تبلیغات در اینترنتclose
امیر سپهبد علی صیاد شیرازی

زمان جاری : چهارشنبه 06 بهمن 1395 - 4:52 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم



ارسال پاسخ
تعداد بازدید 2035
نویسنده پیام
aboozar آفلاین


ارسال‌ها : 806
عضویت: 26 /12 /1392
محل زندگی: ایلام
سن: 25
تشکرها : 20
تشکر شده : 5
امیر سپهبد علی صیاد شیرازی
لحظاتی بعد از شهادت امیر سپهبد علی صیاد شیرازی
می رفت آن طرف خط، وسط عراقی ها، هر چی بهش می گفتند که آخر مرد حسابی! کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می رود وسط دشمن؟ می خندید و می گفت که من باید خودم به یقین برسم که آن طرف چه خبر است، بعد نیروهایم را بفرستم...

امضای کاربر : مادر دو بخش دارد و ما هر چه می کشیم از بخش دوم آن است....
دوشنبه 24 شهریور 1393 - 17:30
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
masoudfn آفلاین



ارسال‌ها : 1
عضویت: 14 /7 /1393

تشکر شده : 1
پاسخ : 1 RE دو خاطره از عمليات بيت المقدس به بيان شهيد صياد


خاطره اول از صیاد شیرازی : امداد عظيم
چندين شور عملياتي با فرماندهان و اعضاي ستادمان انجام داديم. قرارگاه كربلا اداره كنندة منطقه بود. نتيجه كه نگرفته بوديم هيچ، مطالبي كه فرماندهان از وضع يگانهايشان مي‌گفتند، نمايان مي‌ساخت كه بايد به سرعت نيروها را بازسازي كنيم؛ يعني بايد عمليات را متوقف مي‌كرديم و مي‌رفتيم بازسازي كنيم. چون توان و رمقي براي واحدها باقي نمانده بود. رفتيم به اتاق جنگ، اعضاي ستادمان رفتند و من و فرمانده سپاه تنها شديم. دو تايي حالت عجيبي پيدا كرده بوديم از بس فشار روحي و رواني به ما وارد شده بود. لشكرهايي كه در اختيار داشتيم ، اسمشان لشكر بود ولي از رمق افتاده بودند. در اينجا، خداوند يك امداد عظيم نصيب ما دو نفر كرد. براي من، اين امداد از عظيم ترين امدادهايي است كه در سراسر مدتي كه در جبهه بودم، از آن بالاتر را احساس نكردم. در اين امداد، به يك طرح رسيديم. وقتي كه با هم در ميان گذاشتيم، بين ما يك ذره بحث در نگرفت كه نقطه نظر مختلفي داشته باشيم. اصلاً دو تا مسئولي بوديم كه يك فكر و يك طرح را داشتيم. صحبت كه مي‌كرديم، نشان مي‌داد اين ياري خداوند نصيبمان شده است. البته به بركت سعي و اخلاص رزمندگان اسلام، چون ما پشت سرآنها بوديم و جلويشان نبوديم.چشمهايمان از خوشحالي درخشيد؛ مثل اينكه كار تمام شده بود حالت جالبي است كه فرماندهي مطمئن باشد طرحي كه مي‌خواهد به اجرا در بياورد. در اين طرح اطمينان پيروزي هست؛ يعني ما پيروزي را در آن جرقه ذهني كه به وجود آمد، ديديم.دو تايي با هم صحبت كرديم. مشكل كار در اين بود كه اين طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ كنيم. با آنان بحثهاي ديگر كرده بوديم و حالا يكدفعه اين طرح را مطرح مي‌كرديم. در ذهن مان بود كه مي‌گويند مشورتهايمان چطور شد؟ مخصوصاً بچه‌هاي سپاه، اهل بحث ومشورت و اين چيزها بودند و فكر مي‌كرديم اگر يك موقع چيزي را في البداهه بگوييم، ممكن است برايشان سنگين باشد.خداوند ياري كرد و گفتم : من اين را ابلاغ مي‌كنم.يعني مسئوليت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقاي محسن رضايي هم قبول كرد و گفت: اشكالي ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ كنيد.از قرارگاهمان كه در شرق كارون بود، آمديم به طرف غرب كارون و خودمان را رسانديم به قرارگاه جلويي كه نزديكي‌هاي خرمشهر بود. قرارگاه موقتي بود. به فرماندهان ابلاغ كرديم كه سريع بيايند وجمع شوند. آمدند و جمع شدند. اين جلسه، از تاريخي‌ترين جلسات است. از نظر نظامي، چون آشنا بوديم، مي‌دانستم كه براي ارتشي‌ها مشكل نيست؛ منتها بچه هاي سپاه، چون نظاميهاي انقلابي جديد بودند، بايد ملاحظه مي‌شدند. براي اينكه آنها هم كنترل شوند، مقدمه را طوري گفتم كه احساس كنند فرصتي براي بحث نيست و به عبارت ديگر، دستور ابلاغ مي‌شود و بايد فقط براي اجرا بروند چون وقت كم بود و اگر مي‌خواست فاصله بين عمليات بيفتد اين طرح خراب مي‌شد گفتم: من مأموريت دارم ـ اين طور گفتم كه خودم را به عنوان مأمور قلمداد كنم ـ كه تصميم فرماندهي قرارگاه كربلا را به شما ابلاغ كنم. خواهش مي‌كنم خوب گوش كنيد و اگر سوال داشتيد بپرسيد تا روشن تر توضيح بدهم مأموريت بگيريد و سريع برويد براي اجرا.مأموريت چه بود؟ آن مسئله فرعي است. حالت جلسه مهم بود. محكم مأموريت را ابلاغ كردم. در يك لحظه همه به هم نگاه كردند و آن حالتي كه فكر مي كرديم پيش آمد. اولين كسي كه صحبت كرد برادر شهيدمان-كه ان شاءالله جزو ذخيره‌ها مانده باشد- احمد متوسليان بود. فرمانده تيپ27 حضرت رسول(ص) بود. ايشان در اين چيزها خيلي جسور بوده، گفت : چه جوري شد؟! نفهميديم اين طرح از كجا آمد؟منظورش اين بود كه اصلاً بحثي نشده يكدفعه شما تصميم گرفتيد و طرح را ابلاغ كرديد. من گفتم : همين طور كه عرض كردم، اين دستور است و جاي بحث ندارد.تا آمديم از ايشان فارغ شويم، شهيد خرازي صحبت كرد، احتمالاً احمد كاظمي هم صحبت كرد- من يك خرده تندتر شدم و گفتم : مثل آنكه متوجّه نيستيد. ما دستور را ابلاغ كرديم، نه بحث را. از آن ته ديدم آقاي رحيم صفوي با علامت دارد حرف مي زند. توصيه به آرامش مي‌كرد. خودش هم لبخندي بر لب داشت و به اصطلاح مي گفت مسئله‌اي نيست. او هم متوجّه بود كه اين طور بايد گفت و هم متوجّه بود كه اين طبيعي است، بايد تحمّلش كرد.آنچه مرا بيشتر ناراحت كرد ، گفته هاي يك سرهنگ ارتشي بود. از عناصر ستاد خودمان هم بود، از استادان دانشكده فرماندهي و ستاد، استاد خوبي هم بود، ايشان گفت : ببخشيد جناب سرهنگ، ما راه كار براي عمليات داديم. اين جزو هيچكدام از راه كارها نبود.في البداهه خداوند به زبانم چيزي آورد كه به درد اين ارتشي بخورد و به زباني باشد كه او بفهمد. گفتم‌: من از شما تعجّب مي كنم كه استاد دانشكده فرماندهي و ستاد هستيد و چنين سوالي مي‌كنيد. مگر نمي دانيد تصميم فرمانده در مقابل راه كارهايي كه ستادش به او مي دهد، از سه حالت خارج نيست. يا يكي از راه كارها را قبول مي كند و دستور صادر *مي كند. يا تلفيقي از راه كارها را به دست مي آورد و آن را ابلاغ مي كند. يا هيچ كدام از آنها را انتخاب نمي كند و خودش تصميم مي‌گيرد. چون او بايستي به مسئولان بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصميم گيري و اتّخاذ تدبيري است كه پيش خدا جوابگو باشد، نه به انسانهاي ديگر. اين حالت سوم است.من كه غافل شده بودم، در اثر برخورد رواني برادر رحيم صفوي، يك خرده تحمّل خودم را بيشتر كردم. داشتم نا اميد مي‌شدم و فكر مي‌كردم اين جلسه به كجا مي‌انجامد. به خودم گفتم: در نهايت، به تندي دستور را ابلاغ مي‌كنم. بالاخره بايد اجرا شود. ميدان جنگ است و بايستي يك خرده روح و روان هم آمده باشد.خداوند متعال مي‌فرمايد: فان مع العسر يسرا. (سوره الانشراح-آيه4) او ما را كشاند تا نقطه اوج سختي و يكدفعه آساني را نازل كرد، بدون اينكه خودمان نقش زيادي داشته باشيم. جريان جلسه يكدفعه برگشت. برادر احمد متوسليان گفت : من خيلي عذر مي‌خواهم كه اين مطلب را بيان كردم. ما تابع دستور هستيم و الان مي‌رويم به دنبال اجرا، هيچ نگران نباشيد.برادر خرازي هم همين طور، همه شان با هم هماهنگ كردند و شروع كردند به تقويت فرماندهي براي اجراي دستور، اينطور كه شد، گفتم: بسيار خوب اينقدر هم وقت داريد. سريع برويد براي عمليات آماده شويد و اعلام آمادگي كنيد.اينها كه رفتند، يكدفعه غبار غمي دل مرا گرفت. خدايا، با اين قاطعيتي كه در ابلاغ دستور نشان دادم، با اين شرايطي كه توي جلسه به وجود آمد و بعد هم خودت حلّش كردي، حالا اگر اين طرح نگرفت، آن وقت چكار كنيم؟ دفعه بعد، توي اتاقهاي جنگ، نمي شود اينطور دستور داد، چون ياد صحنه هاي قبلي مي‌كنند.به آخر خاطرات اين عمليات كه برسيم، مي‌بينيد خداوند متعال چطور ياري و نصرتش را بر ما وارد كرد و از شكرگزاري به درگاه خدا، براي نعمتهايي كه به ما داده، غافليم. طرح چه بود؟ آن طرحي كه به عنوان جرقه اميد و امداد الهي در ذهن خود احساس كرديم، اين بود كه گفتيم درست است ما 25 روز است در حال جنگيم و فرماندهان مي‌گويند كه بريده‌ايم و نيروهايمان بايد بازسازي شوند ولي اين را نمي‌توانيم ناديده بگيريم كه قرار است خونين شهر آزاد شود. اين را هم مي‌دانيم كه نيرويش را نداريم كه آزادش كنيم ولي حداقل مي‌توانيم خونين شهر را محاصره كنيم يعني از يك جايي برويم بين خونين شهر و شلمچه. آن دفعه كه نتوانستيم از شلمچه برويم، حالا از يك جاي ديگر مي‌رويم كه آسانتر باشد و اعلام كنيم خونين شهر را محاصره كرده‌ايم. همين باعث مي‌شود كه نيروها بيشتر و زودتر به جبهه بيايند و ما تقويت شويم. اين طور توي ذهن ما بود. آنچه به ذهن آمده اين بود. تصويري از آزادسازي نبود. بلكه محاصره خونين شهر بود تا در قدم بعدي شهر آزاد شود.محور را انتخاب كرديم. بهترين و سهل الوصول ترين محور براي چنين حركتي، جاده خرمشهر به اهواز و شرق آن يعني رودخانه عرايض بود. بايد از رودخانه هم رد مي‌شديم. عمق عمليات چهار پنج كيلومتر بيشتر نبود. نيروها بايد عبور مي‌كردند و خودشان را به اروند مي‌رساندند و ما اعلام مي‌كرديم كه خونين شهر را محاصره كرده ايم. در حالي كه اين محاصره كامل نبود. يك بخش از خونين شهر- جنوب شهر- را اروند رود تشكيل ميداد كه آن طرفش دشمن بود. دشمن ميتوانست به راحتي، با توپخانه، از اطراف آن بكوبد. همه آتشها هم مي‌رسيد. از خمپاره گرفته تا توپخانه. يعني نيازي نداشت توپخانه اش را ببرد آن طرف. با داشتن جزاير ام الرصاص و سهيل، خيلي راحت مي توانست پشتيباني هايش را هم انجام دهد. ولي ما همين را هم پيروزي مي دانستيم.بايد كدام نيروها را انتخاب مي كرديم؟ گفتيم از بين لشكرهاي ارتش و سپاه، نيروهايي كه توانشان بالاتر است، انتخاب مي‌كنيم. ديگر نمي‌گوييم قرارگاه فلان بجنگد. ببينيم توي لشكرها، كدام واحدها وضعشان بهتر است، آن را كه سالم تر است به كار مي‌گيريم.اگر اشتباه نكرده باشم- چون مساله خيلي مهم بود، هنوز توي ذهن مانده - از سپاه تيپ27 حضرت رسول(ص) بود. تيپ14 امام حسين(ع) ، تيپ 8 نجف و احتمالاً تيپ فجر (احتمالاً ، يعني يك تيپ ديگر هم بود). از ارتش : تيپ2 لشكر 21 حمزه به فرماندهي سرتيپ شاهين راد و تيپ 3 از لشكر 77 خراسان و تيپ3 لشكر21.اينها با هم سه محور را تشكيل دادند. محور غربي، يعني سمت راست را حضرت رسول(ص) با تيپ هاي2و3 از لشكر 21، محور وسطي را تيپ 3 لشكر 77 و يك تيپ از سپاه (احتمالاً همان فجر است). محور سمت چپ كه به خونين شهر وصل مي‌شد، تيپ 8 نجف. البته محور سمت راست و چپ اصلي بودند. محور وسط فقط يك مقدار تعرض مي‌كرد. سمت راست و سمت چپ با دشمن تماس داشتند ولي وسطي فقط از جلو با دشمن تماس داشت و به آب مي‌خورد.قرار شد با هم تك كنند و اين كار را انجام دهند. شب، عمليات شروع شد. از همان اول شب، محور سمت راست به سرعت بريد و رفت جلو. شكاف را ايجاد كرد و رفت جلو ولي آنقدر جلو رفت كه دادش درآمد. مي‌گفت : هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم، هم از راست مي خورم و هم از سمت چپ.برادر احمد متوسليان داد و بيداد مي‌كرد. دو محور ديگر جلو نمي رفتند. ما داشتيم نااميد مي‌شديم. تا صبح هر چه راهنمايي و هدايت شدند پيش نرفتند. حدود نماز صبح بود. يادم هست كه بچه ها همه از حال رفته بودند و از خستگي افتاده بودند. تعداد قليلي توي اتاق جنگ بوديم نماز را خواندم. ديدم حالم گرفته شده. چشمهايم باز نمي‌شدند. گفتم بخوابم. ولي دلم نمي آمد از كنار بيسيم كنار بروم. در همان اتاق جنگ، زير نورافكن ، ملحفه اي پهن كردم. گفتم دراز بكشم، يك مقدار آرامش پيدا بكنم.بلافاصله خواب سيّد عاليقدري را ديدم كه با عمامه مشكي آمد داخل قرارگاه ما. صورتش را گرفته بود. چهره اش گرفته و غمناك بود. آمد و نگاهي به همه مان كرد. همه به احترام بلند شديم و يكپارچه احترام مان برانگيخته شد. ايشان مثل اينكه كارش را انجام داده باشد و كار ديگري نداشته باشد- براي من هم طبيعي بود- گفت: مي خواهم بروم، كسي نيست مرا راهنمايي كند.بلافاصله دويدم جلو و گفتم : من آمادگي دارم. آمدم ايشان را راهنمايي كردم تا از قرارگاه بيرون بروند. از آنجا هم خارج شديم. يكدفعه به نظرم آمد كه حيف است اين سيد عاليقدر راه برود، بهتر است كه ايشان را بغل كنم و روي دست خودم بگيرم. همان كار را كردم و ايشان را روي دست گرفتم راه نرود. همان طوري كه روي دستهاي من بودند، با حالت تبسم، به من نگاه كردند. اظهار محبت كردند. اين اظهار محبت، خيلي من را متأثر كرد و به گريه افتادم. گريه ام آنقدر شدّت داشت كه از خواب پريدم.بيست دقيقه از زماني كه خوابيده بودم، گذشته بود ولي انگار اصلاً خوابم نمي آمد. حالت خاصي را احساس كردم. همان موقع، توي بيسيم داشتند تكبير مي گفتند. تكبير چه بود؟ دو محور كه گير كرده بود، باز شده و رسيده بودند به اروند. يعني سه محور با هم رسيده بودند به اروند. تمام مشكلات ما در پيشروي حل شده بود.

خاطره دوم از صیاد شیرازی : نمايش قدرت
گفتند : ما زديم ، خوب هم گرفت. عراقيها جلوي ما دستها را بالا برده اند ولي تعداد آنها مشخص نيست. بايد احتياط مي كردند و كند به طرفشان مي رفتند. يك هلي كوپتر214 به آسمان فرستاديم بالا كه ببينيم وضعيت چه جور است. خلبان فرياد زد : تا چشمم كار مي كند، درخيابانها و كوچه‌هاي خرمشهر، عراقيها صف بسته اند و دستها را بالا برده اند. يعني قابل شمارش نبودند. واقعاً صحنه عجيبي بود.نمي شد به عراقيها بگوييم شما برويد درسنگر ، ما نيرو نداشتيم! بالاخره بايد كارشان را تمام مي كرديم. باز خداوند ياري كرد و تدابيري اتخاذ شد كه جالب هم بود. به نيروهايي كه در خط داشتيم ، گفتيم: به صورت دشتبان، به صورت صف، در يك طرفشان-يعني طرف غرب- بايستيد. منظور ما اين بود كه نيروها را هدايت كنيم بيايند روي جاده از طريق جاده به طرف اهواز بروند. گفتم : فعلاً پياده به طرف اهواز بروند! تا اهواز 165 كيلومتر راه بود. ماشين هم نداشتيم كه آنها را سوار كنيم. نيروها با دست اشاره مي كردند كه برويد توي جاده. اينها هم پشت سر هم آمدند و در جاده رفتند. مگر تمام مي شدند! آمدن آنها تا بعد از ظهر طول كشيد. هر چه مي رفتند، تمام نمي شدند. عصر بود. پرسيدم: بالاخره اين اسرا چه شدند؟گفتند : ديگر نمي آيند.به خرمشهر رفتيم وآن را پس گرفتيم. آماري به ما دادند. حدود چهارده هزار و پانصد نفر در شهر اسير شده بودند. جالب در اين سنگرها، چقدر امكانات و مهمات و وسايل و تجهيزات و غذا بود.خداوند متعال، در اين نمايش قدرت، نشان داد كه چه وحشت و رعبي در دل دشمن انداخت. آنها با اينكه هنوز عقبه شان قطع نشده بود و با وجود اينكه در سنگرهاي مستحكم بودند و با اين وجود اگر باز امكانات به آنها نمي رسيد، اقلاً ده الي پانزده روز ديگر مي توانستند مقاومت كنند، ولي خداوند رعبي به دل آنها انداخت كه حتي يك ساعت هم مقاومت نكردند.چهارده هزار و پانصد نفر اسير اينجا داشتيم و حدود پنج هزار هم قبلاً داشتيم. اسراي بيت المقدس نوزده هزار و سيصد و هفتاد نفر شدند. حدود يكماه طول كشيد تا تك تك سنگرها از فشنگ و مهمات و وسائل و خواربار خالي شد.بگذريم كه در همان فاصله اي كه ارتباط شلمچه را با خرمشهر قطع كرده بوديم، دشمن مانورهاي زيادي در بيسيم ميداد. مرتب مي گفتند واحد فلان مي آيد، مقاومت كنيد و هيچ كس حق ندارد عقب بيايد.از طرف ديگر، متوجه شديم كه تعدادي از سربازهاي عراقي مي خواستند ازطريق رودخانه فرار كنند.در قايق جايشان نمي شود و با هم درگيرمي شوند. دستور از بالا مي آيد هيچ كس حق ندارد عقب بيايد كه ارتباط قطع مي شود و همه شان اسير مي شوند.

منبع : پایگاه اطلاع رسانی معارف جنگ ، خاطرات صیاد شیرازی

دوشنبه 14 مهر 1393 - 11:33
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از masoudfn به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: aboozar /
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

theme designed for MyBB | RTL by MyBBIran.com