close
تبلیغات در اینترنت
اشعار شهادت و مناجات

اشعار شهادت و مناجات

اشعار شهادت و مناجات

اشعار شهادت و مناجات
اشعار شهادت و مناجات
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
3 149 aboozar
1 184 saeednajafi
12 325 aboozar
4 6234 amirsajad
0 2078 aboozar
0 1882 aboozar
0 1740 aboozar
0 2940 aboozar
0 1112 aboozar
1 16976 2505
6 5708 aboozar
0 13924 aboozar
1 2366 masoudfn
1 1517 aboozar
14 3431 aboozar
20 3689 aboozar
0 2601 aboozar
0 1666 aboozar
0 1972 aboozar
0 1747 aboozar

 

روز از پس شام آمد و زندان تو شام است

دیدار تو بر دختر خورشید حرام است

یاد آر ز گیسو و ز روی پسر خویش

و آنگاه ببین شام چه و روز کدام است

در خاک رَود کوه اگر تا کمر خویش

شایسته ی آن کوه دوام است دوام است

زندان شرفِ شمس خدا را نکند محو

بگذار بگویند که عمرت لب بام است

بر سنگدلان راه مده بر حرم خویش

زنجیر چه فهمد که در این بند امام است

در ساق تو افتاده اگر فاصله ای چند

خوابید از این فاصله ها غائله ای چند

قحطیِ پر و بال فرشته است گمانم

کاین گونه سر تخته روان است روانم

این ساقه ی طوباست که آویخته از عرش

یا ساق تو از تخته ی تابوت؟ ندانم

سنگین شده تابوت تو هرچند نحیفی

ای یار گران یار گران یار گرانم

در قاب فلز، آینه آئینه ی محض است

زنجیر چه کم می کند از صیقل جانم

گویند که موسای خدا هفت کفن داشت

باید که کنون روضه به مقتل بکشانم

معنی، کفن شاه شهیدان ز حصیر است

ای خاک ره مرکب آن شه به دهانم

جا داشت کفن کردن اموات ور افتد

یا در کفن اهل دو عالم شرر افتد

 

 

مهر و مه گر چه رو به شاه نکرد

روز را از شب اشتباه نکرد

به کدامین گنه به زندان رفت

او که در عمر خود گناه نکرد

رگ به رگ شد تمام پیکر او

رگ غیرت ولی تباه نکرد

زن رقاصه مو پریشان شد

سر مویی ولی نگاه نکرد

واقعاً موی او خضاب نداشت

خلق را هیچ گه سیاه نکرد

غل از او رخصت جدایی خواست

شه به حرفش ولی نگاه نکرد

به همه سینه ی پناه گشود

کس به او صحبت از پناه نکرد

چهارده سال آفتاب نخورد

رشد جایی چنین گیاه نکرد

رد شلاق مانده بر بدنش

بر تنش رخت راه راه نکرد

چار غل بست و چار قل وا کرد

لیک قطع دل از اله نکرد

جز دو ابرو و خیل مژگانش

هیچ گه رغبت سپاه نکرد

روزه اش را به اشک دیده ی خود

گاه افطار کرد و گاه نکرد

 

 

گوشه ی دخمه خلوتی دارد

کوه طورش همین سیه چال است

نمکِ آخرِ مناجاتش

روضه های شهید گودال است

توبه می کرد جای مردم شهر

گریه می کرد جای ما و شما

پسر فاطمه دعا می خواند

نیمه شب ها برای ما و شما

هر دلی عاشق نگاهش شد

خالی از تیره گی و زشتی شد

در کنار ضریح چشمانش

زن بدکاره ای بهشتی شد

زن رقاصه را به راه آورد

عارف حق، جدا ز غیرش کرد

پشت آن میله های فولادی

این چنین عاقبت به خیرش کرد

با رکوع و سجود فاطمی اش

شیوه ی بندگی به او آموخت

با نگاه پر از محبت خود

حکمت زندگی به او آموخت

ساق پایش شکستگی دارد

داد می زد ز درد، سجاده

غل و زنجیرها اجازه دهید

در قنوتش به زحمت افتاده

درد تا مغز استخوان می رفت

با لب تشنه تا لگد می خورد

رسم این خانواده است انگار

چقدر بی هوا لگد می خورد

پر و بالش شکسته ای صیاد

این قفس خوب گوشه گیرش کرد

تازیانه نزن، که رفتنی است

دوری از آشیانه پیرش کرد

"مرد باشید و روی واژه ی شرم "

مثل آل امیه خط نکشید

می زنیدش زبان روزه بس است

حرف ناموس را وسط نکشید

نزنید آنقدر به پهلویش

یاد غم های مادرش افتاد

حرف شهر مدینه شد ای وای

باز هم یاد دخترش افتاد

شهر بغداد ناجوانمردی

بردی از یاد حُرمت نمکش

خیزران را به یادم آورده

زخم لب های خشک و پر ترکش

حرف از خیزران و زخم لب است

جای طشت طلا فقط خالیست

روضه ی طشت دردسر ساز است

جزء آن روضه های جنجالیست

به تمسخر گرفت قرآن را

طعنه زد با کمال بی شرمی

به لب خشک قاری قرآن

چوب می زد برای سرگرمی...

 

 

چطور زنده بماند بعید می دانم

سحر به صبح رساند  بعید می دانم

چگونه ماه بتابد به آن سیه چالی

که قدر نور نداند بعید می دانم

خدا کند تن زنجیر بسته را دشمن

به کوچه ها نکشاند بعید می دانم

خدا کند که به تعجیل، دخترش، خود را

به دیدنش برساند بعید می دانم

به جسم او ستم تازیانه ها ای کاش

تُوَل تُوَل ننشاند بعید می دانم

لبان تشنۀ او را دو قطره آب خنک

خدا کند بچشاند بعید می دانم

ز بس شکسته شده، با اشارۀ ابرو

قنوت وتر بخواند بعید می دانم

به دست های شکسته قنوت ممکن نیست

مگر به آه کشاند بعید می دانم

رسد به بام اجابت، دعای خلصنی

مگر دعا برهاند بعید می دانم

مگر شود که اجل بی اجازۀ محبوب

ز دوست جان بستاند بعید می دانم

به یک اشاره، خودش را رضا کنار پدر

مگر شود نرساند بعید می دانم

برای این همه غربت مگر شود هرگز...

که شیعه قدر نداند بعید می دانم

دعا لباس فرج را به یار، پوشاند

مگر ز خویش براند، بعید می دانم

 

 

از گردش فلک، سر و سالار سلسله

شد در کمند عشق، گرفتار سلسله

نَبود هزار یوسف مصری بهای او

آن یوسفی که بود خریدار سلسله

تا دست و پا و گردن او شد به زیر غُل

رونق گرفت ز آن همه بازار سلسله

هرگز گلی ندیده ز خار آنچه را که دید

آن عنصر لطیف ز آزار سلسله

آگه ز کار سلسله جز کردگار نیست

کان نازنین چه دید ز کردار سلسله

غمخوار و یار تا نفس آخرین نداشت

نگشود دیده جز که به دیدار سلسله

جان ها فدای آن تن تنها که از غمش

خون می گریست دیده ی خونبار سلسله

این قصه، غصه ای است جهانسوز و جانگداز

کوتاه کن که سلسله دارد سر دراز

 

مشکل گشای کارها باب الحوائج

ذکر توسّل های ما باب الحوائج

دارد هوای شیعه را باب الحوایج

پیوسته می گوییم «یا باب الحوائج»

پر می کشد دل های ما تا کاظمینش

امشب عجب دارد تماشا کاظمینش

عیسای اهل البیت موسای کلیم است

مانند بابایش کریم ابن الکریم است

بین دعاهایش غریبه هم سهیم است

بابای سلطان خراسان از قدیم است

دارد دمی مثل مسیحا کظم غیظش

عبد خدا می سازد او با کظم غیظش

از هر بلایی شیعه ها را حفظ کرده

زیر عبای خویش ما را حفظ کرده

در سینه اش علم خدا را حفظ کرده

اعجازهای انبیا را حفظ کرده

با یک نگاهش زیر و رو شد بُشر حافی

مجذوب حُسن خُلق او شد بُشر حافی

آری وقار او وقار دیگری بود

اکسیر علم او عیار دیگری بود

هر احتجاجش افتخار دیگری بود

تیغ کلامش ذوالفقار دیگری بود

مانند زینب، عمّه اش، مرد سخن بود

در هر سؤالی پاسخش دندان شکن بود

آقای ما در کنج زندان چارده سال

محروم از خورشید تابان چارده سال

آزرده، زخمی، مو پریشان چارده سال

مثل هزاران سال بود آن چارده سال

«خلّصنی یارب» گفتنش از حد گذشته

پیداست در زندان به آقا بد گذشته

گلبرگ های یاس را پژمرده بودند

از بس که آقا را شکنجه کرده بودند

پا را دگر از حد فراتر بُرده بودند

بدکاره ای را پیش او آورده بودند

ذکر الهی را عجب محسوس می گفت

«سبحانکَ» «قدّوس» «یا قدّوس» می گفت

یک بار نه ... بلکه هزاران بار افتاد

در لحظه ی برخاستن بسیار افتاد

دستش ز روی شانه ی دیوار افتاد

آن لحظه یاد مادرش انگار افتاد ...

زنجیرها تاب و توانش را گرفتند

یک عدّه ای نامرد امانش را گرفتند

آقای ما در سینه اش دردی کهن داشت

هر شب نگهبانی پلید و بد دهن داشت

رنگ کبود و زخم هایی بر بدن داشت

از بس که زندان بان او دست بزن داشت

صبرش به زیر تازیانه ها محک خورد

مانند زهرا مادرش خیلی کتک خورد

یک تخته ی در عهده دار بردنش بود

هر چند که زنجیرها دور از تنش بود

اما هنوز آثار آن بر گردنش بود

شکر خدا که بر تنش پیراهنش بود

دیگر سر او زیر دست و پا نیفتاد

بر دختر او چشم خیلی ها نیفتاد

 

 

هرکجا مرغ اسیری است زخود شاد کنید

تا نمرده ا ست ز کنج قفس آزاد کنید

مُرد اگر کنج قفس، طایر بشکسته پری

یاد از مردن زندانی بغداد کنید

چون به زندان به ملاقاتی محبوس روید

از عزیز دل زهرا و علی یاد کنید

چارحما ل اگر نعش غریبی ببرند

خاطر موسی جعفر همه امداد کنید

کند و زنجیر گشائید ز پایش دم مرگ

زین ستمکاری هارون همه فریاد کنید

تا دم مرگ مناجا ت و دعا کارش بود

گوش بر زمزمه ی آ ن شه عباد کنید

پسرش نیست که تا گریه کند بر پدرش

پس شما گریه بر آ ن کشته بیداد کنید

نگذارید که معصومه خبردار شود

رحم بر حال دل دختر ناشاد کنید

 

سالها کنج قفس تنها و بی غمخوار بودم

لحظه ها را می شمردم در غم دیدار بودم

هر سحر با ضربه ی سیلی نمودم روزه آغاز

زیر آماج لگد در لحظه ی افطار بودم

گرچه زندانبان مرا میزد به نامردی ولیکن

من برای عفو او در ذکر یا غفار بودم

من زکیه سیرتم زهرا تبارم زینبی ام

گاه یاد شام وگه یاد در ودیوار بودم

چونکه می بردند نامردان به سوی چارمیخم

یاد بند گردن مولا وآن مسمار بودم

چونکه می افتاد دندانی ز من از دست سنگینی

یاد چوب خیزران و کوفه بدکار بودم

فاصله افتاده بین استخوانهای نحیفم

یاد غمهای سه ساله بسکه در آزار بودم

تا که می خندید دشمن بر شکسته حرمتم

یاد سر گردانی زینب سر بازار بودم

محمود ژولیده

 

ای به زندان کرده خلوت با خدا موسی‌ ابن ‌جعفر 

ای همه آزادگان را مقتدا موسی‌ ابن‌ جعفر 

ای که در حبس بلا بودی به فرمان الهی 

هم قدر را هم قضا را رهنما موسی ابن جعفر 

با نگاه نافذت ای موسی آل محمد 

شد عصا در دست موسی اژدها موسی ابن جعفر 

در دل مطموره‌ها داری به فرمان الهی 

حکمرانی بر سماوات العلی موسی ابن جعفر 

کاظمینت از برای شیعیان و دوستانت 

هم مدینه، هم نجف، هم کربلا موسی ابن جعفر 

شب که تاریک است و تنهایی چراغ تو است با تو 

حلقه زنجیر می‌خواند دعا موسی ابن جعفر 

این عجب نبود که کوه و دشت و صحرا و بیابان 

با تو گردد هم‌نوا و هم‌صدا موسی ابن جعفر 

تا بود جانم به تن دست از ولایت بر ندارم 

کز ولادت با تو بودم آشنا موسی ابن جعفر 

ناز بر فیض مسیحا می‌کنم جایی که باشد 

خاک درگاه تو بر دردم شفا موسی ابن جعفر 

عضو عضوم گر ز هم گردد جدا صد بار بهتر 

کز تو یک لحظه دلم گردد جدا موسی ابن جعفر 

تربت و صحن و سرای تو است در شهر دل من 

هر دلی بر تو است یک صحن و سرا موسی ابن جعفر 

شُهرت باب‌الحوائج در امامان را تو داری 

انس و جان آرند در کویت رجا موسی ابن جعفر 

کل خلقت را دهی حاجت اگر آرند خلقت 

بر درت پیوسته روی التجا موسی ابن جعفر 

تو همان چشم خدای ذوالجلالی کز نگاهی 

خلق عالم را کنی حاجت روا موسی ابن جعفر 

دوست دارم کز دو چشم خویش در پای ضریحت 

اشک ریزم بر تو هر صبح و مسا موسی ابن جعفر 

دوست دارم گردنم در حلقة زنجیر باشد 

تا کنم یاد از تن پاک تو یا موسی ابن جعفر 

دوست دارم چون درختی بین آب و گل بمانم 

تا بدانم با تو چون شد سالها موسی ابن جعفر 

کند بر پا، دست در زنجیر، اشکت در دو دیده 

در دلت خون، بر لبت ذکر خدا موسی ابن جعفر 

در دل تاریک زندان زیر ضرب تازیانه 

بود خالی جای فرزندت رضا موسی ابن جعفر 

کس نبود از هیفده دختر به بالای سر تو 

تا بگرید بر تو و گیرد عزا موسی ابن جعفر 

تو همای قله نوری و زندانت قفس شد 

در قفس ماند از تو مشتی پر به جا موسی ابن جعفر 

با کدامین جرم بعد از سالها حبس و شکنجه 

سوخت قلب پاکت از زهر جفا موسی ابن جعفر

چون نگرید بر تو میثم ای همای وحی کآخر 

گوشه ی زندان  بدادی جان و گردیدی رها موسی ابن جعفر

دیگر دلم به سیر چمن وا نمی‌شود 

دیگر نشاط، هم نفس ما نمی‌شود 

حتی اگر مسیح، طبیب دلم شود 

دارد جراحتی که مداوا نمی‌شود 

موسی اگر کند گذری سوی کاظمین 

دیگر روان به وادی سینا نمی‌شود 

از زخم‌های سلسله چون یاد آورم 

زنجیر شعله از جگرم وا نمی‌شود 

یک تن نگفت سلسله در آن سیاه چال 

درمان زخم گردن مولا نمی‌شود 

حبس و شکنجه، قعر سیه چال و سلسله 

این احترام یوسف زهرا نمی‌شود 

گویی که آن ستمگر حق ناشناس را 

جز با شکنجه عقده دل وا نمی‌شود 

معصومه تسلیت که نصیب تو بعد از این 

دیگر زیارت رخ بابا نمی‌شود 

مولای من کسی است که در حبس سال‌ها 

غافل دمی ز حی تعالی نمی‌شود 

میثم هر آنچه بر سر عبد خدا رود 

عبد خداست، بندۀ دنیا نمی‌شود

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1989
    کل نظرات : 166
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 64
    تعداد اعضا : 266
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 2,533
    بازديد ديروز : 38,873
    بازديد کننده امروز : 1003
    بازديد کننده ديروز : 14882
    گوگل امروز : 1439
    گوگل ديروز: 22750
    بازديد هفته : 41,406
    بازديد ماه : 251,556
    بازديد سال : 867,984
    بازديد کلي : 5,539,807
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 23.20.166.68
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید