریون میکنه

سقا رو دل خون میکنه

قلب عمو دیگه طاقت نداره

میره شاید یه کمی آب بیاره

تا که علی آروم بگیره

رو دستای مادر نمیره

تا چشم حسین خون نباره

قلب حرم بی شکیب

خیلی آقامون غریب

همه ی وجودم عباس

ای بود و نبودم عباس

ابوفاضل،ابوفاضل...

کنار شریعه رسیده

غم دلشو آب میکنه

آتیش می گیره چشم ترش

مشکو که سیراب می کنه

خونکای آب و میبینه

اما نمی نوشه ز آب

با دلی پر از حسرت و غم

باز یاد ارباب می کنه

غم نداره توی وفا

تکیه گاه خون خدا

سقا به سوی حرم پر کشیده

اما چرا امیدش نا امیده

هم مشک آبش رفته ز دست

هم محراب ابرو ها شکست

میرسه حسین قد خمیده

علقمه شد دریای خون

نقش زمین آسمون

همه ی وجودم عباس

ای بود و نبودم عباس

ابوفاضل،ابوفاضل...

سینه زنی زمینه شهادت حضرت عباس (ع) - همه ی وجودم عباس  - حاج مهدی سلحشور

حاج مهدی سلحشور

 

کاش تا خیمه سبزت برسد فریادم

من از آن روز که در بند توام آزادم

عاشقم دست خودم نیست بگو تا چه کنم

دل به یک یوسف گم گشته زیبا دادم

باز من ماندم و پرونده امضا نشده

کاش با یک نظر لطف کنی دلشادم

سرم رو می اندازم پایین با خجالت میگم:

عافیت در دل من راه بصیرت بسته

شد هوس جای تو موعود من و میعادم

در دلم شوق گناه و به لبم نام شماست

چند بار نامه ی عمل من رو دیدی، های های گریه كردی آقاجان؟حلالم كن خیلی اذیتت كردم آقا

در دلم شوق گناه و به لبم نام شماست

بنده ای بی صفت و هر چه که بادابادم

ترسم این چشم به دیدار تو عادت نکند

بسکه بر جلوه صد رنگ گنه معتادم

تشنه روی توام رفع عطش می خواهم

گفتم از تشنگی و یاد لبی افتادم

گفتم از تشنگی و از غم اطفال حسین

مثل زهرا وسط روضه زپا افتادم

مثل عباس مبادا تو اُمیدم ببری

مثل زینب نكنی آه تو دشمن شادم

بعد یك عمر حسین است فقط ذكر لبم

چه كنم حرف دگر یاد نداد استادم

نام تو حرز نجات است مبادا برود

در سرازیری قبر اسم شما از یادم

***

چون در لحدم نكیر و منكر دیدند

یك یك همه اعضای مرا بوئیدند

دیدند زمن بوی حسین می آید

از آمدن خویش خجل گردیدند

آقا شیخ حسن علی اصفهانی رحمة الله علیه ،یكی از بزرگان مشهد خواب ایشان رو می بینه،سئوال میكنه:آقاشیخ حسن علی یك عمر غلامی خانواده حسین،یه عمر نوكری در خونه ی علی با شما چه كردند؟وعد ها و وعید ها محقق شد یا نه؟درست بود یا نه؟ایشان فرموده بود:من رو توی خونه ی قبر گذاشتند،همه رفتند،آن دو ملك آمدند،سئوال كردند مَنْ رَبُّك؟ تفضلی شد،عنایتی شد،ذره پروی حضرت شامل حالم شد،یادم اومد جواب بدم،سئوال كردند: مَنْ نَبیُّك؟جواب دادم. ما كِتابُك؟جواب دادم. امامات رو بشمار،مَن اِمامُك؟ گفتم: امام اولم علی ِ، امام دوم من حسن ِ،تا اومدم بگم:حسین امام سوم من ِ، بغض كردم، تو خونه ی قبر شروع كردم برا حسین گریه كردن.

از آب هم مضایقه كردند كوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

چرا گریه نكنم؟چرا داد نزنم؟

بودند دیو و دد همه سیراب و می مكید

خاتم زقحط آب سلیمان كربلا

***

دو قطعه ابر که فصل نگاهشان باران

در خونه ی حضرت زینب سلام الله علیها، امشب زانوی ادب بزنیم،بی بی خیلی گریه كن های برادرش رو تحویل می گیره

دو قطعه ابر که فصل نگاهشان باران

دو چشمه عاشق رفتن، دو رود سرگردان

 دو تا نسیم بهشتی پر از لطافت عرش

که می وزند در اطراف عرش الرحمان

 دوتا درخت بهشتی دوشاخه ی زیتون

دو گل اگر که ببویی بنفشه و ریحان

  دوسبز پوش بهاری دویا کریم خدا

دومجتبای مدینه دو سفره ی احسان

 دو ابروان کمانی در آسمان خدا

که اَخم و شادیشان یا عذاب یا غفران

 دو آسمان بلا که اگر اراده کنند

به یک نگاه نمایند کوفه را ویران

 دوکوه سرخ اُحد در مدینه ی زینب

دو ایستاده ترینی که نامشان ایمان

 دوتا مسافر راهی به گر یه ی یعقوب

دوتا عزیز مدینه دو یوسف کنعان

 دوتا مسیح، پسرهای مریم زهرا

دوتا عصا به دو دستان زینب عمران

 دوتا صدف که اگر واکنند لب گویند

دو دُر زینبی اند و دو لؤلؤ مرجان

دوتا علی به دو ذوالفقار می جنگند

یکی به نام علی و یکی امام زمان

 دو بچه شیر حجازی به غرش عباس

دوتا یلی که می آیند در دل میدان

 یکی نگاه به یثرب نمود ونعره کشید

که آی قوم سقیفه قبیله ی شیطان !

 اگر که مرد نبردید پیش ما آیید

چهل مبارز و یک زن کجاست غیرتتان

 هنوز در وسط کوچه مادر افتاده

هنوز فضه به دیوار تکیه اش داده

دوباره قافیه باران گرفت و دریا شد

دل قصیده گرفت و عزای زهرا شد

دوباره باد وزید و مدینه پیدا شد

دوباره زینب ما در مدینه زهرا شد

 نوادگان علی در مدینه غُریدند

و گرد خاک عجیبی دوباره بر پا شد

 دو بچه شیر حجازی به بیشه افتادند

و معركه قُرق بچه شیر ِ زهرا شد

 مغیره را که به سیلی زدند- داد زدند

که حال نوبت آن مرد بی سرو پا شد

 دوتا علی به دو شمشیر نصفه اش کردند

که پشت کفر به دست دو تا علی تا شد

 دوباره خیمه ی زینب به هلهله آمد

و باز شهر مدینه تبسمش وا شد

لذت می برد حضرت زینب سلام الله علیها وقتی این دو بچه اومدن به میدان و شروع كردند به رزم كردن و جنگیدن،اشك شوق می ریخت،مرتب می گفت:بارك الله،ماشاءالله،من رو شرمنده ی مادرم نكردید،من رو پیش ام البنین خجالت زده نكردید.بارك الله. اما هیج جا ننوشته،كسی نمی تونه ادعا كنه،بگه: وقتی بچه هاش به شهادت رسیدند زینب از خیمه ها بیرون اومد،شكایتی،گله ای،ناله ای،فریادی،ابدا. حتی از خیمه بیرونم نیومد، زانو هاش رو تو خیمه بغل گرفت،فقط می گفت:خدا حسینم رو كمك كن،بچه های من فدای یك تار موی حسین. لذا وقتی برگشت به مدینه عبدالله سئوال كرد زینب،شنیدم دو تا بچه هام وقتی به شهادت رسیدند،از خیمه بیرون نیومدی،چرا؟گفت:عبدالله،هدیه ی من خیلی ناقابل بود،چیزی نبود در محضر حسین.بعضی ها هم میگن:گفت:عبدالله ترسیدم چشمم به چشم برادرم بیوفته،خجالت بكشه. اما درستش اینه من خجالت زده ی حسینم،ای كاش صد تا پسرداشتم یكجا همه رو قربان حسین می كردم. اما دو جا بی بی زینب اومد،خودش رو روی بدن دو شهید انداخت،یكی كنار بدن علی اكبر، بی بی زینب خودش رو انداخت رو عزیز برادر، بازوی زینب رو گرفت،برگرداند به خیمه ها،این جا حسین بود زینب رو از بدن یه شهید جدا كنه،اما جای دیگه كه خودش رو انداخت رو بدن حسین،راوی میگه: وَ الله لا أنسى زینب بنت علی ، تَندِبُ الحسین و تُنادی بصوتٍ حَزین: یا مُحمداه صَلى عَلَیك مَلیكُ السَّماء ،هذا حُسینٌ مُرَمَّلُ بالدِّماء مُقَطَّع الأعضاء، مَسلوبُ الْعَمامَةَ وَ الرِّداء.

 منبع: لهوف، سید بن طاووس، ص 133-134

{سوگند به خدا زینب دختر على علیه السّلام را فراموش نمى‏كنم كه با آهى جانكاه براى حسین علیه السّلام مى‏گریست و با صداى اندوهبار، و قلبى پر درد صدا مى‏ زد: فریاد اى محمّد! دخترانت را اسیر كرده‏اند، فرزندانت كشته شده‏اند و باد صبا بر بدنشان مى ‏وزد، این حسین تو است كه سرش را از پشت گردنش جدا نموده‏اند، عمامه و لباسش را به یغما برده‏اند.}

مانند مادرم چقدر می خورم زمین

تو خورده ای زمین من اگر می خورم زمین

گفتی نیا به جان تو طاقت نداشتم

مانند دختران تو طاقت نداشتم

خواهر بمیرد آه دگر دست و پا نزن

تنگ است جات ، مادرمان را صدا نزن

آی حسین....

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم - کاش تا خیمه سبزت برسد فریادم - حاج مهدی سلحشور 

حاج مهدی سلحشور

 

مشرف گشت سلمان بر حضور حضرت زهرا

که ای خیر النساء در دل مرا رازیست پر معنا

ندانم از چه بی تاب  حسین است این دل شیدا

ولایش در دل  زارم ، حسین را دوست می دارم

به سلمان فاطمه فرمود: که ای سردار ایرانی

بدان دردی كه تو داری ، ندارد هیچ درمانی

مرا هم اینچنین رازی بود در سینه پنهانی

به عشق او گرفتارم، حسین را دوست می دارم

غرض سلمان و زهرا بر حضور مرتضی رفتند

محبان مشکل خود را به آن مشکل گشا گفتند

به جای چاره سازی از علی این جمله بشنفتند

منی که فخر ابرارم، حسین را دوست می دارم

کلید حل این مشکل به دست مصطفی باشد

سه عاشق آمدند آنجا که طاها را سرا باشد

رسول الله فرمود عشق من بیش از شما باشد

حسینٌ منی اذکارم ،حسین را دوست می دارم

چو حل این معما بر پیمبر نیز مشکل شد

امین  وحی با این زمزمه از عرش نازل شد

كه یا احمد خدا گوید: حدیث عشق کامل شد

قسم بر چرخ دوارم، حسین را دوست می دارم

چی می خوام بگم، می خوام بگم :حسینی كه پیغمبر، امیرالمؤمنین،حضرت زهرا،امام حسن،نه بالاتر، خود  خدای سبحان عاشقش هستند،این حسین گرفتار  یه سه ساله است، می گفت: راه برو شبیه مادرم،نماز می خوند می گفت:شبیه مادرم ، قربونت برم، قربونت برم، عمه گرفتارشه، راه می رفت، می گفت:قربونت برم، عزیز دلم،خیلی از گره هارو این سه ساله باز میكنه، حوائج رو مد نظر بیارید،باتوجه،با اخلاص دست به دامن این ساله بشیم.

ز چه رو آینه ی روی تو زنگار گرفت

ماه رویت به كجا هاله ی خونبار گرفت

اون لحظاتی كه سر ابی عبدالله رو مقابل سه ساله گذاشتند، شروع كرد با سر  بابا حرف زدن،بابا بابا، بابا،بابا.... گفت:بابا


ز چه رو آینه ی روی تو زنگار گرفت

ماه رویت به كجا هاله ی خونبار گرفت

بابا قربون دندونهای شكسته ات برم، گفت: بابا

خون دل خوردم از آن رفتن و این آمدنت

چه آمدنیه؟چرا سرت اومده،بدنت كجاست؟

دل حسرت زده تیمار زبیمار گرفت

مدد از عمه گرفتم كه مرا راه برد

یك قدم برد ولی دست به دیوار گرفت

هر كجا ناله زدم خصم تلافی  مرا

تازیانه به كف از قافله سالار گرفت

تا سر باباشو مقابلش گذاشتند همین جور با حیرت نگاه می كرد، گفت:عمه جان "هذا رأس منْ؟" این سر  كیه عمه جان؟ گفت:این سر  بابات حسین ، این لبهاش رو گذاشت روی لب های بابا، با این انگشت های كوچیك شروع كرد این موهای خونیه بابا رو شونه زدن، این لب و دندان بابا رو از خون پاك كردن، خاكستر از سر  بابا پاك كردن، بابا، "من ذا الذی أیتمنی؟"كی منو یتیمم كرده؟"من ذا الذی قطع وریدك؟" كی رگ های گردنت رو بریده؟ من ذا الذی خضّب شیبك؟ كی این محاسنت رو خونی كرده؟

طلوع آفتاب را گه سحر ندیده کس

برلب شمس نیمه شب لب قمر ندیده کس

به روی دامن پدر سه ساله دیده هرکسی

به دامن سه ساله ای سر پدر ندیده کس

 روضه شهادت حضرت رقیه (س) - مشرف گشت سلمان بر حضور حضرت زهرا - حاج مهدی سلحشور

حاج مهدی سلحشور

 

سلام بابای خوبم، قدم رو ،چشای من گذاشتی

كجا بودی باباجون، مگه از دلم خبر نداشتی

با رفتنت روزم سیاه شد

خیمه ی غم تو قلبم به پا شد

ببین كه غرق خون شد نگاهم وقتی نبودی

ببین كه بی تو چهره ام گرفته رنگ كبودی

ببخش اگه موهام نداره شونه

ببخش گوشم اگر كه غرقه خونه

سرت رو ،باباجون تو، آغوشم میگیرم

میخوام كه براتو بمیریم

حكایت ِ غمم رو بخون از نگاه ِ نیمه جونم

تموم غصه هامو ببین تو نگاه  ِغرق خونم

بگم برات افتادم از رو ناقه بابایی

داد می زدم باباجون كجایی

بجای زانوی تو، سرم رو ،رو خاك گذاشتم

یه دست سنگین اومد،ولی من، بابا نداشتم

شبیهه لاله روی دختر شد

كه دخترت شبیهه مادرت شد

به سختی می بینم،تو رو ای قرص ماهم

كه سویی نداره نگاهم

سرت رو باباجون تو آغوشم میگیرم

میخوام كه براتو بمیریم

سینه زنی واحد شهادت حضرت رقیه (س) - سلام بابای خوبم، قدم رو ،چشای من گذاشتی - حاج مهدی سلحشور 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1991
    کل نظرات : 166
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 143
    تعداد اعضا : 266
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 36,087
    بازديد ديروز : 38,873
    بازديد کننده امروز : 14274
    بازديد کننده ديروز : 14882
    گوگل امروز : 21405
    گوگل ديروز: 22750
    بازديد هفته : 74,960
    بازديد ماه : 285,110
    بازديد سال : 901,538
    بازديد کلي : 5,573,361
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.80.77.124
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید