close
تبلیغات در اینترنت
متن سینه زنی "واحد"

متن سینه زنی "واحد"

متن سینه زنی "واحد"

متن سینه زنی "واحد"
متن سینه زنی "واحد"
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 291 aboozar
3 302 aboozar
1 467 saeednajafi
12 768 aboozar
4 6454 amirsajad
0 2230 aboozar
0 2114 aboozar
0 1910 aboozar
0 3319 aboozar
0 1256 aboozar
1 17563 2505
6 6158 aboozar
0 14344 aboozar
1 2496 masoudfn
1 1623 aboozar
14 3609 aboozar
20 3847 aboozar
0 2741 aboozar
0 1760 aboozar
0 2089 aboozar

 

زندان تیره از نفسش روشنا شده

صد یا کریم گاه قنوتش رها شده

تا دیده کنج خلوت زندان، شکسته با

در سجده آمده همه جانش دعا شده

از فتنه های سلسله تیرگی تنش

هر بند بند واقعه ی کربلا شده

این جامه ی فتاده به گودال قتلگاه

تصویری از حماسه ی کرب و بلا شده

هر گوشه گوشه تربت نوباوگان او

آیینه دار حرمت دین خدا شده

امروز کیمیای جهان سرزمین ماست

این خاک اگر طلا شده هم از رضا شده

معصومه، کوثری ست کز امواج حلم و علم

دریای خفته در دل ایران ما شده

دیدیم این که تا به ثریا توان رسید

هر دم به یُمن پنجره هایی که وا شده

موسای دیگری ست، کنون نیل دیگری ست

فرعون هاست غَرقه ی دام بلا شده

من پا برهنه آمدم از خویشتن برون

ای بُشر آن بشارت محزون کجا شده

دریابمان که در به در نفس سفله ایم

ای کز کرامتت فقرا اغنیا شده

یارا دری گشا که تو باب الحوائجی

دل در سیاه چاله دنیا فنا شده

 

در گوشه ای شکسته ز آوار بی کسی

تنها اسیر خسته و بی آشنا منم

یلدا ترین شبی که فلک قسمتم نمود

در این سیاه چال پر از ابتلا منم

 باب الحوائج در کنج زندان

 با ناله گفتا در دادن جان

 خلّصنی یا رب

با خشت های سنگی و با میله های خویش

زندان به حال و روز دلم گریه میکند

خون میچکد ز حلقه و می سوزد از تنم

زنجیر هم به سوز دلم گریه میکند

 تبعید و غربت کرده چه پیرم

 راضی شدم در زندان بمیرم

 خلّصنی یا رب

چشمم به میله های قفس خو گرفته است

کی میشود که خنده به روی رضا زنم

کو دخترم که باز و بخندد برابرم

کو قوتی که شانه به روی رضت زنم

 در دیدن من آید شبانه

 سِندی شاهک با تازیانه

 خلّصنی یا رب

 

 

امام دلشکسته ام

زندون شده خونه ی من

از دست تازیونه ها

درد میکنه شونه ی من

غم لونه کرده گوشه ی

این دل ویرونه ی من

به زیر سیلی کتک

زخمی شده گونه ی من

درسته زخمیم خدا

درسته می کشم بلا

درسته جون میکنم تو غم ها

بدتر از این نیست

ناسزا بشنوم از یه بی حیا

به مادرم حضرت زهرا

دلم گرفته از این زمونه

به روی صورت اشکام رونه

موسی بن جعرفم من

هم درد حیدرم من

 

 

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست

جز مشت پری گوشه ی زندان اثری نیست

پری نیست، پری نیست

در دل اثر از شادی و امّید مجویید

از شاخه یبشکسته ی امید ثمری نیست

پری نیست، پری نیست

گفتم به صبا درد دل خویش بگویم

امّا به سیه چال ، صبا را گذری نیست

پری نیست، پری نیست

امّید رهایی چو از این بند محال است

من را بجز از مرگ، نجات دگری نیست

پری نیست، پری نیست

تا بال و پری بود قفس را نگشودند

آن روز گشودند قفس را که پری نیست

پری نیست، پری نیست

ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی

در سینه دگر جز نفس مختصری نیست

پری نیست، پری نیست

 

 

جز پر در این قفس نمانده

دیگر مرا نفس نمانده

زخمی ترین کبوتر این روزگارم

بی هم نفس در این قفس جان می سپارم

با این دل شکسته

مجروح و زار و خسته

چشمان من به راهه

پیک اجل نشسته

بابا رضا کجایی

ای داد از این جدایی

در گوشه ی سرد سیه چاه

گشته یکی روز و مه و سال

خورشیدمو رفته ز یاد من سپیده

یک لحظه چشمم روی آزادی ندیده

در بین ربنایم

گویم که ای خدایم

دلتنگ یک نگاه

معصومه و رضایم

معصومه جان کجایی

ای داد از این جدایی

بابا رضا کجایی

ای داد از این جدایی

 

 

به سیاه چال زندان چه خوش است شور و حالم

که گذشته با تو یا رب شب و روز و ماه و سالم

چه غم ار فراق یاران کُشدم به روزگاران

که محیط حبس دشمن شده محفل وصالم

من و گریه ی شبانه به تنم بود نشانه

که عدو به تازیانه زده در سیاه چالم

ای یوسف زندانی زهرای اطهر

باب الحوائج حضرت موسی بن جعفر

ز سما گذشته آهم به زمین چکیده اشکم

ز نفس فتاده قلبم به قفس شکسته بالم

گل باغ آشنایی پسرم رضا کجایی

ز چه در برم نیایی شده وقت ارتحالم

زده ام در این قفس پر که یکی به من زند سر

همه غافلند از من تو بیا بپرس حالم

سرو جان به کف نهادم به عدو شکست دادم

شد از آن بدست و گردن غل آهنین مدالم

که اگر هراز نوبت بِکُشند و زنده گردم

چو به راه دوست باشد نرسد به دل ملالم


 

در دل تاریک زندان مثل شمع روشنم

لحظه لحظه، قطره قطره، آب گردیده تنم

بس که لاغر گشته ام چون می گذارم سر به خاک

خصم پندارد که این من نیستم پیراهنم

در سیه چال بلا با دوست خلوت می کنم

این نماز، این حال خوش، این اشگ دامن دامنم

هر که زندانی شود باید ملاقاتش روند

این که ممنوع الملاقات است در زندان، منم

قاتل دل سنگ می خندد به اشگ دیده ام

حلقه ی زنجیر می گرید به زخم گردنم

بس که جسمم آب گشته مثل شمع سوخته

محو گشته جای نقش تازیانه بر تنم

روزه دارم، وقت افطار است و گویی قاتلم

کرده با خرمای زهر آلوده قصد کُشتنم

گاه گاه از ساق های پای من خون می چکد

بس که پا ساییده گشته بین کند و آهنم


درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2067
    کل نظرات : 170
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 25
    تعداد اعضا : 272
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,573
    بازديد ديروز : 19,347
    بازديد کننده امروز : 658
    بازديد کننده ديروز : 7976
    گوگل امروز : 759
    گوگل ديروز: 11292
    بازديد هفته : 75,197
    بازديد ماه : 179,974
    بازديد سال : 1,437,293
    بازديد کلي : 6,109,116
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.80.33.183
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید