close
تبلیغات در اینترنت
متن روضه

متن روضه

متن روضه

متن روضه
متن روضه
جایگاه شما !

آخرین ارسالی های انجمن

عنوان پاسخ بازديد توسط
0 82 aboozar
3 244 aboozar
1 358 saeednajafi
12 581 aboozar
4 6336 amirsajad
0 2153 aboozar
0 1996 aboozar
0 1820 aboozar
0 3151 aboozar
0 1179 aboozar
1 17312 2505
6 5861 aboozar
0 14245 aboozar
1 2431 masoudfn
1 1565 aboozar
14 3519 aboozar
20 3759 aboozar
0 2666 aboozar
0 1714 aboozar
0 2030 aboozar

سید مهدی میرداماد

رسید قافله ای از غم  سفر لبریز

دوباره زنده شد آن خاطرات حزن انگیز

یکی یکی همه نیلی و زرد افتادند

شبیه برگ درختان به موسم پاییز

روایت میگه:یکی یکی از بالای شترها افتادند،نذاشتند شتر ها زمین بشینه،تا رسیدن کربلا همه زن و بچه ها خودشون رو پرت کردن روی خاک

به بوی پیروهنی هر کدام می گیرند

یکی بهانه ی یوسف یکی سراغ عزیز

همه دارند گریه می کنند،همه دارن شیون می کنند،دیدی یه جایی پنجاه نفر هم گریه کنند یه صدای گریه مشخص ، حالا بین همه ی گریه های فردا:

صدای شیونی آمد که جان عالم سوخت

صدای شیون زینب برادرم برخیز

غریب و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای تو ام نیست هیچ دست آویز

چونان شدم که تو می خواستی دَم  رفتن

ندید اشک مرا این جماعت خون ریز

زبان حیدری ام دم به دم قیامت کرد

نگاه فاطمی ام شعله های رستاخیز

اگر چه دست مرا بسته بود دشمن تو

اسیر من شدم و او نداشت راه گریز

هراس دشمنت از محکمات قرآن بود

نداشت چاره و برداشت خیزران به ستیز

دیدحریف   زینب نمیشه، دید صدای تو ساکت نمیشه، دید آبروش داره میره، دیدم چوب  خیزران رو بلند کرد، حسین.. 

تو سنگ خورده ای آری، شکسته ای من هم

تو شعله ور شده ای، داغ دیده ای من نیز

زندگی بعد تو عذابه

رو دست من جای طنابه

تموم گلهات و آوردم

اما یکی موند تو خرابه

جای کبودی رو چشامه

سوغاتی  کوفه و شامه

چادر خاکیه رقیه

ببین داداش شال سیامه

هر کاری کردم که بمونه اما نشد اما نشد وای

نمیره زیر تازیونه اما نشد اما نشد

خواستم سر تو رو نبینه اما نشد اما نشد

همسفرم شه تا مدینه اما نشد اما نشد

فدای اون زینبی که پنجاه سال همه جا حسینش رو دیده،رسید کربلا دید حسینش زیر خاک ، زینب طاقت نیاورد،تا رسید کنار قبر گریبانش رو پاره کرد،تو زیر خاک باشی حسین،ای حسین....

روضه اربعین حسینی (ع) - رسید قافله ای از غم  سفر لبریز - سید مهدی میرداماد 

 

 

حاج محمود کریمی

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللهِ وَ عَلَى الاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْاَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

با این که خمیده خسته عمه

هستیم همه ز هستِ عمه

طاغوت شکست با کلامش

با آه دل شکسته عمه

با دست میان بند زنجیر

از گردن دین گسسته عمه

این طور که او مراقب ماست

با گردن و دست بسته عمه

حتما پدرم تمام ما را

آن روز سپرده دست عمه

+وقتی صدا زد حسین زن و بچه رو به کی میسپاری دست رو سینه زینب گذاشت آرام شد یعنی به تو میسپارم.....

حتما پدرم تمام ما را

آن روز سپرده دست عمه

در حیرت از اقتدار اویم

+وقتی مقابل یزید قرار گرفت، یه زن با چندتا زن و بچهٔ دیگه مولا بیمار ما، خانم فرمود: عددی نیست من بخوام با تو حرف بزنم...

در حیرت از اقتدار اویم

از غیر حسین رسته عمه

هر گاه حرم بخواب رفته

چون شیر نری نشسته عمه

شمشیر علیست در کلامش

ای جانم ناز شست عمه

جانم به فدات ای دلاور

شمشیر علی نه خسته عمه

+ شعر از زبان امام سجاد خوندم مبنی بر اینکه همه بچه ها گفتند عمه نبود همه ما رفته بودیم، خدا سایع عممون بالا سرمون نگه داره...

از غم آل حق شده گریه و دیده همنشین

اشک چکد به سینه با اذن امیرمومنین

دست نیاز می زند بر سر و سینهٔ خودش

آه نماز می کشد شعله به جان اهل دین

روضه گرفته آسمان آب شده است نوحه خوان

ز آتش قلب فاطمه لرزه فتاده بر زمین

میرود آن امام که از برکات سجده اش

باز شدست راه دل تا خود رب العالمین

صفحه به صفحه عشق را صفحه ای از صحیفه اش

سجده کنان رقم زده حضرت زین العابدین

آن که ز گریه های او سنگ به گریه آمده

خوانده میان گریه ها داغ حسین را چنین

گر چه غمی به وسعت کرب و بلا نمیشود

هیچ کجا به سختی شام بلا نمیشود

+ ان شاءالله همین جمع بقیع با هم گریه کنیم...الان زائر نداره....

گر چه غمی به وسعت کرب و بلا نمیشود

هیچ کجا به سختی شام بلا نمیشود

ز بس که گریه کرده ام خون شده هر دو دیده ام

نفس گرفته عاشقی از نفس بریده ام

گر چه گرفته از عطش شعله ز پای تا سرم

گر چه تنم گرفته گُر زهر جفا چشیده ام

گر چه در آخرین دمم دم ز فراق میزنم

شعله زند به جان من آه ز دل کشیده ام

گر چه به چشم خویش تن روز دهم مصائب

 گودی قتلگاه را از دل خیمه دیده ام

گر چه به گوش خویشتن از لب خشک تشنه ها

از دم زیر دشتنه ها وا عطشا شنیده ام

این همه داغ دیده ام این همه روضه خوانده ام

باز در این عزا ببین من به کجا رسیده ام

که سالهاست دیده از اشک رها نمیشود

هیچ کجا به سختی شام بلا نمیشود

پرده به پرده در نظر میرود از برابرم

بعد وداع آخرش میرود اکبر از حرم

+اینا رو دیدم داداشم اومد تو خیمه ها زن و بچه دورش گرفتن، کجا میری؟ صدای بابام بلند شد راش کنید این غرق در خداست، ساعتی دیگر صدای برادرم شنیدم، ابتاه هذا جدی رسول الله...

+از در خیمه بیرون آمدم دیدم بدن داداشمُ رو عبا دارن میارن...

قاسم و اذن رفتن و بوسه نعل بر تن و

طعم عسل چشیدن طفل عموی اطهرم

نالهٔ آب آب را شرم رخ رباب را

بر روی دست باب خود ذبح علی اصغرم

ساقی بی قرار را خیمه و انتظار را

عمه که با برادرش، گفت چه شد برادرم

حملهٔ تیغ و دشنه را، خاک و گلوی تشنه را

عمه کنار قتلگه گرفت چشم خواهرم

بر روی نیزه ماه را آتش و خیمه گاه را

ناله خواهرم که گفت عمه کجاست معجرم

گر چه دلم از این همه غصه جدا نمیشود

هیچ کجا به سختی شام بلا نمیشود

+آقا جان این همه مصیبت تا میگن کجا سخت گذشت می فرمایید: الشام الشام الشام... مگه شام چه خبر شد؟ فرمود: هفت تا مصیبت تو شام به ما وارد شد، چندتاشو برا شما گریه کنا بخونم...

پشت در دروازه ساعات...

+برای روضه شام نمیدونم چطور میخوای ناله بزنی... اما هر جا ناموست میخواد بره میگی حتما یه مرد باهات باشه، شده بچه باهاش میفرستی، آل الله آخر غیرتن لذا مادر وقتی به مسجد رفت حسن با خودش برد، حسن هم دنبال مادر راه افتاد، هزار سال داریم از اون همراهی میسوزیم....

پشت در دروازه ی ساعات

پیش نگاه خیل نامحرم

+یه گوشه اهل بیت رو جمع کرده بودن مردم برا تماشا میومدن، حالا چرا چند روز موندن، واسه اینکه شهر رو آذین ببندن... یه عده داشتن سنگ جمع میکردن... مردم برا سربازاشون غذا میاوردن ... الشام ...

پشت در دروازه ی ساعات

پیش نگاه خیل نامحرم

با دیدن ناموس آل الله

من آرزوی مرگ میکردم

تو ازدحام کوچه های شام

دیدم یکی از بچه ها گم شد

دیدم سر بابا زمین افتاد

بین جماعت زیر پا گم شد

ای وای از اون وقتی که اون نامرد

آتیش به مغز استخوان میزد

ما،بغضمون توی گلو موندو

اونم با چوب خیزرون میزد

الشام ... الشام ... الشام ...

+چهل سال با همین روضه گریه کرد...

الشام ... الشام ... الشام ...

دیدم که مردم روی پشت بوم

واسه تماشای ما میشینن

ما اهل بیت و اصل دین هستیم

میگفتن اینا خارج از دینن

ای وای از اون شب که تو ویرونه

تا صبح هر شب بچه هق هق کرد

بابام اومد ویرونه روشن شد

از فرط گریه خواهرم دق کرد

+تو بازار دید یه گوسفندی رو ذبح کردن، ایستاد، سوال کرد به این حیوان آب دادی یا نه؟ آری آقا جان دستور دینمونه اول دادم بهش خیالتون راحت، های های شروع کرد ناله زدن، یادم نمیره باباصدا میزد وای جگرم از تشنگی ..... ای حسین ....

+از قول مادرش فاطمه یه جمله روضه گفت: بنی قتلوک عزیزم کشتنت ومن شرب ماء منعوک آب بهت ندادن ... ای حسین ....

+شب شهادت امام سجاد هرکی حاجتی داره، هر کی گره به کار داره، صدر حاجاتمون فرج امام زمان(عج) ای خدا فرج آقامون برسان ....

 دانلود بخش اول

روضه شهادت امام سجاد (ع) - با این که خمیده خسته عمه - حاج محمود کریمی

دانلود بخش دوم

روضه شهادت امام سجاد (ع) - قاسم و اذن رفتن و بوسه ی نعل بر تن  - حاج محمود کریمی

حسن خلج

 

منم قاهر ، منم والی ، منم غالب

منم لحظه به لحظه درد را طالب

حسین ابن علی را اولین نائب

علی ابن حسین ابن علی ابن ابیطالب ...

منم دریایِ بی ساحل

منم پیغمبری که کربلا بر او شده نازل

نه یک بخشش!تمام بخش هایش کاملاً کامل

تمام کربلا با سوره های قاسم و عون و علی اکبرو

آیات کوتاه علی اصغر و آیات مکی ابوفاضل

منم آنکه سنان و ازرق و خولی و شمر و حرمله

با هم مرا گشتند هی قاتل

همین که چشم وا کردم خودم دیدیم علی اکبر ارباب پیش چشم بابایم قدم میزد

قدم میزد دل بابا و نظم شانه های محکم عباس و سقف آسمان را با قدم هایش بهم میزد

برای قد بابایم خمیدن را رقم میزد ...

همین که چشم بستم در میان دشت غوغا شد

همین که چشم وا کردم بمیرم قاتلش از پیکرش پا شد

نفهمیدم چه شد از حال رفتم

تا صدایی آمد از دشمن چرا ساکت نشستید؟..آی فرزند رشیدش در میان خاک صحرا اربا اربا شد ...

بازم بگم چی دیدم ؟!!...

هراسان نجمه را دیدم که بالای سر نعشی کشیده ...

گوییا داغ امام مجتبی دیده

که قاسم هست اگر چون آن جگر گوشه برایش مثل آن روزی که می امد

جگر های حسن در تشت حالا پیکر قاسم میان دشت روی خاک پاشیده ...

آخ نمی دونید چه روزی بود اون روز ... چشمم و باز میکردم یه غمِ تازه ...

دوباره چشم بستم ناگهان تسبیح خاک کربلا افتاد از دستم

صدای داغ هل من ناصرا در گوش من پیچید

پدر بر روی دستش برد اصغر را  ...

 دل خانم رباب آشوب شد ترسید،گمانم قاتلش را که کمان برداشت بین آن جماعت دید

نمی گویم چه شد اما پدر خون علی اصغرش را در هوا پاشید ...

نمی گویم چه شد اما پدر در موقع برگشت می لرزید

نمی گویم چه شد اما پدر گم کرد دست و پای خود را و عبایش را به سرعت دور او پیچید ...

همین که رفت پشت خیمه من هم رفتم از حال و

همین که حال من آمد به جایش،خودم دیدم که دارد میرود با چکمه شمر آنجا توی گودال ...

دوباره رفتم از هوش و صدای شیحه اسبی که خون میریخت از زین و تن و سم و سر و یال و دهانش ....

حسین ......

اگر این است تاثیر شنیدن

شنیدن کی بود مانند دیدن ...

باعثِ این شد،بفهمم که پدر هم بی گمان رفته

و با علم امامت خود ببینم که پس از شمر لعین در گودی گودال

با نیزه سنان رفته و از بس لطمه دیده سر به نوک نیزه،با زحمت ... نه ! با یک تکان رفته ...

وزینب بعد از آنی که نیزه و شمشیرها را پس زده ، سمت حرم لطمه زنان ....

منم من حضرت سجاد راوی هزاران روضۀ مکشوف

آنجا که خودم دیدم سر بابا ز روی نیزه اش افتاد

منم اصلا خوده روضه که هی مجلس به مجلس میرود از کربلا تا شام

منم آن مجلسی که سوخته زیر آتشی که ریخته از بام ...

منم آن مجلسی که آخرش از اول لبریز اشکش میشود پیدا

منم آن مجلس کنج خرابه ، آه ،وقتی روضه خوانی میکند طفل سه ساله با سر بابا

منم آن مجلسی که روضه اش پایان نمی گیرد

در این مجلس رقیه تشنه است اما نمی دانم چرا باران نمیگیرد ...

منم آن مجلسی که دعوتی هایم برای خواندن روضه،سر بر روی نی ماندست

منم بی تاب،منم خسته،منم غمگین،منم والی

منم قالب علی ابن حسین ابن علی ابن ابیطالب ...

 حسین جانم ... حسین جانم ...

حسین جانم جانم جانم .... 

روضه شهادت امام سجاد (ع) بحر طویل - منم قاهر ، منم والی ، منم غالب - حاج حسن خلج

حاج میثم مطیعی

 

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ

چی میشه من بیام پایین پات دست به سینه بگذارم و بگم:

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

سلام من به بقیع و به چار قبر خرابش

+امشب شب شهادت پسرته حسین جان

دریا به دیده ی تر من گریه می کند

آتش ز سوز حنجر من گریه می کند

سنگی که می زنند به فرقم ز روی بام

بر زخم تازه ی سر من گریه می کند

+تو هر شهری وقتی یه بزرگی وارد میشه یه آقایی وارد میشه مردم شهر گل میریزند روی سرش میگن خوش آمدی؛وقتی کوفه رفت با کاروان زن ها و بی بی ها همه سنگ میزدند...وقتی رسید شهر شام هم هلهله میکنند هم دخترها رو کتک میزنند،شاید زبون حال آقامون این باشه:مردم کوفه و شام،به من علی بن الحسین سنگ بزنید ولی دیگه به سر بابای مظلوم من سنگ پرتاب نکنید...حسین...حسین...

از حلقه های سلسله خون می چکد چو اشک

زنجیر هم به پیکر من گریه می کند

+آخه مقاتل میگن وقتی امام باقر بدن نازنین باباش رو غسل میداد،راوی میگه بدن نازنین زین العابدین رو روی سنگ غسل گذاشت،پرده ای زدند که آقا زاده بابای نازنینش رو راحت غسل بده؛میگه یه وقت شروع کرد های های گریه کردن؛میگه روم نشد اونجا سوال کنم،زین العابدین رو دفن کرد،بعد از مدتی خدمتش رسیدم آقاجان وقتی پدر نازنینت رو غسل میدادی،گریه میکردی! میگه فرمود:وقتی بابام رو غسل میدادم اثر غل و زنجیر جامعه به گردن و پاها و ران مبارکش باقی بود،میخوام بگم یا باقرالعلوم! بابای مظلومت رو غسل دادی یه وقت شروع کردی گریه کردن،یه شبی هم وقتی مردم مدینه خوابیده بودند جد مظلومم امیرالمومنین عزیزدلش رو غسل میداد،به بچه هاش گفته بود آروم گریه کنید صدامونو کسی نشنوه یه وقت دیدند علی دست از غسل کشید،سر به دیوار گذاشت،علی جونم مگه نگفتی آروم گریه کنند...

+چرا بلند بلند گریه میکنی؟نمیدونستم بازوش...پهلوش...میگه یه وقت صدا زد  یا حسن یا حسین یا زینب یا ام کلثوم! هَلُمّوا ! هَلُمّوا ! تَزَوَّدوا اُمّکُمبیاید از مادر توشه برگیرید!  فَهَذَا الْفِرَاقُ‏ وَ اللِّقَاءُ فِی الْجَنَّةِ  بچه ها امشب شب خداحافظیه، دیدار دیگه به قیامت و بهشت، امیرالمومنین میفرمایند:حسنین خودشون رو به روی سینه ی مادر انداختند، همون سینه ای که،علی فرمود:اُشهِدالله اَنَّها قد حَنَّتزهرا چنان صیحه ای زد وَ مَدَّتْ یَدَیْهَا دست ها رو از کفن بیرون آوردوَ ضَمَّتْهُمَا إِلَى صَدْرِهَا مَلِیّاًحسنین را به سینه چسبانید،یه وقت منادی صدازد علی بچه ها رو بردار، ملائکه به گریه شدند؛گذشت، گذشت عصر عاشورا شد؛یه وقت نازدانه ی امام حسین آمد کربلا،سکینه خاتون خودش رو روی بدن پاره پاره انداخت...شروع کرد با پدر حرف زدن...یه وقت عربای بیابانی آمدند؛فَاجتَمِعَ عدّة ...با یه اهانتی این نازدانه رو به گوشه ای پرتاب کردند...

حسین... 

روضه شهادت امام سجاد (ع) - دریا به دیده ی تر من گریه می کند - حاج میثم مطیعی

 حاج محمود کریمی

با غمت زخم دل غم حاد شد

عشق از تو گرم استمداد شد

روضه مکتوم تفسیر بلا

کاف و ها و یا و عین و صاد شد

یک نفس عاشق شدم همراه تو

طفل اُمیِ دلم استاد شد

ای عیار معرفت پای امام

عاشقی بعد از تو مادر زاد شد

افتاد از سکه بازار همه

از تو هر جا هر زمانی یاد شد

داغ روی داغ دیدی عاقبت

وقت اهدا سر اولاد شد

مِهر شد مُهر تو تا روز ابد

حق به پای کربلا این مُهر زد

شانه هایت هر چه بار غم کشید

چشم هایت غیر زیبایی ندید

انچنان پرورده ای اولاد خویش

پیش ثار الله عبدند و عبید

بین القاب تو خالی می نمود

کُنیه نورانی اُم شهید

عون و جعفر را صدا کردی که هان

شکر و لله نوبت ما هم رسید

تیغ بستی بر کمر هاشان ولی

مانده بین نا امیدی و امید

گفتی اکنون وقت پرواز شماست

باید این توفیق را منت کشید

آخرین سرباز ها یاری کنید

پیش زهرا آبرو داری کنید

+یه وقت مادر خودش میگه برید، من آبروم پیش رباب و ام لیلا نره؛ به خدا قسم اینجوری نبود، از صبح که شد قبل از علی اکبر، ابی عبدالله رو صدا زد، گفت: داداش بزار بچه های من اول برن، اینا ببینن اکبرت رو زمین می افته اصلا روحیشون بهم میریزه، خودم که دوست دارم برات داغ ببینم کنار، اصلا خودمم نخوام اینا آروم قرار ندارن. علی اکبر رفت اینا با یه حسرتی نگاه کردن، رفتن کمک کردن تو عبا داشتن می آوردن علی رو نگاه کردن بهش، بزرگترشون بوده، اصلا انگار یهو حرم خالی شد علی اکبر رفت، قاسم اونطوری، میدونن نوبتشون خواهد رسید، اما بازم دلشوره دارن، لحظه به لحظه هر کس رو زمین افتاد زینب گفت: نوبت ما نشد... آخرش اومد تو خیمه گمان کرد نوبتشونه، لباساشون از قبل آماده گذاشته بودن شمشیراشون تیز کرده بودن، مانده بودن بین نا امیدی و امید، دارن با خودشون فکر می کنن، اگه موضوع این باشه که پدر باشه اذن بده، دیشب به قاسم گفت تو رو میکشن، به ما هم اذن خواهد داد، آماده جنگ شدن دیگه کسی نبود، اومدن جلوی ابی عبدالله سرشون پایین انداختن، دایی جان، خواهرزاده برا دایی هلاکه، زندگیشون دایی شونه، عمرشون دایی شونه، با پسر دایی هاشون بزرگ شدن، سراشون پایین انداختن، دایی جان ما آماده ایم، تا ما هستیم دم از غربت نزن، بوسیدشون فرمود شما برید مادرتون میمیره...

+سرشون پایین انداختن، آروم آروم اومدن طرف خیمه نزدیک خیمه که شدن قدم ها رو تندتر برداشتن، تا رسیدن به خیمه به مادر گفتن: نمیزاره بریم، شروع کردن گریه کردن، مادرِ مادر، مادر شهدا رو ندیدید، کی میدونه مادر شهید یعنی چی، دوتا جوون بزرگ کرده دسته گل

+یه مرتبه همون کلامی که فاطمه به امیرالمومنین از اون جنس، چه خبرته علی جان مثل بچه در رحم زانو بغل گرفتی، فاطمة که نمرده هنوز... دید دارن گریه میکنن گفت: بلند شید آماده شید از میدون نرید بیرون، کوتاه نیاین، پاشید بیاید من یه راهی بلدم، دنبال من بیاید، همه دیدن زینب از خیمه بیرون اومد اما اینبار خیلی محکم داره میاد...

-دید لشکر معنی ایثار را

دست افشانی پای یار را

از حرم پر زد ولی با خویش داشت

بال های جعفر طیار را

دید مولا در نگاهش مادر و

در صلابت حیدر کرار را

سر به زیر و بچه هایش پشت سر

گفت آقا جان همین یکبار را

اذن میدان ده به خواهر زاده هات

رحم کن این عاشق ناچار را

لشکر کوفه نگاهش سمت ماست

+سلیمان از مورچه یه ران ملخی قبول کرد، اینو برا چی آوردی؟ گفت: یا نبی الله ارزشمندترین چیزیه که داشتم برات آوردم، سلیمان ران ملخ قبول کرد؛ بچه های منو قبول نمی کنی...

-لشکر کوفه نگاهش سمت ماست

بر نگردان هدیه های یار را

بچه های من فدای اکبرت

رد نکن ما را به جان مادرت

از وفای خواهر سالار دین

آسمان بر خاک میساید جبین

شیر های بالدار هاشمی

زد به لشکر از یسار و از یمین

هر که در میرفت از چنگال آن

لا جرم میماند در چنگال این

همچو موسی نیل دشمن را شکافت

تیغ اَسباط امیر المومنین

+وقتی میگه پدر و مادرم فدات، یعنی از پدر و مادر مهم تره، خانم زینب جنگ که دید فهمید کار سخت شده برا بچه هاش سریع رفت تو خیمه، چون حسین یه نگاهش به میدان بود یه نگاهش به زینب، دید حسین داره خجالت می کشه رقت تو خیمه نشست، اما گوشش دار می شنوه، این دوتا آقازاده اومدن تو میدون، تا تو خیمه بودن میگفتن: دایی جان، نوه های علی هستن، زینب اینا رو بزرگ کرده، اومدن جلوی لشگر نگفتن حسین دایی ماست، از مادر خودشون معرفی کردن، گفتن آی اونایی که نمی شناسید بدونید ما پسرای زینبیم، واسه ی اینکه بدونن حسین همه یاراش میان همه براش میمیرن، تا یار داره کسی نمیتونه نزدیکش بشه...

+به لشکر زدن، از دو طرف لشکر؛ صدای فریادشون بلند میشد، امیری حسین و نعم الامیر، خواهرزاده ها دار اینجوری میگن...

-همچو موسی نیل دشمن را شکافت

تیغ اَسباط امیر المومنین

دید زینب اولین قربانی اش

غرق خون افتاد بر روی زمین

رنگ از رخسار ثارالله پرید

زیر لب فرمود زینب آفرین

در میان خیمه کرد این زمزمه

رو سفیدم کرد پیش فاطمه

ای رباب، ای نجمه، ای اهل حرم

بچه ها رفتند پیش مادرم

خوب شد رفتند در راه حسین

ور نه میمردند از داغ حرم

خوب شد مولا قبول هدیه کرد

ور نه میکردم چه خاکی بر سرم

خوب شد دیگر نمیبینند که

تازیانه میخورد بر پیکرم

+مگر کسی توان دل امام حسن و امام حسین و داره، نه والا؛ امام حسن دلش دل خدایی با اون قدرت بود، دید مادرشُ زدن، تحمل کرد؛ این بچه نمی تونستن ببینن، تو مقاتل نوشتن چهل نفر از اعراب اومدن، طرف زینب نمیشه رفت، ناموس خداست؛ چهل نفر اومدن اول با کعب نی بلندش کردن شروع کردن به تازیانه زدن، خانم این وسط اگه بچه هاش میدیدن واقعاً ‌زنده میموندن، حالا این کنار حسین...

-خوب شد دیگر نمیبینند رفت

بر سر نیزه، سر تاج سرم

خوب شد دیگر نمیبینند سوخت

خیمه و اطفال و موی و معجرم

اینکه اینک بین خیمه خاموشم

از حسین خود خجالت میکشم

ای حسین...

روضه شب دوم محرم ورود کاروان ب کربلا - با غمت زخم دل غم حاد شد - محمود کریمی

 

محمدرضا طاهری

سر دواندن نیست رسم دلبری

گریه ام را از چه در می آوری

بگذر اصلاً از برادر خواهری

حق این پنجاه سال مادری

دست رد بر سینۀ من میزنی

نه دلت آمد دلم را بشکنی

+چرا نمیزاری بچه هام برن حسین

-التماست میکنم رو میزنم

میشوی راضی،زانو میزنم

نه بگویی چنگ در مو میزنم

باز حرف از زخم پهلو میزنم

واقفم این تحفه ها ناقابل است

آب تا باشد تیمم باطل است

اما پیش مرگ اصغرت هستند که

نه ... سیاهی لشکرت هستن که

ذوالفقار خواهرت هستند که

لایق دو رو برت هستند که

گشته از داغ پسر مویت سفید

حق زینب نیست سهمی از شهید

+چرا میخوای قیامت پیش مادرم خجالت زده بشم

-آه ... میخوای نمیرم نه نگو

درحضورت سر به زیرم نه نگو

حضرت نعم الامیرم نه نگو

منتت را می پذیرم نه نگو

آبرویم بسته بر این خواهشم

رد کنی خیلی خجالت می کشم

التفاتی کن که خواهر زاده ات

از شهیدانت عقب افتاده اند

جان به کف بهر مصاف آماده اند

لب کنی تر سر برایت داده اند

این دو اسماعیل من قربان تو

هستی زینب بلا گردان تو

+گفت داداش امتحانشون کن قربونت برم

-امتحان کن تا ببینی کاری اند

شیرهای بیشۀ کراری اند

غیرت زهرا به وقت یاری اند

آشنا با رزم و میدان داری اند

درس عشقجنگ از بر کرده اند

خوب شاگردی اکبر کرده اند

رخصتی تا ترک جان و سر کنند

 در یم خون چهره زیباتر کنند

رو سفیدی قسمت مادر کنند

از شمار زخم تو کمتر کنند

من شریکت نیستم دل دل نکن

جان زینب کار را مشکل نکن

حسین من ... عزیز دلم ...

میکنی در حقم آقایی حسین

باز در صبر و شکیبایی حسین

بین خون گفتند تا دایی حسین

باز گرداندست تنهایی حسین

زینبت اسباب زحمت شد ببخش

باز زخمی روی زخمت شد ببخش

+هی میگه باید بمونن اینا،من خجالت داداشمو کشیدم بسم ... خجالت امام حسن و کشیدم بسم ... زینبم اینا باید کنار تو باشن ... گفت داداش :

-بمونن رو نیزها سر ببینن

یا کتک خوردن مادر ببینن

من پیش اینا خجالت میکشم

بمونن منو بی معجر ببینند

کبودی های تنم دیدن داره

یا طناب گردنم دیدن داره

وسط یه عده نامحرم حسین

تازیانه خوردنم دیدن داره

+این دیگه مال اون موقعی که ابی عبدالله اجازه داد رفتن ... محمد رفت ، نوشتن ده نفر رو به تنهایی رو زمین انداخت ... عون رفت سه سواره رو روزمین انداخت،هجده نفر پیاده رو نوه های جعفر طیارن ...رجز میخونند امیری حسینٌ و نعم الامیر ... حالا وقتی رو خاک افتادن هی حسین داره نگاه میکنه،آخه برا علی اکبر زودتر از حسین تو میدون بود ... برا قاسم زودتر از حسین تو میدون بود،این بچه ها رو رو دست گرفته؛ نگاه میکنه ببینه زینب میاد یا نه ... هر چی نگاه کرد دید از خواهر خبری نشد،عوضش زینب توی خیمه آروم میخوند

بمیرم بال و پرت درد میگیره

داری میری باز سرت درد میگیره

بدناشونو میخوام چکار کنم

بزا باشن کمرت درد میگیره

+برا خیلی ها جای تعجب داشت،چرا زینب برا این بچه ها از خیمه بیرون نیومد این سوال رو گذاشت تو مدینه جواب داد وقتی عبدالله بن جعفر داره دنبال خانمش میگرده،یک به یک محمل ها رو داره سر میزنه،رسید به محمل زینب،نشناخت خانومش و ،گفت خانوم من زینب ندیدی  یه نگاه کرد به عبدالله،گفت حق داری من نشناسی آره من اون زینب نیستم که از پیش تو رفتم،عبدالله جلو چشای من سر حسین رو بریدند ...

هی روضه خوند هی عبدالله گریه کرد،همه حرفا که تموم شد گفت بی بی یه گلایه دارم ازت ... شنیدم برا علی اکبر زودتر از داداشت رفتی ... بالا سر قاسم رفتی،بالا سر شهدای بنی هاشم رفتی،مگه بچه های من قابل نبودند،چرا نرفتی بالا سرشون

گفت عبدالله تو دیگه چرا از من این سوال و میکنیبحق داداشم قسم،ترسیدم نگاش به نگاه من بیفته ازمن خجالت بکشه،گفتم حسین  خجالت زد ام نشه،زینب گذاشت تا موقعی که برگشته کربلا،گفت داداش یادته از خیمه بیرون نیومدم که ازمن خجالت نکشی

میخوای جبران کنی برا خواهر الان وقتشه ... همه بچه هاتو سالم آوردم،اگه میخوای خجالت نکشم اسم رقیه تو نیار ... گوشۀ خرابه جون داد

روضه طفلان حضرت زینب (س) شب چهارم محرم -سر دواندن نیست رسم دلبری- محمدرضا طاهری

 

 

سید مهدی میرداماد

 

 

 

عزیز فاطمه حرم ولی حر گرفتارم

+اسمم حر هست در ظاهر آزادم ، اما گرفتارم ... اون روایت عجیب رو که امام رد میشد از در خانه ای تو مدینه ، دید صدای ساز و دهل و طبل میاد در زد ، غلام در باز کرد،گفت به من بگو صاحب این خونه  حر هست یا بنده است ؟ آزاد یا گرفتار ؟ گفت نه آقا آزاد ... حضرت فرمود اگه بنده بود گناه نمیکرد .. چون آزاد داره گناه می کنه ... وقتی در بست صاحب خانه ازش پرسید چی بهت گفت دم در؟ گفت : یه آقایی رد شد گفت صاحب خانه حر یا بنده هست ؟ گفتم حر آزاد  گفت چون آزاد داره گناه میکنه ... دوید پابرهنه دنبال امام ... یه جملۀ امام عوضش کرد ... حرم وقتی بندۀ امام شد از همۀ تعلقات آزاد شد ، تازه حر شد ... مواظب باشیم *

-عزیز فاطمه حرم ولی حر گرفتارم

گنهکارم ، گنهکارم ، گنهکارم ...

سرشک شرم بر رخسار چشمم بسته از خجلت

اگر چه از نظر افتاده ام،تنها تو را دارم

+آقاجانم،بزار از چشم همۀ دنیا بیفتیم،اما حسین ما رو بخره،این یعنی معامله پر سود*

-نگاهم کن،نگاهم کن،پناهم ده،پناهم ده

تو و آن لطف سرشار من این جرم بسیارم

میان آن همه دشمن تو کردی دوستی بامن

دلم درخواب غفلت بود چشمت کرد بیدارم

نه تنها ترک دشمن کرده ام با دوست پیوستم

من از راه آمدم،تا سر به پای دوست بسپارم

+تاریخ می نویسه حر یه معلم داشت تو نوجوانی،به نام  ابو عامر تاریخ مینویسه خیلی حر تو کربلا تو اون تصمیم مهمش نقش اون معلم واضح مشهوداین معلم که آدم رو تو این مسیر هدایت میکنه،خوش بحال اونایی که معلم خوب دارنچی بهش گفته بود؟ به حر تو نوجوانی یه درسی داده بود . حر اگه یه روز سر دو راهی قرار گرفتی،نمیدونستی کدوم راه درسته ببین کدوم راه به نفع دنیای تو نیست به سود آخرتت ... همون راه،راه درسته ... راهی که به نفع آخرتت باشه رو انتخاب کن ... حر ایستاد،یه طرف عمر سعد،یه طرف اباعبدالله ... راهش کج کرد،کجا داری میری حر ؟ ...الله اکبر ... حواسمون باشه تو تصمیماتمون حواسمون جمع باشه یه شبه میتونیم فاصله ها رو طی کنیم .. سعود کنیم شهداء مگه کجایی بودن ؟ مال کجا بودن ؟ یه شبه ره صد ساله رفتن،جاودانه شدن . حر یه لحظه از دل دشمن اومد بغل سید الشهداء ...

-نه تنها ترک دشمن کرده ام با دوست پیوستم

من از راه آمدم،تا سر به پای دوست بسپارم

 

اگر چه از گناهم در گذشتی باز می باید

که از دست علمدار رشیدت بوسه بردارم

+چند جور حالات حر رو نوشتند ، وقتی برگشت به طرف ابی عبدالله،چکمه هاشو انداخت گردنش،کلاه خودش برداشت،موهاشو آشفته و پریشان کرد ... بعضی ها نوشتند به غلامش گفت من رو خاکا بکش که سر و صورتم خاکی بشه ... اما اینها مهم نیست مهمش اینجاست میدونی چه کرد؟ اول رفت سراغ عباس ... از راه اباالفضل وارد شد ... اول اومد پیش عباس اذن گرفت ... عباس برو به حسین بگو من غلط کردم ... عباس تو آبرو دار این خیمه هایی ...

اونایی که کربلا میرید اول میرید حرم اباالفضل،تا عباس اجازه نده نمیری سمت حرم داداشش ... بابا همه کاره عباس چه جوری بگم باب الحسین عباس ...این هنر حر بود این زرنگی حر بود اول اومد دست عباس بوسید ... گفت عباس ، عباس تو رو خدا برو به حسین سفارش حر  بکن ... دوتایی اومدن محضر ابی عبدالله ...بعضی ها نوشتند اینقدر آشفته بود حر ابی عبدالله تا نگاش کرد با تعجب گفت،کی هستی ؟ بارها حر رو دیده،اما سر وضع حر رو که دیدمن انت یا شیخ ؟ تو کی هستی ؟ خودش دست گرفت زیر صورت حر سر آورد بالا تو حری دیگه سر تو پایین ننداز ... کسی درخونۀ من میاد سربلند عالم ... تو دیگه مال خودمی ... از این به بعد حر منی ... آقاجان :

-نگه کردی به حر ، حر یزیدی گشت زهرایی

به یمن وصل تو خورشید سر زد از شب تارم

+رفت میدان ، نه خودش تاریخ ورق بزن اول پسرش فرستاد ... الله اکبر ... بعضی ها نوشتن دوتا پسر داشت بعضی ها میگن یه دونه . میگن لشگر دشمن بهش گفتن اول خودت بکشیم یا پسرت ؟ یا اول پسر تو بعد خودت؟ گفت نه میخوام بچه م فدای حسین بشه جلو چشم ،اول بچه مو بکشید ... الله اکبر ... بهش گفتن چرا ؟ گفت میترسم اول منو بکشید،پاهای بچم سست بشه برگرده ... من میخوام بچه هامم فدای حسین بشن ...مصعب داداششم رفت ، عین عباس ... ببین کسی که دستش به دست عباس بخوره ، اینجوری بار میاد ... عباس هم اول برادرش فرستاد فدای حسین بشند ... حرم اول برادرش ، بعد غلامش همه کس و کارش فرستاد راحتت کنم ... همه که رفتند گفت حالا نوبت خودم ... رفت وسط میدان اسبش هی کردن ... اسب از دستش فرار کرد تنها شد ... ریختن دورش هر چی کینه داشتن سرش خالی کردن ... یه وقتی رسید حسین دید حر سرش رو خاک افتاده ... اومد نشست حر باورش نمیشه ... من حر گنه کار خطاکار ... کارم بجایی برسه چشمش وا کرد ، دید حسین بالا سرش ... لله اکبر سر حر رو بغل کرد با دستش پیشانی حر رو پاک کرد ... زخمای صورت حر پاک کرد ... خون از رو چشاش پاک کرد ... (حواست به جمله من بود یا نه؟) خون از رو چشم حر پاک کرد حر دوباره حسین ببینه ، جون دادن براش راحت بشه ...اینجا یه سردار خون رو چشمش بود ، حسین خون از رو چشم سردار پاک کرد ... یه سردار دیگه هم کنار علقمه ... حسین رسید دید یه تیر تو چشمش خورده ... یه عمود به فرق نازنینش خورده ... از سر عباس چیزی نموده ... آخ نشست دو دستی ....سر حر یه دستی برداشت گذاشت رو پاش ، اما سر عباس دو دستی برداشت ... چراش باش شب عاشورا ...تیر از چشمش درآورد خون از چشمش پاک کرد ... تموم شد روضه همینه ، اما جلوترم میتونم برم به شرطی که تو مشتری بشی ... من حرفم میزنم یه سوال دارم خون چشم حر خودش گرفت ... خون چشم عباس رو هم خودش پاک کرد .... بگم آتیش بگیری ... خدا خیرت بده ... خودش هم سنگ به پیشونیش خورد وقتی افتاد تو گودال ... زینب میخواست بیاد خون چشم حسین پاک کنه ... وقتی رسید دید :

سری به نیزه بلند است ...

+قسمت کی شد خون چشم حسین پاک کرد؟ ... نیزه به نیزه ... کوچه به کوچه ... منزل به منزل ... سر گذاشتن تو بغل دختر ... دید چشای باباش پره خون ...همین الان وقتش همتون دارم میبینم خیلی چشماتون اشک این اشک بمال کف دست دستت بیار از سرت بالاتر ... ما همۀ حاجتمون همینه الهی بحق الحسین ، الهی العفو

روضه شب چهارم محرم روضه حر - عزیز فاطمه حرم ولی حر گرفتارم - سید مهدی میرداماد

 

 

خلج

 

ای باد صبا یکی یه دونه دخترم

ای باد صبا من از بابام بی خبرم

ای باد صبا اگه ببینم بابامو

میگم بابایی گمشده سنجاق سرم

اگه خدا قسمت کنه بازم بابامو ببینم

ناز می کنم براش میرم روی زانوهاش میشنم

اگه زانویی باشه حالا

اگه خدا قسمت کنه بازم بابامو ببینم

ناز می کنم براش میرم روی زانوهاش میشنم

شبا می گردم توی خواب

دنبال بابام همیشه

نمی دونم زیارتش برا چی تعبیر نمیشه

آه من پری بودم دلبری بودم

حالا جام روی خاکه بیابونه

آه نیمه جان در دشت

اون شبی که افتادم گم شدم ،

آه نیمه جان در دشت رنگ و روم برگشت

لاله دارم بر موی پریشون موی پریشون

ای باد صبا غم بسته راه گلومو

+من دیدم شماهم دیدی بچه کوچولو بابا ومادرشم که با هم دعواشون بشه اینقد وحشت میکنه کاری باهم ندارنا باهم دارن دعوا می کنن ،

-اون گوشه کز می کنه می ترسه

ای باد صبا غم بسته راه گلومو

ای باد صبا غم بسته راه صدامو

تو این هیاهو گم کرده ام دست وپامو

ای باد صبا

ای باد صبا یه حسرتی رو دلمه

وقتی که می رفت نشد ببوسم بابامو

وقتی که می رفت نشد ببوسم بابامو

خانم زینب دید

+روضه خون داره روضه می خونه توهم سرت رو زانوته داری گریه میکنی تو عالم خودتی گوش میدی وگریه میکنی یه وقتایی ام صدای روضه خون قطع شد یه چند ثانیه ای صبر میکنی میگی داره مکث میکنه نفس میگیره شعرش یادش بیاد ولی وقتی دیدی طولانی شد سرت وبلند میکنی ببینی چه خبر شد؟چرا نمی خونه؟روضه خونه خرابه داشت روضه می خوند یه وقت دیدن صداش قطع شد دیگه صداش نمی یاد بی بی زینب اومد سراغش دید داره جبران مافات میکنه لباشو گذاشته رو لبای بابا

-توی مدینه بروبیا یی داشت بابا

لباس نو و گوشواره می خرید برام

از بسکه بودم بر سر دوش عمو جون

ای باد صبا به خاک نمی رسید پاهام

+اما!!

ولی حالا همه دارن منو به هم نشون میدن

ولی حالا همه دارن به من اشاره میکنن

منو بهم نشون میدن قلبمو پاره می کنن

وقتی میون کوچه ها بابا

وقتی میون کوچه ها می ترسیدم می لرزیدم

گوشواره هامو تو گوشه یه دختره شامی دیدم

 

روضه شهادت حضرت رقیه (س) - ای باد صبا یکی یه دونه دخترم - حاج حسن خلج

خلج

 

دلم گرفته از خرابه

خرابه زندون عذابه

برس به داد من بابایی

دیگه نجات من ثوابه .....

بیا که ... توونی .... نمونده به تنم

+بدجوری میزدن ...

-خون گریه میکنه برا من پیرهنم

+گرفتی چی شد یا نه 

-قد کوچیکم از غمت تا شد

دخترت حالا مثل زهرا شد ...

+فقط میشه شعر خوند دیگه ،جای هیچ حرفی باقی نمونده

-دوستت دارم خودت می دونی ....

لبات چرا اینجور شده؟

میشه با این لبای خونی

اگه دلت به حال من سوخت

یه کم برام قرآن بخونی

+اومدم بگم مواظب باش جا نمونی دیدم اصلا کسی نیست که گریه نکنه

-چندوقته ... نشنیدم ... صدای زیباتو

بذار تا ببوسم بابایی لبهاتو

جون بده ای کاش دخترت بابا

چی شده مگه قربونت برم؟!

داره خون میره از سرت بابا

+تا حالا از من زیاد شنیدید این عبارت و این کلمه رو این جمله رو ؛ زیاد گفتم بذار تیر خلاص بزنم اما تیر خلاص نشد اما امشب میشه ..

-چه ماجرایی شد اسیریم

شبا همه عزا میگیریم

آخه بابایی ریخته دیگه

تموم دندونای شیریم .....

+بابا یه دستایی بزرگی داشت ... هرچی بهش گفتم من گم شدم ... خواب بودم افتادم ...

-باور کن رقیه ... رو خاکا میخوابه

النگوی دستم ... بابا یه طنابه

+یه بیت بگم و بشینم دیگه صبر میکنم تا تو آروم بشی....

-از وَرَم بسته ... شد بابا پلکم

چی بگم من از ... سیلی محکم

+خودت روضه خوان خودت باش دیگه از من بیشتر از این برنمیاد ...این ناله ها برسه کربلا ... تانفس داری ...حسین جانم جانم جانم ....

 روضه شهادت حضرت رقیه (س) - دلم گرفته از خرابه - حاج حسن خلج 

سید مهدی میرداماد


خاطرات زیارتی هرچند، از نظر غالباً نخواهند رفت

آخرین بار که حرم رفتم،هرگز از یاد من نخواهد رفت

یاد دارم در آخرین دیدار، در حرم ازدحام زائر بود

در نگاهم دوید دخترکی،به گمانم که از عشایر بود

دست در دست مادرش آرام،دخترک رفت روبروی ضریح

دست خود را گذاشت بر سینه،دست خود را کشید روی ضریح

با همان لحن کودکانه‌ی خود،

+دیدی دختر دو سه ساله چه جوری حرف میزنه،هنوز نمیتونه بعضی از حروف رو درست تلفظ کنه

-با همان لحن کودکانه‌ی خود،گفت آرام: "دوستت دالم"

دو سه شب پیش که سه سالم شد،مادرم گفت با تو همسالم

مادرم گفته می‌شناسیدم،ایلیاتی ام، اهل ایرانم

تا زبان باز کرده ام، اول، زیر لب گفته ام "حسین جانم"

مادرم گفته از تو باید خواست،آرزوی بزرگ و کوچک را

تا که هم بازی ات شوم امروز،هدیه آوردم این عروسک را

+بیا با هم بازی کنیم،مادرم تو راه خیلی باهام حرف زده

-مادرم گفته در کنار ضریح ،حرف سوغاتی حرم نزنم

تشنه ام شد اگر، نگویم آب،حرفی از گوشواره هم نزنم

مادرم گفته است بابایت،مثل بابای من شهید شده

+حالا فهمیدی،زبانحال یه دختر شهید ِ که رفته کنار ضریح داره حرف میزنه،"قربون رقیه برم نه بابا داشته نه پدر،در کتاب کامل بهایی نوشته شده مادرشم موقع به دنیا اومدن این بچه از دنیا رفته بود،همه ی اُمیدش حسین بود"

-مادرم گفته است بابایت،مثل بابای من شهید شده

راستی گیسوان من مشکیست،تو چرا گیسویت سپید شده؟

مادرم گفته پای تو زخمی ست،همه همراه ، مرهم آوردند

نیست بابای ما ولی ما را،تا حرم چند مَحرم آوردند

با صدای بلند هم نشده،هیچ مردی مرا صدا بزند

بعد بابا چه بر سرت آمد،کی دلش آمده تو را بزند؟

+یکی از خدام حرم بی بی تعریف می کرد چند وقت پیش، می گفت:یکی از این شیعیان دمشق دختر فلج داشت،اومده بود همسایه ی بی بی یه اتاقی اجاره کرده بود، چهل روز نذر کرده بود بیاد حرم، توسل کنه، برا شفا دختر فلجش، یه هفته،بیست روز،یک ماه، دیگه آخراش خسته شده بود، میومد تو حرم می نشست یه سره گریه می کرد، می گفت:خانوم! چهل روز داره تموم میشه. من آبرو گرو گذاشتم،همه ی فامیلم من و طرد کردن، گفتن: کجا بچه رو می بری؟ گفتم: رقیه شفاش میده، میگه روز چهلم اومد عصبانی تو حرم، دو سه تا خادما رفتن جلوش رو بگیرن همه رو با دست پس زد،اومد جلو ضریح داد میزد،می گفت: چرا به تو میگن باب الحوائج؟چرا میگن هر کی بیاد دست خالی نمیره؟ چهل شب ِ منو اسیر کردی،خوب از اول میگفتی من برگردم، الان با چه رویی بچه ی فلجم رو برگردونم، میگه با عصبانیت زدم بیرون، رسیدم توی اون مسافرخونه ای که بچه ام بود، از پله ها رفتم بالا در رو باز کردم دیدم داره بازی میکنه، زانوهام لرزید نشستم،گفتم:بابا خودتی؟ برگشت گفت:آره منم. گفتم:تو چه جوری از روی صندلیت بلند شدی اومدی؟ گفت:بابا تو رفتی یه دختر اومد توی اتاقم، بهم گفت:پاشو. گفتم:نمیتونم. گفت:دست منو بگیر پاشو."مریض دارها!" دستش رو گرفتم بلند شدم، درد پام رفت،بازی کردیم با هم، بابا همین چند دقیقه پیش رفت، گفت:به بابات سلام مارو برسون بگو دیگه سر من داد نزنه، آدم سر بچه یتیم داد نمیزنه.

روضه بخونم دیگه،میخوام بگم کاش فقط داد میزدن هم داد زدن،هم لگد زدن،هم سیلی زدن، هم مشت زدن، هم موهاش رو کشیدن، هم بهش فحش دادن، هم بهش ناسزا گفتن، ببرمت کربلا،وقتی سر رو بغل کرد، نمیدونم تو تاریکی شب، چه جوری صورت باباشو دید،تا نگاه کرد گفت" تو هم شکل من شدی بابا." می خوام بگم رقیه! باباتم مثل تو هر کی هر چی تونست زد،یکی با نیزه،...تو رو تازیانه زدن،کعب نی زدن، باباتم تو گودال یه عده سنگ زدن، یه عده با چوب زدن، یه عده با عصا زدن،یه عده هیچی نداشتن اومدن هی لگد زدن، آی حسین.....

رقیه سه روز بود هیچی نمی گفت،اما تا سر رو دید یهو گُر گرفت،یکی از دختران شهدای مدافع حرم میگن یک ماه تب میکرده،تبش پایین نمی اومد بعد از شهادتش باباش،هر چی هم دکتر بردن فایده نداشته، یه دکتر روانشناس میگه من رفتم خونشون دیدم یه بنر دو متری عکس باباش توی اتاقشه،  گفتم: این عکس رو جمع کنید، این دختر خوب میشه، عکس رو جمع کردن بچه خوب شده بود، دیگه اثری از مریضی نداشت. یه عکس، تازه عکس نه خون داره، نه پارگی داره، این بچه اون دل شب چه جوری رگ های بریده رو دید، این چه سئوالیِ؟ "مَن ذا الذی قطع وریدک؟" هی دست کشید به رگ های بریده،میگن نگاه کرد به رگ های باباش،تا سر رو بغل کرد، "فنکبت علیه" افتاد روی سر، دیگه ندیدن چی شد،یه دفعه سر از بغلش افتاد روی خاک، ای حسین.... ای خدا به اشک های رقیه،هر کی مریض داره نا امید برنگردان.

روضه شهادت حضرت رقیه (س) - خاطرات زیارتی هرچند، از نظر غالباً نخواهند رفت- سید مهدی میرداماد 

 

درباره ما
آئین مستان
وبلاگ آئین مستان مرجع اشعار مذهبی، متن مداحی همراه باسبک، دانلود مداحی، آموزش مداحی، کتاب های مقتل و کتاب های آموزش مداحی می باشد. .::::::::.هر گونه كپی برداری از مطالب این سایت با ذكر صلوات برای فرج امام زمان (عج) بلامانع می باشد.::::::::. *****شما هم می توانید با تایپ اشعار مذهبی و متن روضه ها و ارسال آن از طریق سه روش: 1- عضویت در سایت و ثبت نام در انجمن 2- ارسال به ایمیل 3- درج آنها در قسمت نظرات اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید.*****
موضوعات اصلی
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
محل تبلیغات متنی شما
ورود به سایت
عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2034
    کل نظرات : 169
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 13
    تعداد اعضا : 270
  • کاربران آنلاین
  • آمار بازدید
  • بازديد امروز : 1,030
    بازديد ديروز : 5,399
    بازديد کننده امروز : 388
    بازديد کننده ديروز : 2194
    گوگل امروز : 365
    گوگل ديروز: 2460
    بازديد هفته : 13,228
    بازديد ماه : 126,989
    بازديد سال : 1,164,692
    بازديد کلي : 5,836,515
  • اطلاعات شما
  • آي پي : 54.196.33.246
    مرورگر :
    سيستم عامل :

جدید ترین ها

محبوب ترین ها

با عضویت در خبرنامه آئین مستان آخرین مطالب سایت را براحتی در ایمیلتان دریافت نمایید