close
تبلیغات در اینترنت
آئین مستان - 175

آئین مستان - 175

آئین مستان - 175

آئین مستان - 175
آئین مستان - 175
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 110 aboozar
3 252 aboozar
1 375 saeednajafi
12 609 aboozar
4 6366 amirsajad
0 2168 aboozar
0 2019 aboozar
0 1831 aboozar
0 3176 aboozar
0 1194 aboozar
1 17357 2505
6 5905 aboozar
0 14266 aboozar
1 2440 masoudfn
1 1572 aboozar
14 3542 aboozar
20 3786 aboozar
0 2673 aboozar
0 1726 aboozar
0 2047 aboozar

افتاده بین حجره و آبش نمی دهند

میگوید آب آب و جوابش نمی دهند

این قوم جاهلی که به دست امام خویش

آب از برای کسب ثوابش نمی دهند

حاجت به آبِ روی زمین ریختن نبود

یک رو به قبله را که عذابش نمی دهند

از بس که کف زدند و شده هلهله به پا

ماندم درون خانه عروسی است یا عزا

در کودکی ای آنکه زدی مشت بر زمین

حالا به جاش آمده زهرا بیا ببین

تو از شنیده های غمش قد خمیده ای

اکنون ببین هر آنچه که قبلا شنیده ای

در پشت درب بسته ی حجره نشسته است

یك مادری كه خسته و پهلو شكسته است

مادر تلاش كرد ولی درب بسته را

دست شكسته اش نتوانست وا كند

این پشت در نشسته یا افتاده از نفس

دستش بلند شد پسرش را دعا كند

میگفت ای خدا نكند مثل كربلا

این بار هم كسی سری از تن جدا كند

آمین فوج فوج كبوتر بلند شد

تا سایه ای برای تنت دست و پا كند

لب تشنه ، دست و پا زده ای مانده بی پناه

این حجره جلوه ایست ز گودال قتلگاه

کدر شده آسمون هوا چه دلگیره

یکی توی غریبی دلخسته می میره

شبیه صیدی که  تو دام صیاده

اجل بالا سرشه اونم گرفتاره

صورتش و روی خاک نهاده نهاده نهاده

جوون امام رضا جواده جواده جواده

وقتی نفس می زنه خونی می شه لبهاش

می لرزه از تب زهر تموم سرتا پاش

خیره نگاش به دره منتظر باباست

پا رو زمین میکشه ذکر لبش زهراست

شده باغ آرزوش چه بی برگ

 شبیه فاطمه شده جوون مرگ

صورتش و روی خاک نهاده نهاده نهاده

جوون امام رضا جواده جواده جواده

جنازش رو میبرن  تو سایه آفتاب

تا همه گریه کنن بازم واسه ی  ارباب

دلا بسوزه همه واسه غم عظما

برای اون بدن بی سر عاشورا

تن حسین رو به خون کشیدن

زیر پای اسبا کوبیدن

این ها به جای اینکه برایت دعا کنند

کف می زنند تا نفست را فدا کنند

یا جای اینکه آب برایت بیاورند

همراه ناله ی تو چه رقصی به پا کنند

باید فرشته ها، همه با بال های خود

فکری برای چشمِ پر اشک رضا کنند

هر چند تشنه ای ولی آبت نمی دهند

تا زودتر تو را ز سر خویش وا کنند

این قدر پیش چشم همه دست و پا مزن

اینها قرار نیست به تو اعتنا کنند

بال فرشته های خدا هست پس چرا؟

این چند تا کنیز تو را جابجا کنند

حالا که می برند تو را روی پشت بام

آیا نمی شود که کمی هم حیا کنند

تا بام می برند که شاید سر تو را

در بین راه، با لبه ای آشنا کنند

حالا کبوتران پر خود را گشوده اند

یک سایبان برای تنت دست و پا کنند

علی اکبر لطیفیان

سوخت از زهر هلاهل جگرم مادر جان

تیره شد روز به پیش نظرم مادر جان

من در این حجره ‏ى در بسته خود مى ‏پیچم

كس نداند كه چه آمد به سرم مادر جان

نكشد گر كه مرا زهر جفا خواهد كشت

خنده‏ ى همسر بیداد گرم مادر جان

من جوادم كه به یاد تو سخن مى‏ گویم

چون ترا از همه مشتاق ترم مادر جان

همچو شمعى اثر زهر ستم آبم كرد

سوخت پروانه صفت بال و پرم مادرجان

همسرم پشت در خانه به دست افشانى

من به یاد تو و مسمار درم مادر جان

چون تو در فصل جوانى ز جهان سیر شدم

كه زده داغ تو بر جان شررم مادر جان

به لب خشك من غمزده آبى برسان

كز عطش سوخته پا تا به سرم مادر جان

شعر (ژولیده) گواهى دهد از غربت من

دوست دارم كه بیایى به برم مادرجان

شاعر:ژولیده نیشابوری

لب تشنه بود ، تشنه ی یک جرعه آب بود

مردی که درد های دلش بی حساب بود

پا می کشید گوشه ی حجره به روی خاک

پروانه وار غرق تب و التهاب بود

از بسکه شعله ور شده بود آتش دلش

حتی نفس نفس زدنش هم عذاب بود

در ازدحام و هلهله های کنیزکان

فریاد استغاثه ی او بی جواب بود

یک جرعه آب نذر امامش کسی نکرد

هر چند آب دادن تشنه ثواب بود

آخر شبیه جد غریبش شهید شد

آری دعای خسته دلان مستجاب بود

غربت برای آل علی تازگی نداشت

در آن دیار کشتن مظلوم باب بود

تا سایه بان پیکر نورانیش شوند

بال کبوتران حرم را شتاب بود

اما فدای بی کفن دشت کربلا

آلاله ای که زخم تنش بی حساب بود

هم تیغ و نیزه خون تنش را مکیده بود

هم داغدیده ی شرر آفتاب بود

خانه ی دل از غم آن آشنا آتش گرفت

یا که گویم قلب او هم از جفا آتش گرفت

زهر کینه همچو میخی روی سینه جا گرفت

سینه و قلب و همه جای شما آتش گرفت

آنقدر از چشم خود خون جگر می ریختی

تا که از هرمش همی چشم شما آتش گرفت

جای آنکه او بنوشاند تو را از آب و شیر

جای آن از زهر جسمت تا به پا آتش گرفت

گرچه می سوخت اما قبل از این ها این جگر

از غم داغ غریب کربلا آتش گرفت

سروده : جعفرابوالفتحی

مادر بیا مرغ دل من را تو پر کن

قدری بیا جان کندن من را نظر کن

تو در مدینه گفته ای عجّل وفاتی

با دست خود از این دعا بر این پسر کن

از سوز سم سوزد همی روی منیرم

تیره تماشای رخم از این شرر کن

قدری بیا رأس مرا بر دامنت گیر

این لحظه ها را پیش من امشب تو سر کن

لب تشنه باشم همچو جدم لحظه ی مرگ

کام مرا با اشک چشم خویش تر کن

این لحظه های آخرم بسیار سخت است

با خنده ات تو خستگی از من بدر کن

مادر ز سوز درب و سینه این جگر سوخت

درد خودت را جستجو در این جگر کن

امشب مرا درد خیام و آل عشق است

از پیش من تا خیمه های او سفر کن

با من بگو مادر چه بگذشته به حالت

تعریف از درد سر و درد کمر کن

هستی تو مرهم مادرم بر زخم قلبم

ای مرهم زخم دل و سینه اثر کن

جسمم به روی بام و جانم نزد بابا

فکری به حال دفن جسم محتضر کن

سروده : جعفرابوالفتحی

آن شب درون حجره مردی ناله می کرد

با ناله اش خون گریه باغ لاله می کرد

آن شب گلی پژمرده در دست خزان بود

از نیش خاری خسته قلب باغبان بود

پروانه را بال و پری از کینه می سوخت

آن شب دلی از تشنگی در سینه می سوخت

آن شب جواد ابن الرضا در تاب و تب بود

چون جد مظلومش حسین خشکیده لب بود

از تشنگی مرغ دلش فریاد می زد

آتش به دام و دانه ی صیاد می زد

جاری ز جام دیده اش خوناب می شد

مانند شمعی پیکر او آب می شد

با اشک چشمش باغ دین را زنده می کرد

بر گریه ی او همسر او خنده می کرد

در نوبهاران نخل عمرش گشت بی برگ

در نوجوانی همچو مادر شد جوان مرگ

در حال اغما نقش لب رازی مگو داشت

گویی به زهرا مادر خود گفت و گو داشت

می گفت آخر رشته ی عمرم گسستند

آنان که پهلوی تو را از در شکستند

جواد الائمه غریبه

ای مرگ مدد کن که من زار بمیرم  

ای زهر خلاصم کن و بگذار بمیرم

بگذار در این خانه که غمخانه من بود

تنها و غریب از ستم یار بمیرم

بگذار با سوز درون و لب عطشان

یکبار زنم ناله و صد بار بمیرم

بگذار که چون فاطمه هنگام جوانی

در خانه ی در بسته ی خود زار بمیرم

جواد الائمه غریبه

بگذار که بی شیون و آرام شوم آب

 چون شمع که سوزد به شب تار بمیرم

بگذار در این خانه در بسته ی خاموش

 از یار کِشم محنت و آزار بمیرم

بگذار چو مرغی که قفس قتلگه اش بود

 بیگانه و تنها و گرفتار بمیرم

جواد الائمه غریبه

دردا که گشت با من

 بیگانه یار جانى

با دست خود مرا کشت

 لب تشنه در جوانى

واویلتا واویلا

من از نفس فتادم

 بر خاک رخ نهادم

او مى زند به مرگم

 لبخند شادمانى

واویلتا واویلا

بر دیده ام ستاره

 در سینه ام شراره

با قلب پاره پاره

 رفتم ز دار فانى

واویلتا واویلا

دردا که گشت با من

 بیگانه یار جانى

با دست خود مرا کشت

 لب تشنه در جوانى

واویلتا واویلا

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2041
    کل نظرات : 170
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 53
    تعداد اعضا : 271
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 6,121
    بازديد ديروز : 5,869
    بازديد کننده امروز : 2567
    بازديد کننده ديروز : 2283
    گوگل امروز : 3098
    گوگل ديروز: 2729
    بازديد هفته : 6,121
    بازديد ماه : 160,847
    بازديد سال : 1,198,550
    بازديد کلي : 5,870,373
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.81.45.122
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید